هنر - قسمت 111

حیات که منتظر این لحظه بود، از چهارپایه ی چوبی بالا می رود:

-         بِس بَلید، بزرگتِراش بیان، مرخِصِش کنِن! ... طَلِت! درو واکن، پرده رو بِزِن بُلا! ... (به طرف در چرخید و فریاد کشید) هُی! بییامدییِن، عِروسو بَبُرِن! ... بِگید، بُباش بییایه! ... آقانجفی، بییا تو! ... عمویاش، بییایِن! دائییاش، بیاین! میزداشِش، بییایه! ... بییایید، مُرخِصِش کنید!

 محارم منیره، به ترتیب سن و در یک صف، پشت سر پدر عروس، وارد شدند. آقانجفی، زیر بغلِ دائی پیرش را گرفته است. خسته به نظر می رسد، سر به زیر انداخته است و به کسی نگاه نمی کند. «یاعلی، یا علی» گویان و با تانی، از پله ها بالا می رود. انگار پاهایش نمی کشد! بدری، همراهی اش می کند.

با ورود آنها، منیره، از اکبر فاصله می گیرد. صورت استخوانی و تکیده ی پدر، او را متاثر می کند. چهره اش رنگ می بازد و اشک در چشم هایش حلقه می زند. احساس ضعف می کند. به بارانم، تکیه می دهد. خان دایی! زیر لب دعا می خواند:

-         ... بختش، سفید، عینهو برف! نیگردارش، دختر پیغمبِر. زندگیش، زلال و پاک. یار و یاوِرِش، پنج تن آل عبا. حاصل عمرش، رضایت خداوند و به امید خدا، فرزندانی خوب و برومند.

با اشاره ی بدری، آقانجفی، جلو می رود و روبروی دخترش می ایستد. چشم، از او بر نمی دارد و با حسرت نگاهش می کند. صورت منیره را، بین دست هایش می گیرد و بر پیشانی اش بوسه می زند. 

-         برو بُبا جُن! خدا، پشت و پناهت. انشاالله کی تا آخر عمر، همرِهم، خوش باشید!               

منیره، دست پدرش را می بوسد. صدای آقانجفی، می لرزد:

- تو، عاقبت بِخیری مِنی، بُبا! ... یادت دَر نِره کی، مردم، همه کاراتو، پا بُبا ننه ت مینویسِن! هم غِین ات خوب باش! هر چی گفتن، بیگو: چشم! ... بُبا شووِرِتا، جوری بیبین کی انگار مِنِم! ننه شم، همینجور! ... دختِرِیگِم! زندگی، بُلا پائین داره! یی روز خوب، یی روز بد! تو خوباش، خوب باش و تو بَداش، صبر کن! ... بِرید. جفتتونا، به خدا سپردم!

این صحنه، چند بار دیگر و با حضور عموها و دایی ها، تکرار می شود.

پس از عقب رفتن مردها، مادر داماد، چادر سپید و زیبایی، روی سر عروس انداخته و خانواده ی اکبر، دور منیره را می گیرند. صلوات می فرستند و به راه می افتند. از پله ها پائین می روند و جمعیت، هلهله می کشد. عموفرهادی می خواند:

امشب چه شبی ست، شب مراد است، امشب

این خونه، پر از شمع و چراغ است، امشب

بادا، بادا مبارک بادا...   

بدری، خودش را به خواهرش می رساند:

-         خواهر جُن! تو، هم صغرا خانوم اینا، بِرِو! حِواست باشه کی صغرا و آبجی بِتول، پَلو منیره، بَمُنِن، ها! ... خدایِ نکرده! بِچِم، تنا نمُنِه باجی! صب خودم، کاچی دُرُست می کنم، میرم دنبالشون. 

همه ی مهمانان، با عروس و داماد همراه می شوند اما مردهای خانواده ی نجفی، اجازه ی همراهی با منیره را ندارند.

جوان های محله، تعدادی از بادکنک ها را، یکی، یکی، می ترکانند. فانوس های بزرگ را، از ریسه ها جدا کرده و در نوک چوب های بلندی قرار می دهند. پسربچه ها، چوب ها را به دست می گیرند و در لا به لای جمعیت، به این سو و آن سو می دوند. فشفشه ها، روشن می شود. آسمان را، انبوهی از بادباک و بادکنک و فانوس های رنگارنگ، می پوشاند.  

***

بدری، سری به آشپزخانه می زند. تمام ظرف ها شسته شده است و هیچکس در آنجا نیست. به خانه بر می گردد و به جستجوی شوهرش می پردازد. او را، در اتاق منیره، در حالی که با چشمان بسته، در جای همیشگی دخترشان، نشسته است، می یابد. حال اش را درک می کند و تنهایش می گذارد. در طبقه ی پائین به جمع پیرزن ها، می پیوندد. چای می خورد و به قصه های آنان گوش می دهد. 

***

ساعتی از نیمه شب گذشته است که اهالی محله، دسته دسته، باز می گردند. خانواده ی تیموری، زودتر از بقیه به خانه می رسند.  بارانم، مهمانانش را به خانه می برد. شیدا، پشت پنجره ی اتاقش ایستاده است و به بیرون نگاه می کند. امیرعلی را می بیند. ناخودآگاه، برایش دست تکان می دهد. پسرجوان، عمل او را تکرار کرده و از مقابلش می گذرد.

پایان فصل اول

یکم خرداد ماه 1395

حمید

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...