هنر - قسمت 83

 

در حالی که همه ی نگاه ها به پائین کوچه، دوخته شده بود، امیرعلی، از بالا، پیدایش شد. هیچکس متوجه او نبود. جلوی بن بست نن نقره که رسید، ایستاد. برای دیده نشدن، در پناه تنه ی درخت قرار گرفته بود که دستی، بازویش را  لمس کرد. سیده صغرا بود:

-          خجالت می کشی، ها؟ (خندید) اااای! قربُن اِسمِیگِت بِرِم کی مثه اسم، شاه نجفه. بِرِو، برِوِ ور ننه ت! کی اونجُن دِ هانیش داده که بلکِم تو را بیبینه! و به هِمساده ها، پُز هادِه!

امیرعلی، سر به زیر انداخت. زمانی که سر برداشت. «سید صغرا» رفته بود. نفس عمیقی کشید و با قدم های مصمم، به طرف جمعیت رفت. مجید، او را دید و برایش دست تکان داد. کم کم، سرها به طرف وی چرخید. همزمان با پسرها، جلوی خانه ی آقانجفی رسید.

کت و شلوارِ نوک مدادیِ راه راهِ ریزِ میرزا ابراهیم عتیقه چی که بارانم، با راهنمایی حاج خانم، اندازه هایش را، تغییر داده بود، قالبِ تن اش بود و پیراهن سفید و کراوات زرشکی سیاه، قامت اش را کشیده تر نشان می داد. جلوتر رفت و در مقابل دیدگان پر فروغ ننه صدف، قرار گرفت:

-          سلام!

بارانم، پشت سر ننه، ایستاده بود.

صدای پیرزن های محله، بلند شد:

-         چشمِ بد، دور!

-         بِزِن وِر تخته!

-         تَصَددُق هادیتون!

-         بِلا گِردُنِت شِم ننه!

-         عینِ شازدِیِ اُستُنِیکا شده!

-         باجی حیات، بِدِو، اسفندُ بیار!

-         ایشاللا دُمادید!

تعریف آنان، کیومرث را، به صدا در آورد:

-         با این تیپ زدنت، رفیق ما، باید بزنه گاراژ!

و با سر به محمود، اشاره کرد. از بین جمعیت، صدای دختری به گوش رسید:

-         خودتم باید بزنی وِر گاراج، بِچِه تِرُن!

 لب های ننه صدف، به خنده باز شد:

-         چِقد کت شِلوار، رو تنت سُواره، عِزیز جُن!

با تمام وجود، به پسر یتیمی که برایش مانند فرزند، عزیز بود، نگاه کرد و برایش دعای خیر خواند. شیدا، بی خبر از خود، آن چنان به پسر جوان خیره شده بود، که منیژه، با نیشگون او را به خود آورد. مادر و دختر، لحظه ای کوتاه با هم نجوا کردند و آن گاه، خود را به میان زن ها کشیدند.

اشرف خانم، دست زد و دم گرفت:

-          هامیدِم هاشِت جُن، ننه جُن! ... امیرعلی جُن، ننه جُن! ...

که صدای ساز و دهل، او را خاموش ساخت و امیرعلی را نیز، از زیر بار نگاه ها، خلاص کرد.

-         جِوونا، بِرِن سر کوچه، پیشواز دُماد! ... اوهوی، عِم فرادی! دِ بَخُن دِ!

این فریاد «دادضیا» بود که پسرها را، به تکاپو واداشت. آنان، با صدای بلند یکدیگر را صدا زدند و دور هم جمع شدند. آبجی مرضیه، با منقل پرآتش، به آنان پیوست و در حالی که پیشواز رفتن زن ها، در این گونه مراسم معمول نبود!، به همراه عمو فرهادی، در ردیف جلو قرار گرفت. پیرمرد کور، شروع به خواندن کرد و گروه به حرکت در آمد:

وِر لِوِ بُن دِ بیا،             ها مِن نیگا کن

مِن کی از عشقِ تو، خُو     وِر لِوِ چشمام دِ نیامدِ!

...وا تو بودِم!    

جوان ها، یکصدا خواندند:

-        وا کی یی؟

-        وا تو بودِم!

-        وا کی یی؟

...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...