هنر - قسمت 106

 

عروس و داماد، بر روی صندلی ها نشستند و آن دسته از دخترهایی که در نوبت رقص نبودند، مشغول پذیرایی از مهمانان شدند. بارانم، از شلوغی استفاده کرد. ظرف میوه را، به دست مینو داد و او را به گوشه ای کشانید:

-         ببین مینوجان! یه خانمی، از من خواسته تو رو ببرم پیش اش! فکر کنم مادر بزرگ ...

-         وای! نکنه صنم خانومو میگی؟ نَن جُنِ مَممِد رضا!

دست اش لرزید و تعدادی از میوه ها، روی زمین ریخت: «چی بگم؟» رنگ پریده و هراسان، به جمع کردن میوه ها پرداخت: «آخه خوب نیست که ...»

-         مگه چیکار می خوای بکنی؟ (میوه های جمع شده را، از دست او گرفت) این چند تا رو ول کن! ... میری جلو. احترام می ذاری، میوه تعارف می کنی و بر می گردی. همین! ... بیا!

صنم، در همان جای قبلی، نشسته بود. آنها را که دید، گل از گلش شکفت. مینو، ظرف را جلو برد و تعارف کرد: «بفرمائید» اما پیرزن بجای برداشتن میوه، دستی به صورت او کشید و با مهربانی گفت:

-         ناز گُلِیگِم! قُربُنِت بِرِم! ... اَل اُن، هام خودت نِگی کی مممِدرضا، چه نَن آقایی داره؟ یِی کاره، را بیفتاده پیِ سر مِن! ... راستییِتش! خودِم، بییامدِم کی اِزِت واپُرسِم، بیبینم،  کی دِل هام کِسی نِسپُرده باشی! یا اینکی، واسِت نَشُن، نَشدِ باشِن!

چهره ی مینو سرخ شد و سر به زیر انداخت. صنم، سوالش را دوباره تکرار کرد و مینو، باز هم، ساکت ماند. تنها، به علامت «نه» اندکی سرش را تکان داد. پیرزن، با خوشحالی او را در آغوش کشید و بوسه ای پر سر و صدا بر گونه اش زد.

-         خیالِما راحِت کِردی نَن جُن. ایشاللا، بی حرف پیش! تا رَمِضُن نَشدِ ...

-         زیر گوش دخترِ مِن، چی می خُنی، باجی صنم؟!

مادر مینو و صغرا خانم، به آنها نزدیک شدند. 

-         بِشنُودِه بودم کی آبجی لیلا، زنِ اسدُللا، کیوانویه! می خواستِم بیبینِم، دخترش دِ، همونجوریه! (خندید)

زن ها، روبوسی کردند و لیلا خانم، به دخترها، اجازه ی رفتن داد.

خاله ی عروس که با چشم هایش، همه جا را می پائید، اشاره ی اشرف خانم را دید. دست روی چشم گذاشت و به طرف دخترها که در یک ردیف، روی پله ها نشسته بودند، رفت. مینو، بارانم و شیدا را انتخاب کرد و آنها را برای رقص، به وسط مجلس کشانید: «سَنگِ تموم بلید بینِم!»

چند دقیقه ی بعد، مُرِی، پاورچین پاورچین، وارد مجلس زنانه شد. نگاهی به اطراف انداخت و چون کسی را که در جستجویش بود، پیدا نکرد، متوجه فاطمه خانم گردید:

-         آبجی فاطمه، سلام! ... حاج خانوم، کُجن دِرِه؟

-         اِو، اِو، اِو! تو بییامدی تو زنُنه چی کنی؟ ... یاللا، بیبینم! (او را به طرف در، هل داد)

بارانم، پسرک را دید و جلو آمد: «آقا مرتضا! چیزی شده؟» با حرکت دست او، خم شد و گوش اش را جلو برد. پچ پچ آهسته ی آن دو، شیدا را مشکوک کرد. به آنها نزدیک شد و پرسید: «اتفاقی افتاده؟»

-         شیدا. من میرم سراغ اشرِف خانوم که اونور نشسته، تو هم برو حاج خانوم و مادربهی رو از تو اتاق پیدا کن و بیارشون بیرون! ... از در ایوون، بیار بیرون!

زن ها، هراسان، دور هم جمع شدند.

-         چی شده بارُنم؟ نکنه انسیه ...

-         نه، حاج خانوم! امیرعلی، مُرِی را فرستاده که «کِلبِ مینا» اومده خونه ی ننه صدف ... مثل اینکه، حالشم زیادخوب نیست.

شتاب زده به راه افتادند.

زمانی به آنجا رسیدند که امیرعلی و مجید، پیرزن سپید موی ریز جثه را، روی تخت نشانیده و با دستمال سرگرم پاک کردن خون های صورتش بودند. حاج خانم، ضجه زد: 

-        چی شده بی بی؟

-        خیر گورمسین! خیر گورمسین قیز!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...