-         یه روز، بابا، با یه اسب دیگه رفته بود، «اُلوسجِرد». من، تازه، هشت نه، سالم بود. از «اسد طِولِه دار» خواستم «بورُن» رو زین کنه، تا من سوارش بشم. پیرمرد بیچاره! برای خوشحال کردنِ دختر اربابش، نه نگفت. اسب رو زین کرد و آوردش تو حصار. کمکم کرد تا سوار شدم. دهنه رو گرفت و دوری توی حصار زدم ولی اسب سواری بدون بابا، هیچ لذتی نداشت. «بورُن»م، مثل من بود. مثل یابوهای پیر، سرش را، انداخته بود پائین و با زور اسد و «نوچ نوچ» های اون، یه قدم، یه قدم، راه می رفت. رو گردنش خم شدم و نوازشش کردم و دم گوشش، گفتم: بابا رفته اُلوسجرد. معلومم نیس، شب بیاد. کاش ما هم می رفتیم اُلوسجرد! ...

حیوون نجیب! انگار حرف های منو فهمید. گوشاش، سیخ شد و تکون شدیدی به سر و گردنش داد که باعث شد، من، صاف بشینم و زینو بچسبم. بعدشم، نمی دونم چه جوری، دهنه شو از دست اسد، بیرون کشید و پا گذاشت به فرار! (با یادآوری خاطرات دوران نوجوانی اش، خندید)... در قلعه باز بود. (بارانم، لب های مادر را تر کرد) ... از قلعه که بیرون زد. مثل باد می رفت. داد و فریادای اسد و بقیه ی نوکرا، هنوز تو گوشمه:

-         آخ بُبام بی سوخت!... نَلید دَررِ...

-         کرررره بز! اون اسبا رو بیا اینجُن!

به سختی سرش را چرخاند. نگاهی به آن دو انداخت:

-        خسته نشین ... گوش کنید ... «بورُن» می تازید و من جرات سر بلند کردن نداشتم. تا اینکه حس کردم، سرعتش کم شده. سرمو که بلند کردم، چشمم به درخت های تبریزی افتاد. با دیدن بادگیری که از نوک درخت ها بلندتر بود، ده رو شناختم. «الوسجرد» بود! اون بادگیرم، بادگیر خونه ی «علیخان» بود. بارها، با پدرم به این ده، آمده بودم. یادمه که  توی حیاط خونه ی بزرگ و اربابی «علیخان»، روی تخت چوبی، می نشستم و به «حاجی لک لک» ها نگاه می کردم. تازه، فهمیدم که این اسبِ بهتر از آدم! منو آورده پیش پدرم!...آه، حیف!... اولین کسی رو که دیدم:«زن عمو خدیجه» بود، زن علیخان. او، بالای مهتابی وایستاده بود. صداش زدم:

-          زن مو خدیجه، هُوی!

یک لحظه بعد، صدای جیغ او در کل آبادی پیچید:

-          دادا! ذوالفقار!

با اسب، از دروازه می گذشتم که دوباره صدای زن عمو را شنیدم:

-          بِدِو بیبین، این انسیه، نیــیــــــــِه؟

آثار خستگی، در چهره اش نمایان شد. سرش را با افسوس به این ور و آن ور تکان داد:

-         خدا، خدا، خدا! ... با اسب از درسار گذشتم و وارد خانه شدم. پدرم را دیدم که پابرهنه و بدون پِوزار، به طرفم دوید. من از بالای زین خودم را، به بغلش انداختم ... (به نقطه ای خیره ماند و سکوت کرد) ... بیچاره! رنگ به صورتش نمانده بود ولی من، تازه، با دیدن او، سرحال شده بودم! «بورُن»م، هی، سم یه زمین می زد و سعی داشت توجه بابا رو جلب کنه. از پشت سر من، یداله، پیشکار بابام و قنبر و اسد، با اسب و مادرم و همین سکینه باجی، با درشکه اومدن! و بعدش هر کی تو ساوه خبر دار شده بود کی: «اسب، رم کرده و دختر ذوالفقارخان را ورداشته و زده به بیابُن!» اومد اونجا.  ... قشقرقی به پا شده بود، اون سرش ناپیدا! (خندید) ... علیخان، همونجا، برام یه گوسفند قربونی کرد و زن عمو خدیجه هم، همه ی اونایی رو کی اومده بودن، ناهار و شام داد. شبم، ما رو نیگر داشتن. مهمونا کی رفتن، بابا و علیخان و مادرم و زن عمو، تو بال خُنه، جمع شدند. من، سرمو روی پای بابام گذاشته بودم و به گلایه های مادرم گوش می کردم. « ... دیگه خودت می دُنی، هم این دخترِ آتیش پاره ت! نیمه جُنِم کرد!» یه اِنجی گِی از پام گرفت، کی اشک مو درآورد در! همون شب بود کی برای اولین بار شاهنامه را دیدم. یه کتاب بزرگ بود، نصفِ قددِ من! مال علیخان بود. از همون وقت، عاشق کتاب شدم! ... البته، بعد از شاهنامه خوانی بابا و علیخان! ... خب، بسسه! خسته شدم. برین دیگه!

---------------------------------

معنی کلمات:(بورُن= بوران)، (اِنجی گِی= نیشگون) 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...