هنر - قسمت 103

روی آخرین پله بودند که از پائین، بارانم را صدا زدند:

-        دختِرِ میرزِبراهیم!

و او مجبور به بازگشت شد. عاقله زنی که صدایش زده بود، دست به گردنش انداخت و با محبت او را بوسید:

-        ننه ت خوبه؟ بُبات خوبه؟ دادات شیتِوه؟ ... اِی جُنِیگِم! چقد بُزُرگ شُدِی! چه خانومِیگی شُدِی؟ خدا، نیگار دارت باشه (در حالی که به صورت او دست می کشید، زمزمه کرد) بیا اینجُنِی تا یه شی اِزِت واپُرسِم؟

او را به زیر پله ها کشانید و با نگاهی به دور و بر، آهسته گفت:

-         بِشنُفتِم کی تو هم مینو، دختِریگِ اسدُللا پنبِه زِن، هِمسادِه ای. میخوام راست و حسینی، هر شی راجِ بِش میدُنی، واشِم بگی!

-         آخه، من که هنوز شما رو نشناختم! اسمتونو...

-         اِو، اِو، اِو! خاک عالِم دنیا! شیتِو تو مِنو نیمیشناسی؟! مییامدِم خُنِه تون، زُغال میشستم! ... صَنِم زغالی رو، یادِت دَر رُفته؟! (بارانم، از زن، خاطره ای به یاد نداشت) ... خِنده خِنده کِردی! ها، یادت بییامِد؟ ...  راستی صب کن واشت بِگِم! مِن یِی نِوه دارِم، مَممِدرِضا، کی پارسال تِصدیق گیرُفته وُ تازگی بَرُفته تو تیرغِلاف خُنِه. می خوایم واسِش زن هاگیریم. اِز در و هِمسادِه، سُراغ گیرُفتیم. دختِرِ اسدوللا رو، نَشُنِمون دادِن. اینِه کی بییامدِم، پُرسُ جو! 

بارانم، خوشحال شد. از مینو تعریف بسیاری کرد و در این مورد سنگ تمام گذاشت. پیرزن که از حرف های او، به وجد آمده بود؛ التماس کنان از وی خواست تا مینو را نشانش بدهد:

-         فقط یِی دفه، اِز دور، بیبیدِم شا! ... تو رو اِروا خاک بُب جُنِت! یی جور کن، ییِ دفه دیگه، بیبینِم شا!          

و تا قول مساعد نگرفت، او را رها نکرد. بدری خانم (مادر عروس) با دیدن بارانم که با شتاب از پله ها بالا می آمد، گل از گلش شگفت:

-         بییا کی خوب بییامدی!

دست او را گرفت و با خود، به نزد منیره برد:« اینِم خووارِیگِد! ... حالا زود حاضِر شو. اَلاُنه کی دُماد بییایه» صدای اشرف خانم، از اتاق بغلی به گوش رسید:

-         عجله نکن باجی! هنو خیلی بَمُنده!

کبری، خندید و آهسته گفت:

-        باز کِلاس بَشده! ... بِرِم بیرنه درا وازبَلِم، گوش کنید، بیبینید، چیا میگه!

بدون توجه به لب گزیدن بدری، رفت و در بین اتاق ها را، اندکی باز کرد. اکنون صدای اشرف خانوم، واضح به گوش می رسید:

-         هانیشید بینِم! ... اِو، اینا کی کَمِن فاطمه! داد بِزِن، بیگو: مِلیحه و آسیه و مینو و گیتی و هر چی دختِرِیگِ دم بخته، بُلَن شِ بییا بُلا (صدای دویدن فاطمه، کف اتاق را به لرزه انداخت) ... هُی بدری! گفتِی کی واسه گُل باجی و زنمو حِمیده، سیگار هاگیرن؟

-         آخ آخ اشرِف خانوم جُن! یادِم دَر رُفته! اَلاُن ...  

-          قُربُنِ حواس جم! نیمیخواد، همونجُن دِ هانیشُ واسه منیره، اوستونِی بیگو! خودِم، غُلامو رایی کِردِم، هاگیره!

-         باس ببخشی! واللا شِوِندِ روز، کار می کنِم، بازدِ ...   

-          می دُنِم باجی، می دُنم! ... هُی شیدا! رِفیق مِفیقات نیییِن، کُجُن دِرِن؟

کبرا و بارانم، انگشت اشاره شان را، به طرف یکدیگر گرفتند:

-         تو رو میگه!

-         نِ تو رو میخوا!

منیره با صدای بلند خندید:

-         جُفتی، بُلن شید برید کی الاُن ، واسه پیدا کِردِنِتون، دِوره میفتِه!

آن دو، تازه از اتاق عقد خارج شده بودند که دوباره، ساختمان به لرزه افتاد و فاطمه خانم، به همراه صغرا خانم و تعدادی از دخترها، از پله ها بالا آمدند. پشت سر آنها، وارد اتاق بعدی شدند.     

        سِلام، سِلام! ...  صغرا، بیا این نیمِم! شوماها دِ هانیشید (دخترها در حال نشستن بودند که ناگهان فریاد اشرف خانم بلند شد) سوسولِی! کَم اَطفار بیریز! (مخاطبش معلوم نشد!) ... خوو، گوش هادید شی میگم. حِواساتونا جم کنید کی یِی دفه بیشتر نیمیگِم ها! ... دیرو، تو خُنه نن صدف، بعضی شیزا رو گفتم واشِتون (با سرفه، سینه اش را صاف کرد) واسه این کی خوب اُوزُنِ گوشِتون شه، باز دِ میگِم! 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...