هنر - قسمت 87

 

پرستوی دم سفید، چرخی روی سفره ی عقد زد و از پنجره بیرون رفت. پیرزنها، حضور پرنده را به فال نیک گرفتند:

-         ننه م خدا بیامرز، می گفت: دُم بِشکِنِی و قال قالیچ چِی، مرغای خُنه ی خُداین!

-         آره، منم شنیدم کی اینا، همونائییِن کی، ابرهه رو با فیلاش، سنگبارُن کِردن!

-         قِدیمیا می گفتن: این حِیوُن، نَشُنِ فِرَخ روزیه!

شیدا که از درد نیشگون زری، به خود آمده بود، پولی را که امیرعلی به طرفش دراز کرده بود، گرفت و با لبخند، از سر راه آنان کنار رفت. ورود داماد، به گفتگوها پایان داد و همه از جا برخاستند. اکبر خیس عرق شده بود و سرش را بلند نمی کرد. با هلهله و دست زدن، او را در کنار عروس نشاندند. «امیرعلی» و «حسینِ توران» پشت سر آنان ایستادند. راضیه، دختر عمه ی داماد، تصمیم گرفت سر بسر آن ها بگذارد:

-         اِنگار خُنِه نَن جُنِ تونه، ها؟! بِرید اون طرِف، بِرید اون طرِف،کی ما باید اینجُ دِ وایسیم!

حیات، پسرها را که جا خورده بودند، پهلوی پیرزن ها جا داد و در همان حال برای راضیه، خط و نشان کشید:

-        عِفریته رو بیبین، ها! ... بَل نوبِتِ عِروسیت بشه، هاشت میگم! ... اونوخ کی ننه تو را کِردی واسه چِراغُنی و دست به دُمِنِ میرعِلی سِیدِ ما! (اشاره اش به امیرعلی بود) و مَممِد برقی شدی، هاشت میگم! ... بجا چراغُنی، باید هم چراغ اینگیلیسی، خُنِه عِروسو، روشنا کنی!

فاطمه وارد اتاق شد و غر زد:

-       باجی حِیات! ... آبجی جُن! تو کی از این بِچِکای بدتِری! دِ اینقد سر بسرشون، نَل! صِدات داره تا دَمِ دِروازِه میره! (تهدید کنان، انگشت اش را به طرف دخترها تکان داد) این چِش تِرکیده ها، به جا این کی از پسرا، بِتِرسِن، جووال جووال، مَتِلِی بارِشون می کنن! قِدیم مِدیما ...

اشرف خانم، از شلوغی استفاده کرده و پس از «پچ پچ» کوتاهی با ننه صدف، خودش را به طرف عروس کشانید. بارانم را صدا زد:

-         یه قاشُقِیگِ تِمیز هادِه مِن

و از زیر چادرش قوطی ای را بیرون آورد. زری، پرسید:

-         این شیزه؟

-         هیس! ... بیا منیرم! بیا این «کف لَمِه» رو بَخور کی تا آخِرِ شِو، جُن داشته باشی.

ننه صدف، به حرف آمد:

-         اشرِف، یه قاشقِی دِ هادِه اون جُن زن!

و با سر، شادی را نشان داد. منیره «چشم»ی گفت و پس از خوردن دو قاشق، قوطی را به شادی سپرد. دخترهای جوان، قندسابی را فراموش کرده و دور شادی حلقه زدند. بارانم برای او که در خوردن تردید داشت، توضیح داد:

-        کف لمه، مخلوط آرد نخودچی و بادام و شکر و زنجبیل کوبیده شده س. تو دهاتا بهش شیره هم می زنن (خندید) بخور نترس!

تا اشرف خانم به خود بیاید، دخترها، ته قوطی را درآوردند!

بدری خانم، آنها را سرزنش کرد:

-         نِدید بِدیدا! تَشو دِربییاردید؟

و قوطی را از دست عصمت گرفت:

-         نیگا نیگا! یه ارزِن دِ نَشدِن تَش بَمُنِه!

اشرف خانم، با اشاره ی دست، موضوع را تمام کرد و زمزمه وار به صحبت کردن و راهنمایی عروس، ادامه داد:

-         ... رونِما رو کی از ننه ی اِکبِر هاگیرفتی، بَل توریتو بِزِنِن بُلا! بعدِش، نوبت عَسِله ... این تَندِه ها رو کی تو عسله، یه گومبولشو، هم قاشق وَردور و بَل دَهنِش!

صدای خطبه خواندن عاقد و «هیس» ننه صدف و اخم حاج خانم،  آنها را ساکت کرد. دست از گفتگو برداشته و هر کس در جای خود نشست. فاطمه، از اتاق بیرون رفت. حیات که ناظم مراسم محسوب می شد، در چهارچوب در ایستاد. نگاه ترسناک او، بچه ها را از دویدن بازداشت و زمانی که «مرتضای مرجان» در دست او گرفتار شد، بقیه ی کوچولوها، هراسان به مادرهایشان پناه بردند. «زن آقا»،خواهر آقا نجفی، پسرک را از دست حیات نجات داد:

-         عِزیز جُن! دایزِه، قُربُنِت بره. کمتِر شِیطُنی کن. یه گُلِی  جا دِ هانیش، تا بِچه کای گِ دیگه دِ هانیشِن!

و بچه ی ناآرام را، به مادرش سپرد.

«آسید رضا» برای بار سوم پرسید:

-         عِروس خانوم، وکیل ام؟

یکی از دخترها که مشغول قند سابیدن بود، گفت:

-         آقا، بلید عِروس، زیر لفظیشو هاگیره، اونوقت!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...