هنر - قسمت 78

در حالی که مجید و کیومرث و محمود، با زدن و خواندن، تعداد زیادی را دور خودشان جمع کرده بودند، گروه دخترها شامل: زری، ملیحه، فاطمه، زهرا و کبرا، بی سر و صدا، مجمعه های بزرگ غذا را به در منازل می رساندند. مُرِی، آنها را دید. به همراه کامدو، به کمکشان رفت. مجمعه های مسی، بسیار سنگین بود. محمود که بالای پله های خانه ی «کاظم پالُن دوز» ایستاده بود، با دیدن دخترها، دوستانش را مطلع کرد:

-         آغاسی بازی بسه! دخترا به ما رسیدن!

دیس های غذا را، روی پله های خانه گذاشتند و برای پر کردن مجمعه ها، دوان دوان، به آشپزخانه برگشتند. رقابت بین پسرها و دخترها شدت گرفت.

پیش از آن که پسرها برگردند. مُرِی با همدستی زری، نقشه ی شکست آنها را ریخت. محمود، گلی، مسلم، مجید و کامی را صدا زد:

-         ... هُی! بیاین اینجُن ... بیبینید! نفری یه دُنه دیس ورمی دورین، میرین دم خُنه ها. اَووِلِم دِ، بُم بِست خُنِه یِ اشرف خانوم و کامدو را هادید! ... دِ یاللا

دست به دست دادن دیس ها، مجمعه ی دخترها را آزاد کرد و آنها نیز، با شتاب به منزل آقا نجفی برگشتند. مُرِی، از گلاره، شهلا، احمد و جواد و بقیه کوچولوها هم استفاده کرد. ردیف بچه ها را، تا دم در خانه ی عروس، ادامه داد و دور را از دست پسرها گرفت.

آخرین دیس ها، به خانه ی میرزا ابراهیم برده شد. سکینه باجی، روی ایوان بالا، سفره انداخته بود. بارانم، مهمانانش را به سر سفره خواند و پس از نشستن آنها، به سمت پله ها می رفت که دایه ی پیرش او را صدا زد:

-         کجا خانوم قیز؟! نمی خواد بری! امیرعلی، غذای خانوم بزرگ رو می ده.

-         مگه امیرعلی اینجاس؟ دایه جان! چرا زودتر نگفتی؟     

از پله ها پائین آمد. به سمت اتاق مادرش می رفت که احساس کرد، صدای گریه به گوشش خورد. آهسته قدم برداشت و نزدیک تر شد. «هق هق» گریه ی امیرعلی را شناخت. تکان خورد و دلش فرو ریخت. ناخواسته، پشت در ایستاد. صداهایی نامفهوم، شنیده می شد. چند قدم، به عقب برداشت و آن گاه، مانند همیشه، با صدای بلند، مادرش را صدا کرد:

-         انسیه خانوم! مامان گلم!... من اومدم

تقه ای به در زد و وارد اتاق شد.

-         سلام عزیز دلم! بیا جلو ببینمت.ساعت آبگرم! ... چه بوی خوشی!

امیرعلی، سر به زیر و آرام، سلام کرد. پاسخش را داد و نگاهِ زیر چشمی، کافی بود تا وضع روحی او را، دریابد. آن سوی بستر، روبروی پسرجوان نشست. دست مادر را در دست گرفت و بوسید:

-         خوبی مامان؟

-         آره، عزیزم! خوبم! (لبخند محزونی زد) دخترم، میشه، اون کتاب هایی رو که توی صندوق خونه س، بدی به امیرعلی.

-         بله، چشم!

زن بیمار، تقلایی کرد تا برخیزد، اما نتوانست:

-         منو، میشونی عزیزم

بارانم و امیرعلی، از دو طرف، به کمکش رفتند. اندام استخوانی انسیه، به سبکی کاغذ بود و شکستنی به نظر می رسید. بالش ها را در پشت اش قرار داده و او را نشاندند. نفسی گرفت و لبخند محزونی چهره اش را روشن ساخت.       

-        ... تا یادم میاد، از اون بچه های بابایی بودم! دوری مادرم را تحمل می کردم ولی بابا رو، نه! پدرم، منو خیلی دوست داشت. «انیسه ی بابا، انیسه ی بابا!» از زبونش نمی افتاد. منو جلوی اسبش می نشوند و «بـــورُن» را به تاخت وا می داشت. عاشق اسب سواری بود. «بـــورُن» را یکی از دوست های ترکمن اش به نام «عظیم»، پیشکش کرده بود. اسب سیاه رنگِ خوش قد و قامتی بود. تو تاخت و چارنعل، نظیر نداشت. از ساوه، تا «خلیفه کندی» را به تاخت می رفت و برف و باران هم، سرش نمی شد ... دخترم، لبای منو، تر کن!

بارانم، گوشه ی دستمال سفیدی را داخل کاسه ی آب، گذاشت و با آن، لب های مادرش را مرطوب کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...