هنر - قسمت 105

 

فریاد: «دُماد داره می یایه!» رفته ها را باز گرداند و بقیه را از جا پراند. دخترها، دست از شوخی و خنده برداشته و سر و وضع شان را مرتب کردند. ژنرال اشرف! (نامی که آسیه، روی اشرف خانم گذاشته بود) غر زد: «اِنقَد این دس اون دس کِردید کی دُماد، دَم درساره!» با نوک عصایش داشت صف ها را مرتب می کرد که صغرا، از پشت سر، به او نزدیک شد و آن چه را از بارانم شنیده بود، زیر گوش اش، بازگو کرد:    

-         جُنِ مِن راس میگی؟

-         به جُن آبجی اشرف!

-         میگم، نکنه امسال، سال گُوِ کی دُختِرِیکا، قِطار قِطار را بیفتادِن سمت خُنه شووِر!    

پس از این گفتگو بود که مرضیه را برای خبر رسانی، روانه کوچه کردند: «تا مارو خَوِردار نِکِردِی، نَلی پاشونو بَلِن تو آستُنِه!» و با مشورت بدری و حیات، قرار شد، مینو را، در پشت سر بارانم، به عنوان اولین نفر صف دوم، جای دهند. هنوز، تصمیم قطعی نگرفته بودندکه آبجی بتول کوچیکه! نفس زنان وارد اتاق شد:

-         بدری جُن، بِدِو بییا پائین کی سازدُل، بیخِ گوشمون دِره!

اشرف خانم، گروه همراهان عروس را، به دست کبرا و بارانم، سپرد: «صدای تُنبِیگِ دادمَممِدو کی بِشنُفتید، را بیفتید» و به همراه بدری و سایرین، با عجله، اتاق را ترک کرد. صبر دخترها، چند لحظه بیشتر، طول نکشید. ناخودآگاه، به سمت پله ها کشیده شدند و در پناه نرده ها به تماشا ایستادند.

در طبقه ی پائین، همه منتظر ورود داماد بودند و این انتظار، چندان به درازا نکشید. تنبک عمو فرهادی، به صدا در آمد و زن ها، به پا خاستند و هلهله کردند. اکبر به همراه ساقدوش هایش، وارد مجلس گردید و همزمان، عروس و همراهانش، در بالای پله ها ظاهر شدند. بدری، با چهره ای خندان، از دامادش استقبال کرد. مُشتی اسفند و پول خرد، دور سر او چرخاند. اسفندها را درون منقل آتش ریخت و پول ها را جهت صدقه به خواهرش سپرد. «قیر هُوِیِ» کبرا، نگاه ها را، متوجه بالا کرد. با آمدن عروس، امیرعلی و حسین، داماد را، به جلو هل داده و با سرعت، از مجلس خارج شدند. «قیر هُوِیِ» (کل زدن) دسته جمعی همراهان عروس و کف زدن زن ها، خانه را به لرزه انداخت. مرضیه، شروع به رقصیدن کرد و شوهرش، «داد مممد» صدایش را سر داد:

نازِت می چِله، عِروس سُوه!

ماهِ هر شِوِه، عِروس سُوه!

هام مِن را بیا، عِروس سُوه!

اُفتُوِ دِلِـــــه ، عِروس سُــــــــوه!

سوم سوخ* می کِشم تا بیبینِم تا!     عِزیز جُن!

سوم سوخ  می کِشم تا بیبینِم تا!      عِزیز جُن!

اُفتُو بِتُوُندی        ماشال لا!         ماشال لا!         ماشال لا!

نازِت می چِله      اُفتُوِ دِلِه  هام مِن را بیا      ماه هر شِوِه!

***

در حالی که با تذکرهای پی در پی کبرا و تحت مراقبت شدید بارانم و آسیه، منیره، با وقاری مثال زدنی! پله ها را، یکی، یکی، پائین می آمد. بدری هم، قدم به قدم، داماد خجالتی اش را، جلو برد. سرانجام، عروس و داماد، به هم رسیدند و با هدایت صغرا خانم، در کنار یکدیگر ایستادند. بارانی، از نقل و گل و سکه، باریدن گرفت و رقص و پایکوبی آغاز شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...