هنر - قسمت 84

 

در این فاصله، خانم های مسن و دعوت شده ها، دست از تماشا برداشته و وارد خانه ی آقانجفی شدند. فاطمه خانم، هر یک از آنان را جایی نشانید و بارانم را، به همراه شیدا و گلاره و شادی، به اتاق عقد فرستاد:

-         بِرید بُلا کی این طِفلِی! جُن به سر شد!

بر خلاف تصور او، در طبقه ی بالا، همه ی دخترها، حتی عروس، پشت پنجره ها جمع شده و هیاهویی عجیب و غریب، به راه انداخته بودند.  

-         اون خوواریگِشِ! ننه ش، پشتش دِرِ!

-         اوناها، اوناها، دُماد اوناها ... کور شده! همون کی گُل بُغالِشِه! ... اصن، تو بیا، جا من.

-         زری، یه خورده، خودتُ بِکِش اونورتر، بَل، مِن دِ بیبینِم! ... سَقدوشاش، کیان؟

-         اِمیرعِلی، همرا «حسینِ توران» ... اُی، اُی! کبرا، بیبین! فک و فامیلا ننه گیت، قاطی اونا دِرِن!           

-         اِو، اِو، اِو! اون چش دریده! کیه کی هم پِسِرکایگِ ننه صدف، آقا دائیشو، تکون میده!  

-         ها، ها، ها!...اِصغِر دیوونه یِ  کی، چارقد سرش کردن!

با دیدن بارانم، از هم باز شدند و از راه رسیده ها را، در میان خود جای دادند. تماشای کوچه ی چراغانی شده، آن هم از بالا، لذت خاصی داشت. پسرهای محله، در رقابت و چشم و هم چشمی با سایر محلات و عروسی های دیگر، در آذین بندی کوچه، سنگ تمام گذاشته بودند. ریسه های رنگیِ ثابت و چشمک زن، مانند سقفی نورانی از ابتدا تا انتهای کوچه، را روشن ساخته بود. و در لابه لای شاخ و برگ درخت ها نیز، تعدادی مهتابی رنگی به چشم می خورد. کوچکترها هم، دست به کار شده و با رشته های کاغذی و بادکنک های جلوی خانه ها را تزئین کرده بودند. زیباترین چیزی که در آن شب، توجه همه را، به خود جلب کرده بود و بسیار به چشم می آمد، فانوس های کاغذی بود.

جیغ و داد دخترها هنوز ادامه داشت:

-        او کی پَلو دُمادِ، امیرعلی یِه؟

ملیحه، در پاسخ، سوال زهرا، چشمکی به خواهرش زد و گفت:

-         پس می خواستی کی باشه؟ همویه دیگه!

-         چه کراواتی بِزدِ، آ ننه ت دراد؟

-         آره واللا! مِن کی با این پَت و پُز، اصلن نِشناختمش! اینارو از کوجا بیاردِ؟

زری که منتظر فرصت بود، نیش اش را زد:

-         وا، باجی زرا! یعنی تو دِ نیمدُنی؟ ... خُب، معلومه دیگه (با چشم و ابرو، به بارانم اشاره کرد) کار، کارِ مِیتی گلناره!

بارانم، در حالی که از پنجره، به خارج خم شده بود، خود را به نشنیدن زد و به خنده های شیطنت آمیز آنان، واکنشی نشان نداد. شادی، آهسته از شیدا پرسید:

-         گفتن، کار کیه؟

و او، از لای دندان های به هم فشرده اش، گفت:

-         چه سوالایی می کنی؟ چه می دونم!

به جای او، ملیحه پاسخ داد:

-        مِیتی گلنار! یا مهدی گلنار! ... ببین! بذار از اول برات بگم ... تو شهر ما هر خرابکاری، یا کاری رو که کسی به گردن نگیره، اتفاق بیفته، می گن: کار، کارِ مهدیِ گلناره! حالا این بیچاره کی هست؟ هیشکی نمی دونه! از هر کیم که بپرسی، هیچ جوابی براش نداره!

-         مثل اینکه یه ضرب المثله!  

 شیدا، توجهی به گفته های آنان نداشت و همچنان، کینه توزانه و خشمگین، به بارانم می نگریست. به نظرش آمد که زمان مناسبی برای انتقام گرفتن است. با خودش فکر کرد:

-        همیشه یه کاری می کنی که خودتُ تو دل امیرعلی حا کنی، آره؟ ... باشه! به همین خیال باش! ... دختره یِ عتیقه یِ عتیقه فروش! شیطونه میگه، هلش بدم پائین و خلاص!

در این هنگام، بارانم، سرش را داخل آورد و به روی او خندید:

-        دارند می رسند (دست اش را گرفت) باید بریم تو

دست منیره را هم گرفت و او را از لب پنجره دور کرد:

-        چه معنی داره که عروس، قبل از عقد، دامادو ببینه! راه بیفت و گرنه خاله حیاتُ صدا می زنم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...