هنر - قسمت 110

با فرا رسیدن، ساعت رفتن، دخترعمه ی امیرعلی و همراهانش، از ننه صدف و بقیه خداحافظی کرده و مجلس را ترک می نمایند. پسرجوان، آنها را بدرقه می کند. خودرو شوهر دخترعمه منتظر آنهاست. قول و قرار، برای دیدارهای بعدی گذاشته می شود. آنها می روند و او باز می گردد.              

برعکس بقیه ی زن ها که از پا افتاده بودند، حیات خانم، خاله ی عروس، هنوز یک نفس می دوید و کارها را سر و سامان می داد. زن ها در مورد او حرف می زدند:

-         آدِم، اِز این کاراش، اَل گوش وَل گوش می مُنه!

-         نِ به اون، هار هارش، نِ به این جُنِم جُنِمش!

-         نیگا نیگا! داره واس نِویگِ گل باجی، بادِشکُنِی (بادکنک)، باد می کنه!

-         سه روزه کی، یی ساعت دِ نخوابیده!

-         اشرِف خانوم راس میگه کی: حِیات، اِز گُوِ نر، شیر هامدوشه!

در این میان خبر می آورند که برادرهای بدری، قهر کرده و قصد ترک مجلس را دارند. آبجی بَگُم، غر می زند: «اِز قِدیم، راست گفتییِن کی: گمبذ بزرگ، کامبار کایه! (گنبد بزرگ، انبار کاه است) بِرید، نَلید بِرِن!» صفورا، عمه ی بدری، داد می کشد: «نه باجی! اینا قَر قَرینِن! سَرِشون دِه تا بِرن! ... لَندِهورای دیللاق!» حاج خانم، میانجیگری می کند:

-         حالا سر چی بوده؟

-         چیم دُنِم، زن حاجی؟! میگن، سرِ نررِه بُبای رقیه س! (نره ببا= شوهر مادر)

-         اِو، هیچ معنی داره؟! مِجلِس اِز ایکی دیگه س! اونا، واس مردم، خط و نَشُن میکِشِن؟!

برادرها، به سراغ زن و بچه هایشان می آیند. حیات، با صورتی برافروخته، به حیاط رفته، نسبت به برادر بزرگترش بی اعتنایی می کند اما در جلوی برادر کوچکترش، می ایستد:

-         وربیفتی مراد! بتو دِ میگِن بِرار! ... همه بِرارا، جُنُ عمرشون، خوواراشونه، شوماها کی، تو عمرتون، یی قدم دِ واس مِنو بدری ورنِدوشتید، هیچی! حالا بییامده اید، عروسی منیره رو، وِر هم بِزِنید؟! ... اِگه فردا را نیفتادِم، بِرِم سِیدِساق! اِگه نِزدم رو قبر ننه ببام! اگه واشون ...

برادر بزرگتر «لا الله»ی گفته و دست، پشت دست می کوبد:

-         حالا بیبین ها! گُنِه کار شدیم، یی کلام گفتیم: چرا این نسناسُ بَشدید بییاد تو!... باشه باجی جُن، گفتیم، نگفتیم!     

حاج خانم، حیات را ساکت می کند:

-         اینقد، هودور هودور نکن!

آنها را آشتی داده و مردها را بر می گرداند. حیات، هنوز عصبانی است. با دخترش سکینه، دعوا می کند:

-         ها! تو دِ سرِت بو نیم مِنه کرده؟! (تو هم کتک می خواهی؟)

سکینه، از کار مادرش ایراد می گیرد. این بار، اشرف خانم است که دخالت می کند:

-         غِلاغ بیس سالشه، بچه ش، چِل ساله! ... تا یی چک، نِخوابُندییِم تو گوشت، زَبُنِتا گاز گیر!

عصای اش را که بلند می کند، دختر چاق، در می رود.      

زمان رفتن عروس، خیلی زود فرا رسید. خانواده ی داماد، همراه با جمعیت بسیاری، وارد محله شدند و از سوی اقوام عروس مورد استقبال قرار گرفتند. بتول، زنِ زبر و زرنگ محله ی پائین، در اینجا نیز، همه کاره است. با مهارت دایره می زند و می خواند:

عِروسیِ شاهانه     ایشاللا مبارکش باد

جِشنِ بزرگانه       ایشاللا مبارکش باد

حیاط خانه، از جمعیت پر می شود. زن ها، وارد ساختمان می شوند. با نقل و شیرینی و چای از آنان پذیرایی می کنند. کمی که گذشت. عمه ی داماد، از جایش برخاست:

-         اِجازه هامدید کی عِروس خانومو، وَردوریم بَبُریم؟!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...