ایندکس مطلب

پسرك زير بار سنگيني نان ها نشست و با دهان كج گفت:

-          خواهشم دارم ميناي شكسته!

شيدا سر كوچه قدم سست كرد و به گفتگوي آن دو گوش كرد.

-           اِ مري خان خسته شدي ننم! بميرم برات!

-           ميناي فنچ پا كوتا، آسته برو آسته بيا!

مري بعد از پاسخ آخر، داد زد:

-           آهاي بچه ها بياين نون ببرين زود باشين 

كوچولوها بازي را رها كرده و با سر و صدا به طرف پسرك آمدند:

-           نفري يه دونه … به ننتون بگين نذر آسيد احمده ها 

نان ها تقسيم شد و مينا همچنان مقابل مري ايستاده بود. شيدا و كامي هم از سر كوچه آنها را نگاه مي كردند. مري شلوارش را تكان داد و گفت:

-           قاتوخ نداريم! نخود نخود هركي رود خانه ي خود!

مينا با لجبازي ادامه داد:

-           آق قا مري! قاتوخ ندارين، رو كه دارين! آق … 

با شنيدن صداي امير علي كه از سر خيابان مري را صدا مي كرد، مينا پا به فرار گذاشت.

-           آقا مرتضي تمام شد؟

اين را امير علي پرسيد،

-          بله استاد تمومه تموم … اِ اِ ِا يادم رفت برا ننم نيگر دارم!

پسر خنديد:

-          بيا، من چند تا نگه داشتم (دست اش را با چند نان از پشت اش بيرون آورد) يكي مال تو، اما اول بريم دم خونه ي ميرزا 

شيدا خود را به تاريكي كوچه كشاند و كامي را هم در كنار خود نگه داشت. دختر در دلش حسادت عجيبي را احساس مي كرد. هيكل بارانم را در زير نور لامپ چراغ سر درب، تشخيص داد. نفرت از اين دختر لاغر اندام وجودش را پر كرده بود. دلش مي خواست نزديكتر بود و صحبت هاي آنان را مي شنيد. كامي بي قرار و بي تاب پا بر زمين مي كوبيد اما شيدا توجهي به او نداشت. چراغ هاي پر نور اتومبيلي كه وارد كوچه شد، امير علي و بارانم را بخوبي نمايان ساخت . مري كمي آنسوتر ايستاده و نان ها را در دست داشت .اتومبيل سر كوچه ايستاد و آقاي تيموري از ماشين پياده شد:

-          متشكرم محسن خان

شيدا كه پدر را ديد جلو رفته و سلام كرد.

-         سلام بابا از كجا ميآي؟ چرا تو كوچه هستي؟!

شيدا كه جداشدن و رفتن امير علي را مي ديد، رفتن پيش بارانم را بهانه قرار داد و با دست به خانه ي ميرزا ابراهيم اشاره كرد. پدرش به خانه نگاه كرد و گفت:

-          مرد متموليه، متمول و خوب 

مردي در حال عبور به آنها سلام كرد و گذشت . شيدا كه مرد را شناخته بود آهسته پدرش را آگاه كرد:

-          حاج حسينه بابا 

آقاي تيموري از پشت سر با صداي بلند گفت :

-           سلام حاج آقا شب شما بخير!

بارانم پس از احوالپرسي با حاج آقا وارد منزل شده و درب را بست. شيدا كه گوئي آسوده خاطر شده باشد به همراه پدر به منزل مي رفتند كه صداي فرياد منيژه خانم از داخل خانه شنيده شد:

-           بسه ديگه سرسام گرفتم

-           اينم از اين زلزله ي ننر!

-           داداش توئه ديگه !

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...