هنر - قسمت 98

 

از آنجا  که بیرون آمدند، غرولند منیژه شروع شد:

-         از جاشم، تکون نخورد. انگار نه انگار که مادرش داره میره! ... آخه، یکی نیست بهش بگه: نشستن اونجا و به حرف های یه مشت پیرزن گوش دادن، به چه درد تو می خوره؟!

-         ناراحت نشین منیژه خانوم، شیدا، می تونه از این پیرزن ها، چیزهای زیادی یاد بگیره.

چهره ی منیژه، برافروخته شد:

-         مثلا از کی؟ از گلین باجی، یا آبجی منور؟

لحن تحقیرآمیز او، موجب ناراحتی بارانم گردید.

-        بله از آبجی منور و از خانمای مسنِ دیگه ... مثلا از خانجان. همون زنی که پهلوتون نشسته بود. خانجان، صدها هکتار باغ داره و بهتر از هر مردی، زراعت می کنه! یا از خود آبجی منور! که تو هیچ جایی آموزش ندیده ولی می تونه، موهای خانم ها رو، به چهل نوع مختلف، آرایش کنه! (با دیدن صورت حیرت زده ی منیژه، خندید) هیچ توجه کردین که همین پیرزن صد ساله! چه موهایی داره؟! در جایی که زن های بالای شصت سال، به ریزش مو دچار میشن، موهای ایشون، مثل دختراس!

-         اوه، راست میگی! روسری شو که برداشت، موهاشو دیدم. وای چه موهایی! (با حسرت، دستی به موهای کوتاه خودش کشید) بلند و سفید، مثل برف. اولش فکر کردم کلاه گیسه ولی ... آه! کاشکی ...

-         اجازه بدین، بقیه شو بگم. گلین باجی که با تحقیر ازش اسم بردین، زنی یه که در نود و شیش سالگی، بهترین لحاف دشک ها رو با دست می دوزه و چشماش، سالم سالمه و با یه حرکت، سوزنو، نخ می کنه! ... یا دوست خود شما، اشرف خانوم که ماهرترین شربت سازه و بیشتر از صد نوع شربت گیاهی درست می کنه و آبجی بَگُم که، بهترین متخصص پوسته! صورتشو دیدین؟ نه افتادگی داره و نه لک و پیس! چین و چروکای صورتشم، خیلی کمه!

-         حالا که فکر می کنم، آره! 

-         ببخشید، من باید یه سر برم آشپزخونه، پیش صغرا خانوم ...

-         بریم، منم باهات میام (وارد حیاط منزل معمار شدند) دخترم، باران خانوم! تو نمیدونی این آبجی م م م ...  

مشاهده ی شلوغی حیاط و دهها دیگ بزرگ و کوچکی که در گوشه و کنار، کار گذاشته بودند، او را از پرسیدن سوالی که در ذهن داشت، منصرف کرد و از آمدن پشیمان ساخت:

-         من، باید برم بازار و یه چیزی برای دوقلوها بخرم

برگشت و به سرعت از آنجا بیرون آمد.

***

منیژه، خسته و عصبانی روی تخت نشست و به اتاق خواب درهم ریخته اش نگاه کرد:

-         یه پیرزن شهرستانی، این همه پارچه داره و اونوقت، تو خونه ی من، یه متر چلوارم پیدا نمیشه!

گوشی تلفن را از روی میز کنار تخت برداشت و شماره گرفت:

-         گندت بزنن، منیژ! ... اَه، اینم که اشغاله

گوشی را روی دستگاه کوبید و دراز کشید. چشم اش به لوستر سقف افتاد و یکباره چیزی را به خاطر آورد:

-       پاک یادم رفته بود! شیرینی خوریِ کریستال! ولی ... کجا گذاشتمش؟ ... آه، آه! دو تا شیشه ی شیر chicco و یه سری هم شیردوش و پستونک داشتم که دست نخورده بود. اونا باید توی ...

از جا پرید و به جستجو پرداخت. کارتن وسایل کودک را در زیر تخت شیدا پیدا کرد. همانجا نشست و با علاقه، تک تک لوازم داخل آن را بیرون آورد:

-        این شیشه ها رو با یه سری لباس، مامان، برای تولد کامی آورده بود ... پستونکا رو هم، خود تیموری خرید. (خندید) گفتم برو یه دونه بخر. رفت یه جین خرید! ... خب، اینا دوقلو هستن، پس از هر چیزی باید دوتا کنار بذارم. این، دو تا پیش بند. دو تا پستونک. دو تا حوله ی کوچولو، دو تا شیشه ...

چیزهایی را که می خواست جدا کرد و بقیه را داخل کارتن ریخت.

به خانه ی ننه صدف که برگشت، تعدادی از همسایه ها را، داخل حیاط دید. خانم منصوری، با دیدن او، جلو آمد:

-        چه به موقع اومدی، منیژه خانوم. داشتیم می رفتیم خونه ی آق تقی! ... هیشکی اینجا نیست. همه رفتن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...