هنر - قسمت 10

منيژه كه در حال آشپزي بود، با سر و صدا ي زيادي دنبال وسايل مورد نيازش مي گشت و تمام كابينت ها را به هم مي ريخت و غر مي زد. اشرف خانم كه اين وضعيت را ديد طاقت نياورده گفت:

-             وا منيجه خانوم ، واسه شُوم اينهمه اُقُل منقل نمي خواد، فقد نون جو و دوغ گو و يه مش گل سرخ!

(دوباره رو مي كند به شيدا):

-            تونم برا بيكار بيعار نگشتن بيا برو يه چيزِي ياد گير!

شيدا بدون فكر كردن جواب داد:

-            من … ميخوام برم پيش اين خانمي كه درس ميده. ميشه؟

منيژه كفگير در دست مات و متحير به دخترش نگاه مي كرد كه اشرف خانم جواب داد:

-            چرا نميشه همين ال اون چادرت رو بنداز سرت بيا بريم

شيدا در زير سنگيني نگاه مادر از آشپزخانه بيرون دويده و لباس پوشيده، به سرعت بازگشت.

-         بريم اشرف خانوم همين ال اون ! …

اشرف خانم «هن و هن» كنان در كنار شيدا راه مي رفت و حرف مي زد:

-        … چش و چراغ محلس! (پسر بچه اي رد شد و سلام كرد) … سلام ننه، پير شي! امير علي كه نگو و نپرس بدشم بارونمه كه ماشاللا ماشاللا  … اي واي ننه! اين پادردم منو ميبره سيدساق … آها رسيديم.

شيدا به خانه نگاه كرد، ساختماني كه پيچك هاي بلندي از ديوار مرتفع آن آويزان شده و داراي دو درب كوچك و بزرگ در دو سوي آن بود. با اشاره ي اشرف خانم، شيدا زنگ خانه را به صدا در آورد. صدايي دخترانه شنيده شد:

-         بفرمائيد

و با تق كوچكي درب باز شد. پيرزن جلو افتاده و «ياالله» گويان وارد خانه شد. شيدا با ورود به حياط خانه، از ديدن فضاي رويايي آن شگفت زده شد . سنگ فرش آجري، حوض فواره دار به شكل گل، درختان تنومند و سايه دار، باغچه هاي درخت انار با گل هاي سرخ، درخت پر ميوه ي انجير، آلاچيق كوچكي در گوشه ي حياط و ساختمان پر ابهت و با شكوهي در دو طبقه كه پلكان عريضي در جلوي آن خودنمايي مي كرد . ديوار دو طرف حياط، در پایين  سكويي آجري براي نشستن و در بالا قاب هايي كه در وسط آنها گچكاري شده بود، داشت.

دختر جوان بي خبر از خود به تماشا ايستاده بود كه صدايي او را به خود آورد:

-          بفرمائيد. سلام اشرف خانم 

و رو به شيدا:

-          سلام بفرمائييد خانم

شيدا به سمت صدا نگريست. دختر جواني با لباس آراسته در حال پائين آمدن از پله ها بود. شيدا با خود نجوا كرد:

-           پس بارانم اينه! 

در جلوي پله ها اشرف خانم بارانم را سخت در آغوش كشيده و يكريز قربان صدقه اش مي رفت. شيدا سر تا پاي دختر را ورانداز كرد:

-          چشمان آبي، موهاي صاف و حنائي واندامي لاغر و … لبخندي زيبا دارد!

پيرزن داشت نام او را مي برد:

-         … شيداس ، دختر آقاي تيموري …

حرف اشرف خانم قطع شد:

-          بارانم بيا بابا، اين كراوات من را درست كن، دير شد!

اين صداي مردي چاق بود كه از كنار راه پله ها ظاهر شد. اشرف خانم چادر را به دور خود پيچيد و سلام كرد. مرد كه با كراوات اش كلنجار مي رفت، سربلند كرده و آنها را ديد:

-          آه ببخشيد اشرف خانم، ببخشيد (رو به شيدا خنديد) دخترم، من تا اين سن هنوز بلد نيستم كراوات بزنم!

بارانم دست پدر را گرفته و او را به طرف خود كشيد و سپس يك پله و بازهم يك پله ي ديگر بالا رفت ( در اين حالت همقد شدند ) و آنگاه به تندي كراوات پدر را مرتب كرد:

-          آقاي خوش تيپ بفرمائيد اين هم كراوات شما، حالاممكنه بفرمائيد با اين لباس و عطر (لباس پدر را بو كشيد) به به چه عطري!، كجا تشريف مي بريد؟

-         خب بابا جان (آهسته تر گفت: زشته بابا اِ جلوي اشرف خانم؟) ميرم تهران براي معامله.

بارانم صورت پدر را بوسيد و دستي به سبيل پرپشت او كشيد:

-          ميرزا ابراهيم عتيقه چي مواظب باش (نيشگوني از لپ پدر گرفت) نكنه خانم هاي تهراني واسه اين سبيل ها نقشه بكشند!!

پدر و دختر با صداي بلند خنديدند واشرف خانم داد زد :

-          سكينه باجي اون اسفن دونتو بيار، مي ترسم اين بوبا و ببه چِشده بَخورن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...