هنر - قسمت 102

 

با رفتن گلی و دختر بچه های هم سن و سال او، خانه ی میرزا ابراهیم، تازه آرام شده بود که حسنِ فاطمه، دوان دوان وارد حیاط شد و از همان جلوی در فریاد کشید:

-         بارُن جُن! نَنِه م، میگه: دِ بیا دِ!

دخترها، به تکاپو افتادند. بادکنک های بزرگی را که داخل آن را، با گلبرگ های مختلف و کاغذهای ریز رنگی، پر کرده بودند، به دست گرفته و پشت سر هم، از اتاق بیرون آمدند. پائین پله ها، مُرِی و کامدو، سرگرم بازیِ «بِزِن بِچَرخِی» بودند. بارانم، صدایشان زد و بادکنک ها را به آنان سپرد. سری به مادرش زد و با دیدن او که در خواب بود، آخرین سفارش ها را به «سکینه باجی» کرد و به همراه سایرین، از خانه خارج گردید. 

آذین بندی کوچه، هنوز تمام نشده بود ولی در همان وضعیت هم، خیره کننده به نظر می رسید. جلوی در ایستاده بودند که منیژه، با عجله، خودش را به آنها رسانید:

-         منو گذاشتین، می رفتین؟

شیدا، در حالی که چشم هایش گرد شده بود، سراپای او را ورانداز کرد:

-         وای مامان، این چیه پوشیدی؟

پیراهن باز و دکولته ی مادرش، او را متعجب و عصبانی کرده بود:

-         آه، یادم رفت، چادر سر کنم!

می خواست برگردد که بارانم، او را نگه داشت:

-         یه لحظه صبر کنید. بذارین من یکی از چادرای مادرم رو، براتون بیارم

به داخل خانه دوید و خیلی زود، در حالی که کیسه ای در دست داشت، بازگشت:

-         بفرمائید

منیژه، از گرفتن چادر، اکراه داشت اما به ناچار قبول کرد. چادر را از داخل کیسه بیرون کشید و ناگهان، از تعجب خشکش زد:

-         اوه! چه پارچه ای!

تای چادر را باز و با احتیاط، مانند شی مقدسی، آن را لمس کرد و به گونه اش چسبانید:

-         لطیف و خنکه! مثل پر میمونه! ... چه گلای زیبایی داره! ... این واقعا مال مادرته؟

بارانم، به زدن لبخند کمرنگی اکتفا کرد اما ملوک خانم که دوست قدیمی مادرش محسوب می شد و برای عیادت وی آمده بود، طاقت نیاورد و گفت:

-         اِو! خُب معلومه کی مالِ اِنسیهِ س! پِس چی فِک کِردِی؟ یه سُوِه س تُ، یه زنِ میرزِبراهیم! تو کوجُن دِ بودِی کی بیبینی، دُختِرِی کی بود، تو یَخدُنِش، دَتا، دَتا، اِز اینا، کود کِرده بودِن! (کف به لب آورده بود) عِزیز جُن! تو، نیمدُنی کی بُب جُنِ آبجی انسیه، دَ تا قَعله (قلعه) داشته و بُباش، سی تا میراُو! بِرِو اَووِل، یادگیر کی شیتِو هم مردم سولوک کنی، بعد بیا مِیدُن! جَخ ... 

زری و زهرا، نگذاشتند، صحبت ملوک ادامه پیدا کند و با اصرار، او را از جمع دور کردند. منیژه که رنگ از صورت اش پریده بود، مات زده، به شیدا نگاه کرد:

-         چرا این خانوم عصبانی شد؟ ... مگه من چی گفتم؟

-         خب مامان، حرف بدی زدین!

منیژه، بی درنگ، عذرخواهی کرد و ملوک هم، با خوشروئی، آن را پذیرفت و خودش، چادر سفید را به سر او انداخت:

-        زودتِر را بیفتید کی آبجی فاطمه دیگه رامون نیمیده!

از کنار جوی آب به طرف منزل آقانجفی می رفتند که سوال شادی در مورد آجر هایی که در وسط کوچه، دوتا، دوتا، در فاصله های چند متری روی زمین گذاشته بودند، زری را به حرف زدن واداشت:

-        اینا، مالِ آتِش بازیه! اون قوطیا رو بیبین کی وَسِطِ آجُرایه! وقتی عِروسو میبُرِن، اینارو روشِن می کنن و فشفشه، میره بُلا! ... اینا هَمِش، کاره «مممِد» و «حِمیدِ» آبجی زَراس.

-        خوش به حال عروس! انگار همه ی دختر پسرای محله، دست به دست هم دادن تا جشن عروسیِ خوبی براش برگزار کنن.

-        دفه اووِلشون کی نی! هِمیشه همینجوریه! جخ هنو اصل کاریاش مُنده! بذا شب بشه تا بیبینی.

صدای هلهله شنیده شد و آنها پا تند کردند. زمانی به محل جشن رسیدند که جای خالی برای نشستن وجود نداشت. ایوان، اتاق ها، سرسرا، مملو از زن و دختر بود. حیات خانم، بلافاصله دست به کار شد. با بلند کردن چند نفر از دخترهای جوان، ننه آلتون و ملوک را، در صدر مجلس، پهلوی اشرف خانم و سایر خانم های مسن نشانید و منیژه و فرخنده را، نزد صغرا خانم و زن های میانسال جای داد و برای ناراحت نشدن آنها، با زبان بازی گفت:

-        قُربُنِیگِتون بِرِم مِن! شوماها اِز بس کی خُشگلید، باید این جِلِو مِلِوا هانیشید کی آدِم اِز دیدنِتون حَظ کنه!

و سپس به دخترها پرداخت. تعدادی را به رقصیدن واداشت:

-        دختر کی نِباید تو جِشن مِشنا، هانیشه! اِز آبجی مرضیه و دخترمو اِمیرعِلی یاد گیرید! نیگا نیگا! ... هااااا، هاه!

خودش هم قاطی رقصنده ها شد و به بارانم و سایر دخترها، فرصت داد تا خودشان را به طبقه ی بالا برسانند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...