هنر - قسمت 93

زن و مرد و کوچک و بزرگ، راهی خانه ی ننه صدف شدند. پیدا شدن بستگان تنها بازمانده ی سیل، در حالی که همه یقین داشتند، خانواده و فامیل او، از دست رفته اند؛ خبر خوشی بود اما صورت درهم همسایه ها، نشان می داد که از شنیدن این خبر، چندان خوشنود نشده اند. با پیوستن دو مرد که یکی از آنها شوهر دختر عمه ی امیرعلی و دیگری پسرش بود، مهمانان، وارد خانه ی ننه صدف شدند. پیرزن، مثل همیشه، آرام و باوقار، در کنار سماور روشن، نشسته بود:

-         خوش گلمیشیز! قدم لریز، گُزلریم اوستَ!

جمعیت زیادی، داخل و خارج خانه، جمع شده بودند. همه با هم ، حرف می زدند و صدا به صدا نمی رسید:

-         ... اون شِو، همرا هِمسادِها، سَرِ خیابُن تِرُن، دَمِ سِیل گِردُن واسساده بودم. خودِم دیدِیِم کی اُو، عِینِهو هال پاووت! دستاشا بَشدِه بود، بُلا خِندَق و خُرناسه می کِرد و هم تِندورِش، همه چی رو هُرت می کشید پائین!

-          ننه صدفِ بیچاره! قددِ جُنِش، اِمیرعِلی را میخوایه و اِگه او را ااِزِش هاگیرِن، پَس میفتِه

-          ... یه سیل بییام دُ همه ی داهاتو، اُو بَبُرد و از اون همه خلق خدا و بیابُن و جالیز، هیچ چی نمُند!

-          اینا کدوم گور دِ بودییِن کی حالا پیداشون شده و میخوان او را بَبُرِن؟

-          اِو، مِگِه خدا رو خُش مییایه کی نَنِه و بَبِه رو از هم سِوا کنی؟

-          اِمیرعِلی، جُنِش به جُنِ نَنِه ش بَندِه!

سکوت ناگهانی جمعیت بیرون خانه، کسانی را که داخل باغچه و حیاط بودند، متوجه در ورودی کرد. «بدری» مادر عروس، به همراه «رضوان خانم» خواهر شوهرش که او را «گل باجی» صدا می زدند، پیشاپیش چند زن دیگر، وارد خانه شدند. «صابخُنه، یاللا!» گویان، از بین جمعیت گذشته و در حالی که زن های همراهش، سبدهای میوه و دیس های شیرینی و کاسه ی بزرگ آجیل، را در بالای سر گرفته بودند، وارد راهرو گردیدند. ملیحه، برای شیدا توضیح داد:

-         تا عروسی هست، واسه ی هر خونه ای که مهمون بیاد، شام و ناهار و پذیرائیش، با خانواده ی عروس و داماده!

اظهار تعجب منیژه، با ورود «نن نقره» و «سید صغرا» و «نورمممد» که هر یک، کیسه ای در دست داشتند، به شگفتی تبدیل شد:

-         حتما می خوای بگی که اینام که خودشون فقیرن، یه چیزایی آوردن، آره؟

-         بله! (خندید) تو کیسه ی نن نقره، تخمه آفتابگرونه و سید صغرام، مثل همیشه، گندم شادونه آورده.

از سر و صدای بچه ها که یکصدا، «نورمممد» را صدا می زدند، «اونقَ، اونقَ» نوزادِ سه چهار ماهه ی عشرت، که لحظاتی قبل شروع شده بود، شدت گرفت. نورمممد، به طرف جایی که کوچولوها نشسته بودند، رفت و درست روبروی مُرِی نشست. پسرک، روی لبه ی پاشویه نشسته بود و با هیچکس حرفی نمی زد. ننه نقره، متوجه بچه ها شد. زیر گوش سید صغرا، چیزی گفت و او هم ایستاد ولی نگاهش به عشرت و نوزادش بود:

-          بییار بِچه رو هادِه مِن. طِفلِی داره جیز بَلَلِه* میزِنه و اینا راس راس، زُل زِدییِن!

کودک را از آغوش مادرش بیرون کشید:

-          خوشگِلیگِ مِن، گِرد و گومبولِی!

در حالی که با بچه حرف می زد، به طرف مُرِی رفت و نوزاد را جلوی صورت او گرفت:

-        هاگی بُغالِت، بینِم! ... نِتِرس، یه دستتو بَل زیر سَرِش. ها! ... می دُنی کی وقتی همقد این بِچِه ی بودی و نَنِه ت مریض بود، «اِمیرعِلی» بُغالِت می کِرد و می بردت قاسمباد، خُنِه جواهر کی شیر هاشِدده؟

بارانم، به همراه منیره، وارد خانه شدند و سلام کردند.

-         سِلام عِزیز جُن! (به بارانم نگاه کرد ولی طرف خطابش مُرِی بود) غَمبَرِی نِزِن! اوستاد، هیج جا نی میره! (با اشاره ی دست، عشرت را عقب نگه داشت) تو دِ نِتِرس! این از تو ایککی، بَلِدتره!   

پسرک که حرف سیده را، بدون چون و چرا قبول داشت، با خوشحالی، مشغول سرگرم کردن نوزاد، گردید. بچه ها، دور آنها جمع شدند. نورمحمد، روی صورت کودک خم شد: « قیررررر، قورررررر، قیررررر...» و کوچولو، آرام شد.

بارانم و منیره و پنج نفر از دخترها، پشت سر پیرزن ها، به راه افتادند و وارد ساختمان شدند. زن هایی که داخل راهرو نشسته بودند، به احترام بزرگترها، از جا برخاستند:

-           بِفِرمائید، بِفِرمائید

از هر سو شنیده شد. همزمان، اشرف خانم و فاطمه، از اتاق ننه صدف، خارج شدند:

-          همتون کی بَشدید بییامدید اینجُ؟ پِس کی میخوا ناهار دُرُس کنه؟ اِی بُبا! الاُنه کی هُوار هُوارِ حسین کِبابی دِرا! ... فاطمِه جُن، تو بِرِو خُنه بدری و واسه دخترمویای اِمیرعِلی، جا جیگا راست و ریس کن، تا مِن راهیشون کنم

برگشت و با عصایش به در اتاق زد:

-         درو پیش کن!

ننه نقره و سید صغرا را، دید:

-         شوما، بِفِرمائیتون تو

یکی از زن ها در مورد رفتن امیرعلی پرسید:

-         بیایید در، تا هاشتون بگم!

همه از راهرو خارج شدند. چشم ها، به او دوخته شده بود. سوال پیچش کردند.

-         خُب، واستید یه نفس هاگیرم (روی تخت نشست و جمعیت دورش حلقه زدند) واشتون میگم، واشتون میگم. خفِه م کردید! ... چی می خواستی بشه؟ ... بعله، فامیل مامیلای اِمیرعِلییِن. ... جَخ*! لباسای بچگیشو کی بیبیدِن، غِش کِردِن! ... اِز تِرُن بییامدییِن و می خواستِن او را بَبُرِن کی خودش، یِی پا، وایساد کی از پیش ننه م، جُم نی میخورِم!

-----------------------------------------------------------------------

بَلَلِه= فریاد کودک                    جیز بَلَلِه= فریاد شدید کودک                   جَخ= علاوه بر این

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...