هنر - قسمت 76

حیات خانم که تا آن موقع ساکت بود، دست مجید را گرفت:

-          را بیف بلبل زَبُن! ... پِسِر حاجی و این همه زَبُن! سر تو بنداز پائین و بِرِو کی حاج خانمو کی بیبینم، آشتو مَلِم سر بار!

در حالی که دور می شدند، صدای خواهش و التماس مجید به گوش می رسید:

-         حیات خانوم! به هر کی می خوای بگی، بگو ولی به حاج خانوم نه! ...

انگار شیرینی پزی و نقل ریزی صغرا خانم دوباره به کار افتاده بود، زیرا از پنجره ای که باز مانده بود، بوهای شیرینی وارد اتاق می شد. فرخنده، در حالی که سرپا ایستاده بود و با نخ قرقره، گل های ریز پارچه ای را به ریسه وصل می کرد، ناگهان نگران شد:

-          آه! شادی حامله س، ویارَکَ!

بارانم منظور او را دریافت. گلی را که دم دستش بود، به پائین روانه کرد:

-          بدو برو به صغرا خانوم بگو: یکی از مهمونامون حامله س! هر چیزی که بوش داره میاد، برای اونم بِده! بدو عزیزم

چند لحظه پس از رفتن دخترک، ناله ی زهرا بلند شد:

-          آه، کمرم! وای، کمرم!

همه دست از کار کشیدند.

-          آه، چه بویی داره میاد! خدااااا! (دست روی شکم برآمده اش مالید) ویار، ویار دارم من! دل بی قرار دارم من!

ادای زن های حامله را در می آورد و سر و دستش را تکان می داد و می رقصید. دخترها که گویی منتظر چنین صحنه ای بودند، با او دم گرفتند و صدای آنها، منیره را، با سر بیگودی پیچیده، به آنجا کشانید. برای چند دقیقه کار تعطیل شد و همه سرگرم زدن و رقصیدن شدند. در میان هیاهوی دخترها، گلی کوچولو، با بشقاب گرد بزرگی وارد اتاق شد و یکراست به طرف شادی رفت:

-         بفرما خاله!

او که متحیر مانده بود، به بارانم نگاه کرد.

-         شادی جان! بگیر ... بوی بادوم و هل و شیرینی میومد، فرخنده خانوم گفت: نکنه ویار کنی، براهمینم، گلی رفت، اینارو برات آورد.

شادی، بشقاب را گرفت، توری روی آن را کنار زد و با دیدن نقل و شیرینی و آجیل، گل از گلش شکفت. روی زمین نشست و بدون تعارف سرگرم خوردن شد. سرعت خوردن او همه را خنداند. 

-         بفرمائید هر کی حموم میره، را بیفتِــه!

این صدای اشرف خانم بود که سر و صداها را خواباند. مهینِ آبجی طلیعه، برای آنها پیغام آورد:

-        اشرِف خانوم گف: پیرزنا رو، من می برم حمومِ ابن شیخ. جِوونا، دیر نکن و تا ظهر بیان که دو سه ساعت بعدِ ناهار، حموم، قُرُقِ مردونه میشه!

زری، رو به دخترها کرد:

-         اگه نمی خواین دیر برسین و نون ترشی، گیرتون بیاد، یاللا!

این خبر، به کار سرعت داد.

یک ساعت بعد، چیدن سفره ی عقد تمام شد اما هنوز از مجید خبری نشده بود. دسته جمعی به کار درست کردن ریسه ها پرداختند و طاقی زیبا و رنگین شامل: گل های پارچه ای، لامپ های کوچک، سبزه ی طبیعی و ماه و ستاره های اکلیلی، بالای جایگاه عروس و داماد، بوجود آوردند. ادامه ی ریسه ها، به بیرون از اتاق و راه پله و طبقه ی همکف کشیده شد. خوشبختانه، طبقه ی پائین، جز دو سه نفر، کسی نبود. ریسه های گل با اضافه کردن، ماه و ستاره، بادکنک و پروانه های رنگی، از سقف آویزان گردید و تورهای چند رنگ، از این سو به آن سو، کشیده شد. همه از نفس افتاده بودند که در باز شد و مجید به اتفاق چند پسر دیگر، نردبانی را به داخل آوردند. سر و صدای دخترها بلند شد:

-         نونت کو؟

-         این چیه بیاردی تو؟

-         یه یالا بیگو، پِسِر حاجی!

که او بی اعتنا، نردبان را در وسط سالن، به زمین گذاشت. پارچه ی روی نردبان را کنار زد و در حالی که با رفقایش از در بیرون می رفت، داد کشید:

-         اینم نونتون!

درازای نان، همه را به تعجب و خنده انداخت:

-         کی اینو سفارش داده؟

-         قد خود نردبومه!

با کمک یکدیگر، نردبان را بالا بردند. مشکل اصلی، قرار دادن نان در وسط سفره ی عقد بود. زری غر می زد:

-         بجا نون پن زاری، نون پِنجا تومِنی، سفارش دادییـِـن! ... ببریدش بره!

اما بقیه مخالفت کردند. چیدمان سفره را چندین بار تغییر دادند تا سرانجام، با گذاشتن رحل، در دو طرف نان، آن را به صورت چین دار درآوردند!

منیژه و شیدا، با دخترها به حمام رفتند و بارانم و مهمانانش، به خانه بازگشتند. هنوز میرویس و امیرعلی برنگشته بودند. در زدند. حیات خانم بود.

-         یا میای اَل اُن میریم، یا، نِه مِن، نِه تو! ... اِو، اِو، اِو! هیچ معنی داره؟! اینهمه زَحمِت بِکشی و بَلی بیای؟! ... هَنو پامو نَشدِه بودم تو سر حموم، همه رو سرم هُوار شدن کی بارُن کو؟! ... اشرِف کی نیگامِم نِکرد! فاطی حاج مرتضی کی انگار نه انگار! باجیمِم، یه سرکوف بِزِد که جیگِرِمو سوزُند: اِی ننه، اون زَنِی حامله را بَشدی بَرُفت! به جُنِ مَمِل، همین جُندِه هانیشِم!

دم در نشست و تا راه افتادن بارانم و بقیه از جایش تکان نخورد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...