هنر - قسمت 89

 

به اطراف چشم انداخت و چون بارانم را ندید، نگران شد و به سراغ شادی و کبرا رفت:

-         بارانمو ندیدین؟

سکینه، دختر چاق حیات خانم، بجای آنها، جواب داد:

-         بارُن، بَرُفت خونه، وِر ننه ش یه سر بِزنِه وُ وَرگِردِه

کبرا، خنده ای کرد و گفت:

-         اِمیرعِلی دِ، هم ننه ی سِکین و باجی بتول و زرا و پِسِر خاله ی دُماد، بَرُفتِن زایشگاه

-         وا! مگه این وقت شب، قراره کسی بزاد؟  

-         نه، شیدا جُن! اینجُ، رِسمِ کی شِوِ عقد، وختی صیغه را بَخُندِن و آقا بَش بَرُفت. اِز  طرف عِروس و دُماد، چن تا مِجیمِه غذا و میوه و شیرنی، هامیدِن بَبُرِن واسه مریض خُنه ها و...آخ جُن!»

با شنیدن صدای هلهله، حرفش را برید و از اتاق بیرون دوید. زری، پشت سر او، در را بست:

-         اِی، خدا را شکر...زود باشید تا کسی نییامدِ، باید نون عقدو، تیکه تیکه کنیم

نان را از داخل سفره برداشتند و روی چادر شب گذاشتند.

-         گلاره! تو و گلی، سفره را جوری دُرُس کنید کی جای خالی نون، معلوم نباشه

سپس با کارد، به جان نان افتاد. کبرا، هم از طرف دیگر شروع  به بریدن نان کرد. اعظم، در حالی که قطعات بریده شده را داخل سینی می چید، تکه ای را به دست شادی داد:

-         بیا شادی اووِل تو بَخور! ... کبرا ... این نونا رو هاگیر، بیبین واسه تو سفره، بسسه یا نه ؟

-         آره، زیادی نَلی کی خُش بشه.

مزه ی شیرین نان سنگک، شادی را، متعجب کرد:

-         چقدر خوشمزه س! طعمش،با نون سنگک های  معلومی فرق داره!

-        خب، معلومه! رو این نون، شیره ی انگور بِمالدییِن ... (قطعه ای را برداشت و به او نشان داد) نیگا! زیر این کنجدا و سیا دُنِه ها، شیره بمالدییِن. یعنی، نونُ کی بَپُختِن، اونجُشا کی می خوان چیز بِنویسِن، یا گل مُل بِندازِن، شیره می مالن. بعد دُنه ها رو می پاشِن روش.     

چهار سینی بزرگ، از قطعات بریده شده ی نان، پر گردید. اعظم، چادر شب را جمع کرد و  رو به دخترها گفت:

-         هر کدومتون یه دونه از این مجیما که نون توش دِرِه، وَردُرید، بَبُرید پائین هادید وا مِهمونا (سینی اول را، به دست گلاره داد) حِواستونو جَم کنید کی اینا فقط مال دُختِرا و زَنایه، ها! ... وَرنَدُرید هادید وا مردا و پسرا، ها!

زهرا، خندید:

-          مِگِه میشه خووار جُن! این پِسِرِکای، عینهو غِلاغ میققاپِن خُو!

-          جم کن، جم کن کی دیر شد! اَلاُنه کی خاله حِیات وَر گِردِه وُ یه چن تا لیچار بارمون کنه! ... وخیزید. وخیزید.          

کبرا، زهرا و اعظم، سه سینی دیگر را برداشتند و پشت سر گلاره، از اتاق خارج شدند. با دستور زری:

-          بلند شید، ما دِ بریم پائین

بقیه نیز، به راه افتادند. به بالای پله ها رسیده بودند که آبجی مرضیه، شروع کرد به «هُوِی» زدن و عمو فرهادی، رِنگ ضرب اش را عوض کرد. دخترها، سینی های یزرگ را بالای سر بردند و پیرمرد خواند:

-         خاطر خوام می دونی ...

توزیع نان ها، تازه پایان گرفته بود که بارانم برگشت اما فرصت نشستن پیدا نکرد، زیرا مهین صدایش زد:

-         اَصَن معلومه کُجُن دِری؟ صد دفه، رِضا کِبابی، آدم را کِرده پِیِت!

-         ببخشید مهین خانوم. رفتم یه سری به مادرم بزنم. الان میرم. 

او که به راه افتاد. شادی و گلاره و شیدا هم، دنبالش را رها نکردند. برای رسیدن به خانه ی «معمار» که آشپزخانه شده بود، باید از داخل کوچه می گذشتند. چادر سر کردند و از خانه بیرون آمدند. کوچه پر از جمعیت بود و «هالای» مردانه همچنان ادامه داشت. در یک ردیف، پشت سر هم قرار گرفته و از کنار دیوار حرکت کردند.

--------------------------------

هُوِی= کِل زدن    

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...