هنر - قسمت 12

با ديدن آن دو، صف بچه ها به هم خورد و جيغ و داد آنها با دويدن همراه شد. امير علي كه بچه ها را بالاي پله ها ديده بود، گوني در دستش را زمين گذاشت و با گفتن:

-             همونجا وايسين 

به سرعت از پله ها بالا آمد. مري هم بدنبال او دويد. پري كوچولو هنوز پايش را روي پله ي اول نگذاشته بود كه امير علي او را در آغوش گرفت. شيدا از ديدن پسر و آشنائي او با خانه ي بارانم متعجب شده بود و مدام به امير علي و بارانم نگاه مي كرد. همگي بچه ها با كمك پسرها از پله ها پائين آمده و مري آنها را بيرون برد. امير علي گوني را در كنار پله ها گذاشت:

-             باران خانم، اين ها را آقا سيف اله فرستادند … با اجازه ي شما 

شيدا كه چشمانش، رفتن پسر را تعقيب مي كرد از بارانم پرسيد:

-            اين جوون را ديشب هم ديدم مثل اينكه اسمش اميرعلي بود! نه؟ 

بارانم به سادگي جواب داد:

-            بله امير علي مير شاه 

هر دو از پله ها پائين آمدند و شيدا در مقابل اصرار دختر براي ماندن، نگراني مادر و دير بودن وقت را بهانه كرد. …..

شيدا بعد از خروج از منزل بارانم به سمت منزل مي رفت كه زهرا و مينا را در حال صحبت ديد. به جمع آن دو پيوسته و منتظر فرصت بود تا براي پرسش هاي زيادي كه راجع به امير علي و باران داشت، اطلاعاتي بدست بياورد. مينا در مورد مسافرت مشهد صحبت مي كرد و زهرا با اشتياق گوش مي كرد. صحبت دخترها به درازا كشيد وكم كم غروب فرا رسيد.

زهرا ناگهان به يادش آمد كه بايد براي كاري به خانه ي خواهرش مي رفت، با عجله خداحافظي كرده و دويد. مينا هم قصد رفتن به خانه را داشت كه از صداي صحبت چند خانم جوان كه وارد كوچه شده بودند، ايستاد. زني جوان كه به صداي بلند مي خنديد به همراه دو خانم چادري از بالاي كوچه مي آمدند. مينا سلام كرد و خانم ها با خوش رويي جواب دادند. شيدا كه از آرايش، لباس مد روز و دامن كوتاه زن متعجب شده بود، با ديدگان باز دور شدن آنها را نظاره مي كرد.

در طي اين يك هفته و مسافرت كوتاه قبلي، او هرگز در اين شهرستان كوچك زني با اين لباس و آرايش را نديده بود. زنان بدون چادري كه در بازار و خيابان تردد مي كردند، با پوشيدن لباس هاي بلند، آرايشي كمرنگ در چهره داشتند. ميناي شوخ كه نگاه شيدا را دريافته بود با خنده اي شيطنت آميز گفت:

-              چيه؟ تا حالا خانوم خوشگل نديدي؟ 

شيدا به تندي جواب داد:

-             خوشگل ديدم اما نه تومحله ي شما! 

مينا «ايش»ي كرد:

-             از بس تو آينه نگاه مي كني خوشگل نديدي، چشمهات رو باز كن! 

دعواي آنها داشت بالا مي گرفت كه صداي مري را شنيدند. پسرك با زحمت چندين نان سنگك تا شده را بر روي دست گرفته و داد مي زد:

-            كامدو هي كامدو بيا اينجا 

كامي كه سر كوچه ي فرعي ايستاده بود، با شك به او نزديك شد:

-            چيه؟ بيا يه دونه از اين نونا رو ببر واسه مادرت

كامي شانه بالا انداخت:

-            ما نون نمي خوايم 

شيدا كه براي فرار از دست مينا بهانه ي خوبي پيدا كرده بود از او جدا شده و مري را صدا زد:

-            آقا مرتضي! بدين به من 

مري خنديد و گفت:

-            نون نذريه زودتر يكيش رو بردارين كه دستم افتاد 

شيدا يكي از نان ها را برداشت و با اخم آهسته به كامي گفت:

-            ياد بگير سرتق!

مري دوباره داد زد:

-            ميناي خانوم! بيا نون ببر 

مينا كه داشت داخل منزل مي شد، دوباره برگشت و نان را گرفت:

-            متشكرم آقا مري

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...