هنر - قسمت 74

بنای خانه ی آقا نجفی، به صورت مربع ساخته شده بود. هال بزرگی در وسط خانه قرار داشت و اتاق ها و راه پله و آشپزخانه، دور تا دور آن احداث شده بود. به مناسبت عقد کنان، درهای چند لتی که فضای داخلی خانه را به اتاق های مجزا تقسیم می کرد، کاملا باز شده و خانه به شکل سالن بزرگی در آمده بود. مشاهده ی تعداد زیادی زن و دختر که سرگرم رقص و آواز بودند، فرخنده و شادی را متعجب کرد. با ورود آنها، هیاهو اوج گرفت و تعدادی از دخترها با هلهله به پیشوازشان آمدند. از هر طرف بارانم را صدا می زدند ولی خاله ی عروس، با جیغ و داد، دست او را گرفت:

-          اِو، مگه مَلِم جای دیگه ای هانیشه!

می خواست او را پهلوی خودش بنشاند که بارانم، همراهانش را نشان داد:

-         مهمونای من هستن، بذارین اول...

و در همین زمان، منیژه خانم به همراه شیدا و زری وارد شدند. فاطمه خانم که ناظم اتاق عقد محسوب می شد، از بالای پله ها فریاد کشید:

-         هوی، باجی حیات! سرشون دِ بیان بُلا! اینجا، هزار جور کارمون رو زیمین دِ بَموندِه!...منیجه خانوم نا دِ، بَلید بیان بُلا!

-         چَشم زن بُبا! راش کردم بیاد. فرمایش مرمایش دیگه؟!

-         نه باجی جُن، قُربُن دَستِی گِت! ایشال لا، عِروسی دختراد!

قربان صدقه رفتن فاطمه خانم، دلخوری خاله ی عروس را از بین برد. رو به دختر تنومندی که با نشستن روی پله ها، راه ورود به طبقه ی بالا را بسته بود، کرد و گفت:

-         سِکین، بُلَن شو ننه

و سپس بارانم را بوسید و از او و بقیه عذرخواهی نمود:

-         شما دِ، ببخشید!

در طبقه ی فوقانی، فقط دو اتاق بزرگ وجود داشت. یکی از آنها ویژه ی مراسم عقد بود و دیگری به عروس خانم اختصاص داشت. در اتاق دوم، چندین نفر به آراستن و آرایش منیره مشغول بودند. او که گفتگوی فاطمه خانم و خاله اش را شنیده بود، منتظر ورود بارانم بود. به محض آن که صدای احوالپرسی کردن او را شنید، صدایش زد:

-          ...چه عجب! می ذاشتی سر عقد می اومدی!

با دلخوری، از او رو برگرداند:

-          از صبح تا حالا، منتظر...

ناگهان جیغی کشید و صورتش را عقب کشید:

-         وای، سوختم!... چی کار می کنی شریفه خانوم؟

زن بند انداز، نخی را که لای دندانهایش، نگه داشته بود، ول کرد:

-         خب، هی تکون می خورین، نَمذاریتون!

بارانم، جلوی منیره نشست:

-        عروس خوشگله، سلام! دیر اومدم ولی، خوب اومدم!

با دست همراهانش را نشان داد:

-         منیژه خانوم و شیدا و زری، با چهار تا کمکی جدید! (شادی و فرخنده، جلو آمده و مبارک باد گفتند) البته شادی خانوم، آرایشگره و برای درست کردن موهات، پیشت می مونن! (خم شد و صورت او را بوسید) عروس لپ گلی! مطمئن باش که تا دو ساعت دیگه، همه چی حاضره!

 خنده ی او را که دید، از جا برخاست. کلید اتاق عقد را از فاطمه خانم گرفت:

-         میشه بگین ملیحه و کبری و زهرام، بیان کمک...گلی کوچولو هم بیاد

چند لحظه بعد، همگی وارد اتاق عقد شدند.

***

کبری، در حالی که کله قندها را با توری و روبان تزئین می کرد، برای دخترها، در مورد آداب و رسوم عروسی، حرف می زد:

-          ... الاُن خُنِه ی دومادم دِ، بزن بیکوبه! اونا دیگه از این دردسرای سفره ی عقدو، کِلِه قندو و از این چیزِکای ندارن. فقط میزنن و میرقصن و می خورن!

-           ساز دُل میزنن و هالای میرن! (این را زهرا می گوید)

-          نه خیر، آبجی زرا جُن! ساز دُل و هالای، مال ماها نیست! واسه ما، دایره و دنبک می زنن! (می خندد) ...خب، بارُنم، این کِلِه قندا تموم شد، ...آها، یادم برُفته بود! گفتی اَووِل، بِرم سر وخت گلدونِکای!... باشه، از این ستارگای بدین، بِچِسبُنِم وِر در و دیوار!... آره، از قدیم دِ، خرج خُنِواده ی عروس و دُماد از هم سِوایه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...