هنر - قسمت 81

 

 

 

آن قدر، افسون شده بود که متوجه رفتن بچه ها، نشد. بارانم، دلش نیامد که او را صدا بزند. به طرف یکی از صندوق های چوبی رفت و در آن را باز کرد. یک بسته از پارچه های داخل آن را بیرون آورد. تای پارچه را باز کرد و کتابی را، از وسط آن بیرون کشید: «خمسه ی نظامی» سر بلند کرد. امیرعلی، روبرویش ایستاده بود.

لبخندی زد و کتاب را به دست او داد:

-         بببین! مامان، چقدر با سلیقه، همه ی کتاب های پدربزرگ رو روکش کرده!

کتابی دیگر را برداشت:

-         اینم گلستان سعدی

-         نمی برمشون! بذار، همین جا باشه. بهتره!

-         ولی مامان ...

-         می دونم. ولی دلم نمی خواد، این کتابها از این جا بیرون بره!

-         مامان، می دونه که اگه اینا رو تو نبری، یه روز صبح می بینی، هیچ اثری ازش نیست! خواهش می کنم امیرعلی!

-         باشه، ولی آش، با جاش!

هر دو خندیدند:

-         باشه با صندوقش ببر!

در صندوق را می بستند که صدای: «یاللا، یاللا»ی اشرف خانم به گوششان خورد.

-         ها، شیزه؟ (چیه؟) تو صِندوق خُنه دِ، دنبال تَ تیار میرزابراهیم، کِند و کُو می کنید؟

به دنبال او، سر و کله ی فاطمه خانم هم، پیدا شد. او، از همان دم در، منظور از آمدنشان را گفت:

-         بارُن جُن، یه چن تا پر سیرترشی، هم یه خورده بادمجُن ترشی، هادِه، کی غُلمُسِین عین، زن زائو، ویار ...

-         ورپِریده! توهم دِ، همِش از غُلمُسِین بیچاره، مایه بَل! نه، ننه! خودش ویار داره! (صدایش را آهسته می کند) می خوا واس گلی، برار بیاره!

امیرعلی، در تلاش است، به تنهایی، صندوق چوبی را جابجا کند که داد زن ها در آمد:

-         سِنگینِ، وَر نَدُر! (سنگینه، بلند نکن)

-         وَر نَدُر کی مُککِیگِت میسگُلِ! (بلند نکن که کلیه ات پاره می شود)

فاطمه خانم، به تندی از زیرزمین بیرون رفت و با میرویس و مجدی برگشت. اما صندوق، سنگین تر از این حرف ها بود. مُرِی را، فرستادند تا یکی دو نفر از پسرهای کوچه را خبر کند و در این فاصله، بارانم، کاسه های همسایه ها را، از ترشی  پر کرد. زن ها، در حال چشیدن، ترشی لیته و کلم و تعریف از مزه ی آن بودند که دو نخاله از سه نخاله ی ننه صدف، یعنی: محمود و کیومرث، با سر و صدا، وارد شدند.

-         قهرمانان، صدف شهر! وارد می شوند!

مزه پرانی محمود، همه را خنداند. محمود، الکی راهنما شد و بقیه، چهار پایه ی صندوق را گرفته و آن را از زمین بلند کردند. با زحمت، از زیرزمین بیرون آمدند. هنوز چند قدمی در حیاط پیش نرفته بودند که ناله ی محمود، به هوا بلند شد:

-         اوه، اوه، اوه! بِسگُلید! بِسگُلید! بَلید زیمین، بَلید زیمین!

اما با دیدن گلاره، ناگهان صدا و لحنش، تغییر یافت:

-         بابا، این که وزنی نداره، یه همت کنید، رسیدیم خونه ی ننه! یاللا!

خنده های کیومرث، تعادل بقیه را به هم ریخت و مجبور شدند، صندوق را، زمین  بگذارند.  

در حالی که نفس تازه می کردند، در خانه باز شد و کامدو، با چهار چرخه ی «مشد احمد» به درون آمد:

-          رفتم در مغازه شُ و بهش گفتم: گاری شو برا عروسی لازم داریم. اونم داد

بار سنگینی از روی دوش مردها، برداشته شده بود و به همین دلیل، کامدو را، از همه طرف تشویق می کردند. صندوق، به راحتی روی گاری قرار داده شد. امیرعلی، قصد داشت با بار کتاب ها برود ولی سکینه باجی، جلوی او را گرفت:

-          اوشاخ، غذایین یِ، اووَخ گِدیرَین!

اشرف خانوم هم، از دایه پشتیبانی کرد:

-          از صب تا اَل اُن، هیچی نخوردِی، بِرِو بِرِو، ناهارِتا بَخور، بعد!

امیرعلی، چاره ای جز اطاعت نداشت و با این کار، بارانم را خوشحال کرد.            

-         بچه ها، تا شما برسین، منم اومدم ... ببینید! ...  گاری رو، ببرین پشت پنجره ی اتاقم، از اونجا راحت تر میره تو!

میرویس و مجدی و محمود و کیومرث، پشت سر کامدو و مری و گلی، که گاری را هل می دادند، از خانه بیرون رفتند و به دنبال آنها، زن ها هم، روانه ی خانه هایشان شدند.

گوشه ی سفره، هنوز باز بود. روبروی هم نشستند و در حالی که به صحبت های ننه آلتون و عروس و نوه هایش، گوش می دادند، غذا خوردند. گلاره، از نداشتن لباس مناسب، می گفت و فرخنده، دختر بزرگش را سرزنش می کرد و مادربزرگ، میانه ی آن دو را گرفته بود. شادی هم، فقط می خندید. بارانم، زودتر، از سر سفره برخاست:

-         بمون تا من بیام!

از خانه بیرون رفت و ظرف مدت کوتاهی، برگشت. از پله ها بالا آمد و کیسه ی نایلونی را که در دست داشت، به طرف امیرعلی گرفت:

-         کت شلواره! حاج خانوم دادن! (نگاه ناباورانه ی او را دید) من، فقط کمکش کردم! (زیر لب، پرسید) میتونی کراوات بزنی؟

-        نه! یعنی تا حالا نزدم! (لباس را گرفت) پس، حاج خانوم اینو دادن؟... کاش اون بسته ای که تو اتاق مادره، می بردم واسه حاج خانوم!

-         بسته؟ کدوم بسته؟

حضور مهمانانش را از یاد برد و با شتاب از پله ها پائین دوید. امیرعلی، کیسه را برداشت و از ننه آلتون و بقیه خداحافظی کرد. نزدیک حوض بود که بارانم، خودش را به او رسانید. شادی در حرکات دخترجوان مشهود بود. در حالی که آن دو آرام آرام، به طرف در می رفتند، سکینه باجی، با منقلِ پر آتش، از آشپزخانه خارج شد و «بلا دور» گویان، خانه را از دود اسفند، پر کرد.

***

ادامه دارد ...

 

 

 

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...