هنر - قسمت 11

پيرزني در لباس گل گلي روستائي، با چارقدي مشكي كه دور آن منديل داشت و با منقل كوچك و پر آتشي در دست نزديك شد:

-           هي اشرف خانوم سلام، اينم اسفن دون! صل علي محمد(ص)، بلادور و بلادور و بلادور! (مشتي اسفند داخل آتش منقل ريخت) … چش زخم خويش و بيگونه، بلادور و بلادور و بلادور! (دور سر ميرزا كه سر خم كرده بود ، منقل را چرخاند) صل علي محمد(ص)، بلادور و بلادور و بلادور … 

بارانم با خنده گفت:

-           آقا جان اگه اين خانم ها اسفند نداشتن كه دود كنن چي مي شد؟

شيدا كه  از رابطه ي پدر و دختر دچار حسادت شده بود رو برگرداند و به اطراف نگاه كرد. او سر وكله ي چند كودك را در گوشه ي نرده هاي طبقه ي دوم ديد كه دزدانه به آنها نگاه مي كردند . ميرزا از خانه بيرون رفت و اشرف خانم باز هم شروع به حرف زدن كرد:

-          بارانم، من ميخوام برم قاسمباد واسه لاف دوزي دختر آسيه زن مم صادق ، اين تو و اينم شيدا ! راستي ننه از اين نن نقره خبري نشد؟ (به طرف درب خانه رفت) اين اقدسم سه قلو زائيد جخ حالا شدن ده تا نونخور! (با صداي بلند از سكينه خداحافظي كرد) برو تو ديگه خير از خدا بت برسه

دم درب، بوسه هاي پر سر و صدايي از هر دو گرفته و بيرون رفت. سكينه باجي با سيني و ليوان هاي شربت، دم حوض منتظر آنها بود. بارانم با تشكر گفت :

-           دايه زياد راه نرو برو استراحت كن يا برو پيش مادر ، براي شام هم من خودم غذا درست مي كنم 

پيرزن دعا كنان به سوي اطاقش رفت و در اين موقع صداي خنده ي بچه ها از بالا به گوش رسيد. بارانم ليوان در دست، بازوي شيدا را گرفته و او را از پله ها بالا برد و با صداي بلند گفت :

-          خوبه خوبه حالا كلاس را رها كردين و آمدين توي ايوان

شيدا دقت كرد، در لحن وصحبت هاي دختر لهجه ي محلي ديده نمي شد. صداي دويدن بچه ها و باز و بسته شدن درب اطاق شنيده شد. شيدا با كمي ريشخند گفت:

-           فكر مي كردم براي دخترهاي بزرگ مثل راهنمائي و دبيرستان كلاس داريد؟

وارد ايوان شدند، هيچيك از كوچولوها در آنجا نبودند. بارانم با محبت او را به سمت كلاس برد:

-           براي بقيه صبح ها كلاس داريم اما براي اين فسقلي ها بعد از ظهرها … ضمناً بهترين شاگردان من همين كوچولوها هستند!

وارد كلاس شدند. هشت تا كودك روي صندلي ها، آرام و ساكت نشسته بودند. دختر كوچولویي جلو دويد:

-            بارانم ! من نيومدم كه!

به دنبال او بقيه در چشم به هم زدني دور آنها جمع شدند و هر يك سعي در حرف زدن داشت:

-          من دنبال شما مي گشتم، داود اومد و منم اومدم، خسه شديم 

پسركي تپلي با گونه هاي سرخ، ديگران را عقب زده و جلو آمد:

-           بارانم برا چي مارو تنها گذاشتي؟ منم اومدم دنبالت … اين بده؟

بارانم نشست و او را در بغل گرفت:

-           نه علي جان تقصير من بود

و او را بوسيد. بچه ها دست زدند و با خنده دور آن دو شروع به چرخيدن كردند. صداي زنگ ساعت ديواري، اعتراض بچه ها را به دنبال داشت و دختر جوان در حالي كه درب كلاس را باز مي كرد گفت:

-          وقت كلاس تمام شد (علي كوچولو به ته كلاس رفت) من امروز مهمان دارم ولي فردا بيشتر با شما بازي مي كنم باشه؟ اولين نفر پري خانم (دختر كوچولويي با لب هاي به هم فشرده جلو آمد)

بچه ها داخل اطاق صف كشيدند و علي هم بالاخره رضايت داد و به آنها پيوست . بارانم با محبت لباس هاي كودكان را مرتب كرده و در حالي كه با لقب هاي شيريني آنها را صدا ميزد:

-          گل مريم، محمد آقاي قهرمان، زيباي جهان، پري گيسو طلائي، آقا رضاي پهلوان، ليلاي بهشتي، فرشته ي خدا، علي با معرفت

يكي يكي را از كلاس به بيرون مي فرستاد. همه ي بجه ها روي ايوان منظم ايستاده و منتظر بارانم بودند كه زنگ درب به صدا در آمد. با گشودن درب، امير علي و مُري وارد شدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...