هنر - قسمت 101

 

مجید، خندید. دستی روی سر پسرک کشید و از در بیرون رفت. مُرِی، کیسه ای را که به دوش می کشید، روی زمین گذاشت و بچه های داخل حیاط را صدا زد. در یک آن، همه ی کوچولوها دور او جمع شدند.

-         ناهارِ تونا کی بَخوردید، واسه پِرپِرِی و بادبادِی دُرُس کِردِن، جَم شید خُنِه صام صامی

دوباره کیسه را به دوش گرفت و در حالی که بچه ها دوره اش کرده بودند، از خانه خارج شد.

ساعتی بعد، توزیع ناهار به پایان رسید اما داد و فریاد رضا کبابی، همچنان ادامه داشت:

-        مِگِه بَختِی روتون بیف تادِه؟! ... بُلَن شید دِ! وخیزید دِ! ... یاللا بیبینِم! ... بی دَس نِماز، به قَزقُنا، دَس نَلید، ها! ... سِکین، اُوُ قَط کن! ... آبجی مَری، سبزیا رو، خوب بِتُوُن! ... هُی، چِتِه؟ کم کم، بیریز! ... گوشتا را، نَلی جیزغالِه شه، اَسدوللا! ... اَلاُن، رِئیس حسن، خُرُوسِشا اُورُن کِردِه، اونوخ ما هنو قَزقُنامونو بار نَشدِه ایم! ... زیرِ گِل بَرتِه! دیگِ اُو گوشتو کی، هم اُوِ شیر، نیمیشورِن. اُوجوش بیریز، بِچرخُن، خاکسِر بمال، هَم سیم، بیشور ...

***

آقای تیموری، وارد آشپزخانه شد و یک راست به طرف پنجره رفت:

-        این بچه ها، خواب ندارن؟

نگاهی به داخل کوچه انداخت و پنجره را بست:

-         کامی کجاست؟

منیژه، شلواری را که در دست داشت، بالا گرفت:

-         این، دومین شلواریه که آقا زادتون، از صبح تا حالا پاره کردن!

-         صداشو شنیدم. ناهار خورده بود؟

خنده ی شیدا از داخل هال شنیده شد:

-        نترس بابا! پسر جونت، زرنگتر از این حرفاس که گشنه بمونه! (دستش را به چهارچوب در گرفت و لنگ لنگان وارد شد) مامان، این که برام گشاد شده (دو طرف پیراهن اش را، کشید) ببین!

-         واااای! .... اون یکی، پاچه ی شلوارش رو پاره کرده و این یکی ...

-         آخ مامان، ناله نکن! نمی خواد، همینجوری خوبه ... من، زودتر میرم خونه ی باران. شاید اونجا دادم درستش کردن.

-         صبر کن، بذار حاضرشم، با هم بریم.

منیژه، با عجله از آشپزخانه خارج می شد که صدای باز شدن در راهرو، او را در جا میخکوب کرد:

-         وا! چرا نرفته برگشتی؟ نکنه دوباره ...

-        نه مامان ... (دوان دوان از کنار مادرش رد شد و به طرف پنجره رفت) سلام بابا. بچه ها می خوان سر فانوس بزرگه رو ببندن به ... (پنجره را باز کرد و داد زد) مممَد! بیا بالا.

بلافاصله سر و کله ی محمد، در حالی که سر نخی را به دندان گرفته بود، در آن سوی پنجره، ظاهر شد. سلامی کرد و مانند گربه از حفاظ پنجره بالا رفت. بستن نخِ فانوس طولی نکشید و با پائین پریدن محمد، کامدو هم، از خانه بیرون زد. آقای تیموری، جلو رفت و به آسمان کوچه نگاه کرد:

-        آه، آه! این همه فانوس و فرفره رو، کی آویزون کردن که من ندیدم؟

شیدا، با اشتیاق به پدرش نزدیک شد. دست روی شانه ی او گذاشت و به داخل کوچه سرک کشید. با دیدن فانوس بزرگ و زیبایی که درست جلوی پنجره قرار داشت، فریادی از شادی کشید و بی اختیار دست هایش را به هم کوبید:

-       خیلی خوشگله! ... فکر کنم، این همون فانوسیه که کامی می گفت: توشُ، دو طبقه درست کردن و شیش تا شمع داره!

زنی از داخل کوچه او را صدا زد:

-         شیدا جن! (آقای تیموری، خودش را از پشت پنجره، کنار کشید) سلام ننه! هم منیجه خانوم بیگو: ما میریم؛ خُنِه ننه مصطفا، واسه پُرسِش! مییایِه یا نه؟

-         سلام مرضیه خانوم. کجا می خواین برین؟ پرسش چیه؟

-         قِومِ خیششون بَمرده. میریم هم پرسش، هم یه سَرِی، وِرشون بِزِنیم، بییاییم.

منیژه که گفتگوی آنها را شنیده بود، غرغرکنان پائین آمد:

-        شلم شورباست! ... همه چی رو با هم انجام میدن! ... چشم روشنی، عزا، عروسی! معلوم نیست آدم، باید چه لباسی بپوشه!

شوهرش، او را دلداری داد:

-        از قدیم گفتن که: خیر و شر، با همه! ... چیزی نیست. یه تُک پا میری و میای! ... در ضمن، چادرم، بهت میاد!

همین کلام، کافی بود تا سگرمه های زن باز شود:

-        جدی؟! (خندید) یادت رفته که اینو یه دفه دیگه هم، گفتی؟! (رو به شیدا) عزیزم! می خوای خونه بمون تا من بیام

-         نه مامان! من میرم خونه باران اینا. بیا اونجا.               

مادر و دختر، به همراه هم، خانه را ترک کردند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...