هنر - قسمت 99

 

منزل آقا تقیِ مقنی، در ته بن بست دوم قرار داشت. تمام کوچه، آبپاشی شده و هر دو لتِ در چوبی خانه باز بود. از دالان درازی عبور کردند و وارد حیاط شدند. حوض نقلی، گلدان های کوچک سفالی، درختچه های انار و زیتون و نمای سفید کاری شده ی ایوان و اتاق ها، مورد پسند خانم ها قرار گرفت.

-        چه عجب، آق تقی، به خُنِش بِرسیدِه!

-        اینِم اِز پا قدم عِروسشه!

روی ایوان، پر از جمعیت بود. ورود آنها، اشرف خانوم را که مشغول داستان سرایی بود، از سخن گفتن بازداشت.   

-        اَووِل بِرید اون اتاق. یه نیگا وِر زاوو کنید و وَرگِردید.

لیلا، پرده ی بین اتاق ها را کنار زد و آنها وارد اتاق دوم شدند. در اینجا، غیر از پروین که داخل بستر دراز کشیده بود، فقط دو نفر دیگر حضور داشتند. لیلا، آنها را معرفی کرد:

-        این خانوم، «مِشِد زَرا» یه و اون ئیکی یم، «طاهره»خانومه! جُفتی، قابِلِیِن!

قابله ها، از لحاظ جثه و قد، شباهت عجیبی به یکدیگر داشتند. هر دو، کوتاه قد، خپله و سفیدرو بودند. لیلا، می خواست دوقلوها را که زیر پشه بند، خوابیده بودند، به مهمانان نشان بدهد که با تشر طاهره روبرو شد:

-        دَس نَل کی تازه آرُم شُدییِن! ... نیمبینی کی تو خُو دِرِن؟

لیلا، از این حرف جا خورد و رنگش سفید شد. مشهد زهرا، حال او را دریافت و برای دلجویی اش، گفت:

-        لیلا جُن، بَبِی (نوزاد) را کی دم وِ ساعِت، بُغال نیمیگیرِن. هِندُنِه کی نی! گُربیچچه (بچه گربه) کی نی! (به منیژه و سایرین نگاه کرد) خانوما دِ باس بِبَخشِن

طاهره برخاست. دست لیلا را گرفت و او را کنار خودش نشانید:

-         یِی بُررَه آدِم بی ریختِن* اینجُ وُ تو می خوای بَبِیکایگا نِشُن همه هادی و بُغالِ این و اون بَلی! اونوخ، حَرفِم کی واشت میزِنِن، لِو لُنجِه اُوزُن می کنی*! ... آخه مِن، اِز دست تو کوجا دَررِم بِرِم؟

-         می خوای بِچِکایگا نِشُن هادی؟ دامِنِ پِشِه بِندو بِزِن بُلا کی بیبینِن وِلی تا دَ پونزَ رو، هیشکی غِیرِ نَنِه ش، اونارو بُغال نیمیگیره. بوس کردنم، قَدِغِنه! ... واشِت گفتِم ها!

-         لیلا جُن! اِسیُو به نِوبِتِ! اینارو یادگیر کی زایمُنِ خودت کی شد، دَرنَمُنی. ایشاللا، تو دِ، دو قولو بِزای!

با شنیدن این حرف، گل از گل لیلا شکفت. «ایشاللا»ی قرص و محکمی گفت و آهسته، یک طرف پشه بند را بالا زد. مهمانان، پس از دیدن دو قلوها، هدیه ها را کنار بستر پروین گذاشته و به اتاق اول بازگشتند. شیدا که پهلوی عفت خانم نشسته بود، مادرش را در کنار خود جای داد و خانم منصوری و سایر زن ها، بر روی ایوان فرش شده، نشستند. فاطمه، زن حبیب آقا که گویا دور را از دست اشرف خانم گرفته بود، با کمی مکث، به حرف هایش ادامه داد:                    

-         آره، جُنِم واسِتون بگه ... مینی بوسِ سهراب، بییامِدُو ما اِزدَم بیریختیم بُلا! صِندِلی کم بود. چارپایه بَشتِن و همه هانیشدادِن. از سُوِه تا چَمِرُن(چمران)، زنا بیگو بیگو می کردِنو سَر وِ سَر هم مَشتِن! اونجُن کی بِرسیدیم، سهراب، مارو پیادِه کردو ورگردید. مام دِ، خِنده خِنده کُن، می رفتیم سمت خُنِه عِروس کی خَوِر هاشِمون دادن کی یِواش یِواش بییایید.  یِواش یِواش حرف بِزنید کی، نَن جُنِ سه تا شُووِر کرده یِ عِروس، بَمُردِه! ... ای بُبا! ... از رو ناچاری، هم همون رختا پِلوخوری و چادرا سِفید، را (راه) بیفتادیم سمتِ قبرستُن و خُنِه غِینِ مرتضا، واسه پرسش!* (همه خندیدند) نزدیک ظُر، تو خُنِه هِمسادِها خستگی میگیرُفتیم  کی «بوبوبو»* (با دست آبجی بتول را نشان داد) یِواشِی هاشِم گُف: بِشنُفتیِم کی کویا (کوهها) اینجُ، پُرِ روواسِه و قابولاغ!  مِنِم کی می دُنید کی، دلِم واسِه روواس غِش می رِه! هنو دس رو زانوم نَشده بودِم کی بیبیدِم زَرا و توبا و عُذرا، بِدِوبِدِو دارِن اِز کوه بُلا میرِن! سرتونو درد نییارِم! اون رو، این سُوِه اییایِ نِدید بِدید! همه کویارو بِککُودِن!* هیچچی دیگه تَشدِ نَشدِن ... بد سُوِه ای! می خِندی؟ گیریِه کن، بدبخت! ... آبرومونو کی بَبُردِن، هیچچی! در خُنه داهاتیارو می زِدِن کی واسه بار کردن روواسا، گونی و تایچِه هاگیرِن!.رو کی رو نی! ... همینا، جوری کِردن کی نسلِ روواس و قابولاغ اِز چَمِرُن وَربیفتاد.        

-         خب، اِگِه اُستُونِی گُفتِنِد تموم شد، را بیفتیم کی ظُر شد؟

دسته جمعی، از خانه ی آقاتقی بیرون آمدند و هر گروه روانه ی جایی گردید.

------------------------------------------------------------------------

بَبِی= نوزاد         یِی بُررَه آدِم بی ریختِن اینجا= جمعیت زیادی در اینجا گرد آمده اند          لِو لُنجِه اُوزُن می کنی=لب و لوچه ات را آویزان می کنی، اوقاتت تلخ می شود                   پرسش=تسلیت گفتن        بوبوبو=هدهد      بِککُودِن=کندن

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...