هنر - قسمت 96

 

-         دَعواش نکن مَرضیِه کی خِدیجِه، یِی کامییُن شمع نذر کِرده تا این بِچِیگو اِز خدا هاگیرُفتِه!

-         همون سال کی اِمیرعِلی رو از سیل بیگیرُفتِن، خِدیجه هم حسین رضا، عِروسی کِرد وِلی تا همین پارسال، بچه دار نیمیشُدِن!

-         توله را نیگا! داره مرضیه را، ریشخِند میکنه! ...        

-         ... قددِ مویاش، طِلا نذرِ سقاخُنِیِ مِشِد کِردییِن، خُو، نازِش می چِله*! 

-        خدا بیامُرز نَنِم، هِمیشِه هم مِن می گفت: اِز دم دست این بِچِکای کی تازه را میفتِن، باید همه چی رو قایِم کُنی! حتی، دسته سورکو رِم دِ، باید اُوزُن کِرد*!           

اشاره ی ننه صدف، به بدری و فاطمه و خداحافظی و رفتن آنها، همه را ساکت کرد. پیرزن، از شیدا خواست تا برای همه چایی بریزد. گلین باجی، در حالی که سعی داشت، با دهان بی دندان، انجیر خشکی را که خورده بود، نرم کند، گفت:

-          اَووِلیشو هادِه مِن کی این اِنجیلای طَلِت، هم اُو دَهن دِ ساقمال نیمیشِه!

گفته ی پیرزن و خنده ی سایرین، طلعت را ناراحت کرد:

-          چائیاتونا بَخورید و بُلَن شید

مهین نالید:

-          آبجی طَلِت! بَل یه خورده مُندگی هاگیریم*

پشت سر او، آه و ناله ی سکینه بلند شد:

-          مِن کی اِز بس سبزی پاک کردییِم، اِنگُشتام کیلید کِرده و اِز هم وا نیمیشِه!

و در جواب مقدس خانوم که پرسید:

-          هَمِش مِگِه چِقَد سبزی بوده؟

دست هایش را از هم گشود:

-          اِز یِی خِروار دِ بشتر بود. این هِوا!

مهوش، طاقت نیاورد ومداخله کرد:  

-         پِس حیات و فاطمه چی؟! صغرا و اَشرِف چی؟ این چَن تا کی، اِز بس،  کار کردییِن، گوشت هاکوفتِه شدییِن!

اشرف خانم، لبخندی زد و گفت:

-         می دُنِم کی همتون خسته و مُندِه اید وِلی اِمشِو، شِوِ آخِرِ عِروسیِه و گُو به دُمبِش بِرِسیدِه!* می خواید، شوما، همرا مِهمُنا، اینجا دِ بِمُنید، (ادای بلند شدن را در آورد) مِن خودم ...

ناگهان مجلس برهم خورد و همه بپا خاستند. هنوز کسی از اتاق بیرون نرفته بود که صدای بشکن زدن از داخل راهرو به گوش رسید.

-         اِو، اِو! این کیه کی هم دُمبِش، گردو میشکِنه؟ (باجی بتول این را گفت)

-         می خواستی کی باشه؟ لیلی، جُنِم مَرگ شُدِیِ! (آبجی بتول بود که جواب مادر شوهرش را داد)

لیلی، بشکن زنان وارد اتاق شد:

-        خَوِر، خَوِر بییاردِم. یِی خُش خَوِر بییاردِم

پیر زن ها، گره ی چارقدها را باز کردند و جوانترها دست به جیب شدند:

-        اینِم مُژدِگُنیت!

-        اینِم، مُشتُلُقِد!

زن باریک اندام، با ولع، سکه های ریز و درشت را گرفت و آنها را در داخل کیف کوچک اش پنهان کرد. پس از آن بود که جیغ کشید:

-        عِروسِ آق تقی، بِزایدِه!

چند دقیقه ای به کف زدن و مبارک باد گفتن و صلوات فرستادن گذشت و پس از آن بود که پرسش زنها شروع  شد و لیلی، مجبور به پاسخگویی گردید:

-        آره باجی، جُفتِشِم، پِسِرِ! ... خِدیج خانوم، راس می گفت کی دوقولویِن. ماشاللا، ماشاللا، ئیکی یِی مِنِن! ... نِ بُبا! مِگِه آق تقی مَشدِه عِروسِشو بَبُرِن زایِشگا؟! جخ، پروین، تو همون چالِه کُرسییِیگی زائید کی آق تقی، خودش دِ اونجُ دنیا بییامدِه بوده! ... آره، گوش شِیطُن کر! بِچِکایگِش، سالِمِ سالِمِن ... ناز خانوم جُن! واللا، نقل این حرفا نی. اَصَن، بیبینِم، هم حرف مردم، چیکار داریتون؟ (عصبانی شده بود) شوما، از کوجا بیبیدید؟ اِز کی بِشنُفتید کی زن آق تقی هم عِروسش را نیمییا؟ مِن خودم، هر رو، اُنجُن دِ بودِم. خودِم بیبیدِم کی پروین، هنو دهن وا نکرده، هر چی کی هوس می کرد، مَشدِن جِلِوِش! ... واللا دلم بیسوخت! قُربُنِ خدا بِرِم! کاشیکی ئیکییِم بود کی، یه کاسه اُو می داد دست ما! (بغض کرده بود) سفید بختی کی رخت و طلا نی! ...  خدائیش! آق تقی، جُنِش واسه پروین در میره. زنش همینجور. اون شووِرِیگِ لاغِر مُردنیش دِ همینجور! ... نَلید بِگِم کی پیرمرد، هر رو کی از چاکِنی وَر می گِرده، دُللا دُللا میره بُزار. اِز دُکُنِ سیفُللا، دووزار آبنبات قیچی میخِرِه، اِز دُکُنِ مِشد احمِد، پَن زار، یه شیشه، کانادا می خره! اِز دُکُنِ عِلی قِنادِم، یه چن تا شیرنی گردوئی می خِرِه و اِز در دالُن نییامدِه تو، پروین جُن، پروین جُن، میگه و یِی راس میره تو اتاق عِروسِش. هر چی خِرید مِرید کِرده، مَلِه واس اون و دس خالی میره پیش زنِ بدبختِش! ... اَصَن، تو میدُنی کی، مِشِد زَرا هم خووارِ رِئیس حسین، شِو اِندِ روز، بُلا سر پروین دِ بودیِن؟ ... نِ تو اینارو نیمدُنی! وِلی مِن می دُنِم کی همه آتیشا، از گور اون زَنمو پِدِر سوخته شِه! تون وا تون بیفتی زن! (چادرش را به شدت تکان داد) ... هر کی میخوا گناه بیشوره، خودش میدُنه و خداش!

-----------------------------------------------------------------------

نازِش می چِله= نازش خریدار دارد              دسته سورکو رِم دِ، باید اُوزُن کِرد= دسته هونگ را باید از دست کودک به دیوار آویزان کرد.          مُندِگی هاگیریم= خستگی بگیریم      گُو به دُمبِش بِرِسیدِه= گاو به دمش رسیده= کار به آخر رسیده

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...