هنر - قسمت 92

پسرک لاغر اندام، در حال فرار، به امیرعلی پناه برد و پشت سر او پنهان گردید.

-          باز چیکار کردی غلام؟

کامدو، سرش را از لای حفاظ پنجره بیرون برد و به پائین کوچه نگاه کرد:

-          اُه، اُه! آبجی بِتولِه! ننه ی غلام. بی بی شم، داره میاد!

آبجی بتول، به سلام امیرعلی، توجهی نکرد و از راه نرسیده، به طرف غلام چنگ انداخت:

-          دستتو، داغ مَلِم. قاپِ تو اُوگوشتو وَردُشدِی، کی چی؟ می خوای لِنگه یِ دایی رَمِضُنت، قمارباز شی، ها؟!

امیرعلی، پسرک را، از دسترس مادرش دور کرد، اما نتوانست جلوی ضربه ی کف دست او را بگیرد. مادربزرگ پیر، از راه نرسیده بنای ناله و نفرین را گذاشت:

-         دستِت بشکنه زن، بَکشتیش! مِگِه یِتیم یِسیر گیر بییاردِی کی می زنی تو سرش؟! ( نوه اش را در آغوش گرفت و  گریه را سر داد) آخه، این نِوِی گِ مِن، چه گناهی کِرده کی باراککوش کِردِی؟ خدا اَزِت نِگذِره کی اَشکِ بِچِمو دِر بییاردی! ... هم تواِم میگِن: ننه؟!

با پادرمیانی امیرعلی و دیگران، آبجی بتول، از گناه پسرش در گذشت و غائله به پایان رسید. شیدا، از فرصت استفاده کرد و لباس مناسبی پوشید. مُرِی با چرخک باربری بازگشت و کامدو هم، به او پیوست. بی بیِ غلام که همنام عروسش بود و اهالی محل او را «باجی بتول» صدا می زدند، پس از آن که از کتک نخوردن نوه ی عزیزش آسوده خاطر گردید، متوجه زن های غریبه شد:

-         خووار جُن! بِفرمائید بِریم خُنه، بِفرمائید! (زن ها، تعارف او را رد کردند) اِو، اِو! مِگِه میشه؟ مِگِه مَلِم؟ (تاکید کرد) به جُن خودِت! اِگِه ...

زنی که جوانتر از سه نفر همراهش بود، میان حرف او دوید:                            

-          زنده باشی ننه! ... راستییَتِش، ما، دنبالِ خُنِه، ننه صَدِف دِریم. میشه بگید خُنِه ش، کُدُم ایکییه؟

-         خاک تو گورِم! (به حالت افسوس، دست، پشت دست زد) شما، مِهمُنِ صَدِفید؟ (توجه امیرعلی، به آنان جلب شد) بیبین دُختِرِیگِم! راست شیکِمِتا نیگا کن! اوناها! ... همون دَرِ کی چارتاق، وابَمُنده!...اِو! اصن چرا راه دور میرید، پِسِرِش، اِمیرعِلی، همینجُن دِرِ!

امیرعلی، جلو رفت و سلام کرد. زن ها، به او زل زدند. «خودشه؟»، « حیدر اوغلودو؟!» ناگهان او را در میان گرفتند. زن میانسالی که از شدت تاثر، چادرش به زمین افتاده بود و شانه هایش می لرزید. صورت او را، در بین کف دست های لرزانش گرفت و با علاقه به چشم هایش نگریست. همه، ساکت شدند و به آن دو نگاه کردند. اما این سکوت، بسیار شکننده بود. زن، ضجه زد:

-          گوزلرینی گوردوین، زندایی گلرخ تَکین دی

(چشم هایش را دیدی؟ مثل زندایی گلرخه) امیرعلی را در آغوش کشید و صورتش را بوسه باران کرد. دو زن دیگر، زبان گرفتند:

-          دایو اوغلو!

-          یارام ماموش دُنیا دان:حیدر!

-          جیگر گوشم!

-          هاردایدین دای اوغلو؟

-          دایو، دایو، دایو!

در حالی که پسرجوان هاج و واج مانده بود، زن ها که به نظر می رسید، دخترعمه هایش باشند! او را می بوسیدند و مانند موجود مقدسی، به سر و صورتش دست می کشیدند.

انگار همه ی اهل محل، از ماجرا با خبر شده بودند، زیرا در یک آن، کوچه از جمعیت پر شد. مُرِی، چرخک را به کامدو سپرد و مانند تیر شهاب، به طرف خانه ی ننه صدف دوید. سر راه، بارانم را نیز، آگاه ساخت.     

با آرام تر شدن زن ها، باجی بتول و آبجی بتول، با اصرار، می خواستند آنها را به خانه ی خودش ببرند که حاج حسین و آقانجفی و بزرگترهای محله، سر رسیدند.

-           اینها مهمان امیرعلی هستند. باید بروند خانه ی صدف خانم!

گفته ی حاج آقا، به تعارف همسایه ها پایان داد.

-          باجی! دورین گَلین یوخارو!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...