هنر - قسمت 8

 

صبح زود بود كه  مُری روی سكوی سنگی ، دم درب خانه ی ننه صدف نشست و لقمه ي ناشتائی اش را با اشتها گاز زد. سگ ولگرد به او نزديك شده و كنارش دراز كشيد. پسرك از ته لقمه اش تكه اي كند و جلوي سگ انداخت. حيوان آن را به سرعت بلعيد و زبانش را بيرون آورد . مُری بقيه ی لقمه را براي سگ پرت كرد. درب خانه باز شده و امير علی بيرون آمد:

-            سلام مُري.

پسرك بلندشد:

-           اِ سلام استاد!

پسر لبخندی زده و دست او را گرفت:

-           مُری زود آمدی !ميموندی خونه من ميومدم دنبالت ، ننت را نگرون نكن از فردا خونه باش من خودم ميام.

مُری با لحن مردانه ای گفت:

-           زود اومدم كه بريم سركار استاد!

شيدا كه از شب قبل بي خواب شده بود ، از پنجره اطاقش به بيرون نگاه مي كرد كه آنها را ديد با خود گفت:

-           اين وقت صبح دارند كجا ميرن؟

به ساعت ديواري نگاه كرد، 6:05 دقيقه بود . پشت پنجره نشست و گوش داد . مُري در حال حرف زدن بود و امير علي با حوصله  حرف هايش را مي شنيد . جلوتر كه آمدند صداي پسرك واضح تر شد :

-           … آخه ما تو محله ،  دو تا كامي داريم از امروز اسم اين كامي ميشه كامدو ! …

امير علي خنديد و شيدا زير لب اسم را تكرار كرد:

-           كامدو !

با عبور آنها، دختر سعي كرد تا بخوابد اما پس از دقايقي بي حوصله شده، از اطاق خارج شده و به آشپزخانه رفت. مادر و كامي ، طبق معمول در خواب ناز بودند، غر زد:

-          خوش خوابي در خانواده ي مادر ارثيه! 

به داخل يخچال سرك كشيد و هوس نيمرو كرد. هنوز تخم مرغ ها را در تابه نشكسته بود كه بوي روغن سوخته فضا را پر كرد. از خير آشپزی گذشت. پنجره ها را باز كرد و پشت پنجره ي كوچه نشست و غر زد:

-         بلد نيستم نيمرو درست كنم! كامدو! راست ميگه، اي شيدای الاغ بابا!

از خانه ي روبرو دختری با چادر مشكي بيرون آمد . شيدا سعي كرد چهره ي دختر را در ميان مهمانان منزل ننه صدف به خاطر بياورد اما نتوانست . از فكر آن دختر بيرون نيامده بود كه دختر ديگري با لباس ماكسي و روسري گلدار، پيدايش شد . دخترها، وارد چند خانه پائين تر شدند . شيدا براي ديدن آنها صورت خود را به ديوار چسباند اما زاويه ي ديد مناسبي نداشت.

نفر سوم دختركي چاق با كفشهاي بلند (تق تقي) بود و 4 نفر بعدي هم دختر بچه هاي كم سن و سال بودند. همه ي آنها وارد همان خانه ي پيچكي شدند. فضولي دست از سرش بر نمي داشت، با لباس خواب بيرون رفت و در ابتداي كوجه ي فرعي به كمين نشست. انتظارش طولاني شد و مي خواست برگردد كه گلي كوچولو را ديد كه دوان دوان با دم پائي به سمت بالا مي آمد. دخترك ديگری به او پيوست و هر دو مسير دخترهاي قبلي را رفتند و وارد خانه ي مورد نظر شدند.

شيدا در فكر بود كه از پشت سر صداي شخصي را شنيد:

-        سلام، واي سلام

دختر كه به نظر هم سن و سال شيدا بود، گفت:

-        من زري ام ! شما هم بايد مستاجر جديد دكتر جليلي باشين. درسته؟

شيدا «بله بله» ای گفت و ادامه داد:

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...