هنر - قسمت 108

 

هنوز شاخدار پلو را نیاورده بودند که کلب مینا، با سر و لباسی تمیز، به همراه عروسش، زهرا و آبجی کوچِی وارد خانه ی آقانجفی شد. بزرگترهای مجلس از آنها استقبال کردند و آبجی بَگُم، «کِلبِ مینا باجی» را نزد خودش نشانید. همه از دیدن پیرزنِ خوش سر و زبان که آذری را با لهجه ی شیرینی حرف می زد، خوشحال شدند.   

در همین حال «احمِدِ باجی فاطمه»، دوان دوان، از لا به لای زن ها گذشت و خودش را به مادرش رسانید:« ننه، ننه، ننه!... مجتبا، دم دَر دِرِه. میگه، مِحمودِ نَنِه صدف، پِیغُم داده کی، شُمِ عِروس دُماد، بِرسیدِه دم زایشگاه!» به دستور فاطمه خانم که ناظر مجلس بود، منیژه و کبرا و بارانم و شیدا، آماده ی رفتن شدند:

-         مِجیمه ها رو بَبرید خُنه مِنیج خانوم و تا کاراتونا، راست و ریس کنید، ما دِ مییایم پیشواز!

گروه چهارنفره، با عجله خود را به خانه ی منیژه رسانیدند. آقای تیموری که روی ایوان نشسته و سرگرم صحبت با حیدر خان بود، با دیدن همسرش از جا پرید: «چرا برگشتین؟» ولی منیژه، فرصت جواب دادن پیدا نکرد، زیرا طبق کش ها، وارد خانه شدند. چهار سینی بزرگ، شام ویژه ی عروس و داماد را تشکیل می داد. ساز و دهل چی ها هم رسیدند اما با دیدن حیدرخان، بیرون از خانه، داخل کوچه ماندند. 

-         کجا بَلیم زیمین؟

حیدرخان، صندلی خودش و تیموری را کنار کشید: «بیار بالا!»

سرپوش زر دوزی شده ی روی غذا را که برداشتند، عطر برنج و زعفران، خانه را پر کرد. شیدا، با تعجب به پاهای خروس که مانند شاخ از لای پلو بیرون زده بود، نگاه کرد و گفت:

-         راس راستی هم، مثل شاخ می مونه!

حیدرخان خندید: «تیموری! نمی دونی شیکمشو با چیا پر کردن! سبزی و مغز گردو و رب انار ملس و گوشت قل قلی ... دهنم آب افتاد!» رو کرد به مردی که مجمعه ی غذا را به داخل آورده بود و پرسید: «بهروز، آشپزش کیه؟»

-         رئیس حسن، خان!

-         دستِش طِلا! ... چه سرپوشی هم واسش گذاشتن! غلط نکنم! کارِ دختِرِ مش یوسفه.

-         نه خان! کار خُنِواده عِروسه!     

زنی که فرستاده ی خانواده ی داماد بود، این را گفت و با انگشت، کبرا و بارانم را، نشان داد.

در این میان، بارانم، نوار چند رنگ بافته شده ای را که در وسط آن سکه ی طلایی به چشم می خورد، به پاهای خروس گره زد. کبرا هم، گل های کوچک رنگارنگی را به دور پاهای خروس بست و  کار تمام شد. سرپوش را گذاشتند و زن، فرمان حرکت داد:

-         را بیفتید کی غِذا سرد نِشه.

مجمعه ها، روی سر طبق کش ها قرار گرفت و گروه به راه افتاد. ساز و دهل چی ها، جلو افتادند اما وارد کوچه ی اصلی که شدند، دو قسمت شده و در طرفین گروه قرار گرفتند. فرستاده ی خانواده ی داماد  که بتول صدایش می زدند، دستمال رنگی اش را در هوا تکان داد و نوازنده ها شروع به نواختن کردند. جمعیت زیادی به پیشواز آمد. با نزدیک شدن به خانه ی عروس، چرخش و رقص طبق کش ها شروع شد. محمود و کیومرث، دستمال در دست، پا به پای بتول، «هالای» می رفتند.

ریسه های رنگی، چراغ سر در خانه ها و تمام فانوس های کاغذی، روشن شده و کوچه غرق در نور بود.            

گروه، وارد حیاط منزل آقانجفی شد و کوبش دهل ها، شدت گرفت. اقوام عروس، شاباش دادند و بتول با گرفتن انعام قابل توجهی، مجمعه ها را به آنان سپرد.

سرپوش ها را برداشتند و مجمعه ها را در مجلس چرخانیدند. تماشای غذاهای ویژه عروس و داماد، سرگرمی مورد علاقه ی زن ها بود. با دقت به ظرف ها و غذاها نگاه کرده و در هر مورد اظهار نظر می کردند. سکه ای که در بین شاخ ها، می درخشید، بیش از ظرف های چینی، تزئینات غذاها و خورشت های رنگارنگ، مورد توجه قرار گرفت. سپس مجمعه ها را، به طبقه ی بالا بردند. طبق سنت محلی، زوج جوان، جداگانه غذا می خوردند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...