هنر - قسمت 90

 

شلوغی حیاط منزل معمار، دست کمی از کوچه نداشت. دهها زن و مرد، با سر و صدای زیاد، مشغول کار بودند و در این میان، رضا کبابی، با آن قد کوتاه و اندام لاغرش، بیشتر از همه داد و بیداد می کرد:

-          ... اِنقد در قَزقُنا رو، ورندورید!

-          مممِد، آتِش دیگِ سِییُمُ، پَن کن! نَل اِلُو بیگیره! اون زغالارِم کی دود می کنه، از تو آتِش وَردُر!

بارانم را که دید، دست از فریاد کشیدن برداشت و رفت روی پله ی اول ایوان نشست:

-         دستت درد نکنه، دخترِ میرز اِبراهیم! بَشدی، بَشدی. اَلاُن بیامدِی کی ما قَزقُنِ  خورشتا خودمون بار بَشدِیم؟! ... این همه واسِت، پِیغُم پَسغُم دادِم کی زود بیا، بَشدی آخِرِش بیامدی کی کار تموم شده؟!

-          حاج رضا! ببخشید. می دونین که مادرم ...

غُرغُر «رضا کبابی» با شنیدن این حرف تمام شد:

-          اِی روزگار! ... انسیه خانوم، دختر خان! هِی، هِی! (با تاسف سر تکان داد) بِرِو شازده خانوم! بِرِو یه مِلاقه تو قَزقُنا بِچرخُن کی شُمِ اِمشِو، بَرِکِت دار شه!

بارانم، «چشم»ی گفت و به طرف دیگ ها رفت. در حالی که او و شادی، خورشت ها را هم می زدند، «داد عِلی» سر یکی از دیگ ها را برداشت و با خوردن چند دانه برنج، فریاد کشید:

-         آق رِضا! چِلِوِ قَزقُنِ چاررُم دِ، حاضره

-       ربابه! بِدو به فاطمِه خانوم بیگو سفره را بِندازن ... «کِب رضا» این بِچِکایگا، از میون دس و پایا جَم کن! یاللا بِرید پیش ننه بُباتون، بیبینِم.

با فرمان رضا کبابی، همه ی کسانی که در آنجا بودند، دور دیگ ها جمع شدند و سر و صداها بالا گرفت:

-         یه قَزقُن بَلید کنار دیفار.00 حیف نون! اونجوری مَلِن؟ یک کم، کِجِش کُن!

-         باجی دِریا! دیگ خورشتتو، نِچِسبُن وِر اون قَزقُنِ سیا ... بیا! بیبین، تموم جُنِت، سیا شد! خب، بَبُرِش جِلِوتِر!

-         مِگِه دیگ چِلِوِه کی سر پائینه بَشدیش؟

-         ظرف مَرفا رو، بیچینید تو مِجیمِه!

-         چومبولِی نِشین، یِه جعبه بَل زیرِت!

چند لحظه بعد، درست زمانی که بارانم و همراهانش، پا از آشپزخانه بیرون گذاشته و به سمت محل جشن باز می گشتند، صدای «بِکِش، بِکِش!» از داخل مجلس عروسی بلند شد و دهان به دهان، به آشپزخانه رسید. ناگهان مردهای جوان و پسرها، رقص و یللی را رها کرده و در مسیر رفت و آمد دخترها، در کنار دیوار، صف کشیدند. این کار آنان، باعث ترس و وحشت گلاره گردید. جیغ خفه ای کشید و به دست بارانم، چنگ زد.  

-         نترس عزیزم! این خطِ زنجیرو، برای رسوندن شام درست کردن! ... ببین!

در حین راه رفتن، برای آنها توضیح داد که کار رسانیدن بشقاب های غذا، از آشپزخانه تا دم در خانه ی آقا نجفی را، پسرها، با دست به دست دادن، انجام می دهند و از آنجا به بعد، به عهده ی زن ها و دخترها است. سه تفنگدارِ ننه صدف که آخرین نفرات صف پسرها بودند، با دیدن آنها، دست از خنده و شوخی برداشته و با احترام، از جلوی در کنار رفتند. کامدو، دوان دوان خودش را به شیدا رسانید:

-         خواهر! به مامان بگو: من، تو مردونه م، نگران نباشه!

این را گفت و به طرف مُرِی که در آن طرف کوچه منتظرش بود، دوید.

-         وایستا ببینم ...

بتولِ مشد اکبر، پرده را کنار زد:

-         بذار بره! اِمیرعِلی، مواظبشونه! ... بیاین تو»

-         مگه ساقدوش داماد، نباید اینجا باشه؟

آنها وارد شدند و او پرده را انداخت. دوقلوهای «کاظم بلوچ»، شهین و مهین و تعدادی از دخترها از جمله ملیحه، داخل حیاط ایستاده بودند. ملیحه، با دیدن آنها اخم کرد:

-          هیچ معلومه کجائید؟ ...

ضربه ای به در خورد:

-          شروع شد. پرده رو بزنید بالا

دخترها، صف کشیدند. مهین، پرده را جمع کرد و گِل میخ انداخت و ملیحه در اول صف قرار گرفت. کیومرث، دو بشقاب مملو از چلو خورشت قیمه را، به دست ملیحه داد و قطار غذاها، بدون توقف، شروع به آمدن کرد. در این میان، سر بسر گذاشتن ملیحه و کیومرث، توجه همه را جلب کرد.

-         مَلی خانوم! این بشقابو بدین به عطیه، دختر خاله ی داماد! بگین: آقا محمود، براشون فرستاده!

ارواح خیگِش! (بشقاب را به دست مینا داد) خواهر! بگو اینو بدن به: زن اوستا حمومی! ... خب بعدیش مال کیه؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...