هنر - قسمت 109

دوستان منیره و دخترهای محله، به سرعت، پله ها را به تسخیر خود در آوردند. زری، سکینه، دختر تنومند حیات خانم را، پائین پله ها نشانید و به او گوشزد کرد: «نَلی کسی بیا بُلا کی اونوَخ، یی لُقمه دِ از شاخدار پلو، واسِت نیمی مُنِه! ... همینجُن دِ هانیش، تا مِن یی بشقاب پُرِ پُر، واسِت جور کنم» و این گفته کافی بود تا سکینه، سد سکندر! شده و اجازه ی عبور به هیچکس را ندهد.

شیدا که در در کنار گلاره، کبرا، بارنم و شادی و آسیه، روی آخرین پله نشسته بود، پرسید:« الان، فامیلای دامادم میان؟» کبرا خندید:

-         تا آخر شِو کی واسه عِروس بردن، میان، هیشکی از خُنِواده دُماد، این طرفا نیمی یاد. اونا، اون نیم. ما، این نیم!

شادی، با دیدن صحنه ی توزیع غذا، اظهار گرسنگی کرد. آسیه خندید:    

-         واسدا! الاُن بِت یی شاخدار پلو، می دم کی تو عمرت نخورده باشی!

-         نه بابا! الان، عروس و داماد، تهشم در میارن!

-         نِتِرس! اونا، امشِو غِذا اِز گِلوشون پائین نیمیره! جَخ، اون غِذا، مال دَ بیس نفره! مِگِه اونا تِرِکمُن زِدیین کی هَمِشو بَخورِن؟!

زری که مدام از پله ها بالا و پائین می رفت، صغرا خانم را که در وسط سفره ایستاده و مشغول پخش غذا بود، صدا زد:« خال صغرا جُن! دو سه تا غذا، هاده واسه شادی خانوم!» درخواست اش، خیلی زود برآورده شد. یکی از بشقاب ها را، به دست سکینه داد:« تَ گیری کن!» و دو بشقاب دیگر را، برای شادی برد.

در طبقه ی بالا، فاطمه خانم که مانند نگهبانی سختگیر، پشت در اتاق عروس و داماد نشسته بود و یک لحظه آنها را تنها نمی گذاشت، تقه ای به در زد و گفت: «زیاد نخورین کی خوب نی! فقد گوشت و ...» صدای خنده ی منیره، به گوش اش خورد:

-         آبجی فاطمه! این اِکبِر، شیطُنی میکنه، نیمَلِه!

-         خودتا، لوس نکن! اِکبِر، اِز این جِوُناش نی! ... یادِت دَر نِرِه کی ، سِک کِر دِ، اِز پا خروس وا کنی!   

-         وا کِردم! حالا مَلی بِریم اون اتاق؟

-         برید تو وُ درو قُف کنید، تا مِن بِگِم بیایِن اینجُ را جَم جو( جمع و جور) کنِن.

صبر کرد تا صدای بسته شدن در را شنید و آن گاه برخاست و کبرا را صدا زد:« بیایید، یِواشِی برید تو» کناری ایستاد، تا دخترها وارد شدند:« پیش دستیا کی تو کمد دِرِه، دِرارید دَر! هر کُدُما، سه چار تا قاشق پِلو، هم یه نِصفه قاشق خورشت بیریزیتُ، یه خورده گوشت هم بَلید روش! (متوجه اخم کردن برخی از دخترها شد) تو مِجلِس، جُن زنائییِن کی، بِچِه شیر میدِن، یا این کی، پا به مایِن! خدا را خُش نیمیا کی شوما بَخورید و اونا بو بِکِشِن!»

پیش دستی ها را، به سرعت پر کردند و نوبت غذا خوردن به خودشان رسید. آن قدر سر و صدا کردند تا منیره در بین اتاق ها را باز کرد و به جمع آنها پیوست: «هُی زَرا! مِن، فِسِنجُن نَخوردییِم! ... یی خورده از این قورمه، بلید واس مِن!» دور سفره چرخید و ضمن شوخی با دوستانش به غذاها، ناخنک زد. فاطمه خانم، سر به دنبال او گذاشت:

-         ترُخِ مرغا رو نخور! واسِت خوب نی! اونا رو، واس خُشگلی بَشدییِن تو مِجیمه! ... اِی هُوار اِز دست تو!... چِش تِرکیده! بَل بیگیرم تا، حالیت می کنم! 

-         چشم! ... یه بشقاب دِ واسه اِکبِر وردورِمُ ... ها! تمومه.

به داخل اتاق عقد دوید و در را قفل کرد. خنده و قهقهه ی دخترها، بدری و صغرا خانوم را به بالا کشانید.

-         جُنِم مرگ شده ها! یِواشتِر.

-         چی میگی بدری؟ تقصیر اینا نی  کی ... آتِش پاره ی خودته کی شِبِ عِروسیش دِ، اِز شِیطُنی، دس وَر نیمدُره!

هر سه زن، کنار دخترها نشستند و با عجله، چند لقمه ی غذا خوردند. بدری خانم، به نظر، ناآرام می آمد. اشتها نداشت و به زور، دست به غذا می برد. فاطمه خانم، دلداریش داد:« فِک کِردی، چی؟ همه دخترا، یه روز مَلِن میرِن! مِگه خودت، پَلو ننه...

-         تازه! خوبه کی دختِرِیگِ تو، همین بیخ گوشِت دِرِه! (این را صغرا گفت)

هانیشدادِنُ غَمبِرِی زِدِن، بسسه! زودتِر بریم پائین کی تا سر بِجُنبُنید، خویش و قومِ شادُماد، مییاین کی عِروسِشونا، بَبُرِن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...