هنر - قسمت 14

… گويا قبلا با مادر شما در اين مورد صحبت كردند! اما «انسيه» خانم به دليل بيماري با اين امر مخالفت كرده و حاضر به همراهي با ايشان نيست. (همه با نگراني به بارانم نگاه مي كردند) البته در اين مورد به خصوص، مادر شما زندگي در كنار زن ديگري را حتي اگر شاهزاده و صاحب تمول باشد، قبول نمي كند و بر ايشان هيچگونه حرجي نيست. مهم تر از همه براي ميرزا، تو هستي (پدر به شدت سرش را به نشانه ي موافقت تكان داد) پدرتان نگران تست.

با توجه اينكه در يك سال اخير اين قضيه را از طريق مادرتان شنيده و مي دانستي بايد تصميم بگيري. ميرزا قول دادند كه بهترين رفاه را براي مادرتان فراهم كنند، علاوه بر سكينه باجي، كلفت و نوكر ديگري را براي خدمت بياورند تا شما دغدغه نداشته باشيد. … حالا بايد تصميم بگيريد، همراهي با پدر و برادر و رفتن به تهران يا ماندن در كنار مادر و ادامه زندگي …. دخترم باران، مي داني كه ميرزا تو را بيش از همه چيز دوست دارد. تصميم خودت را امشب اعلام كن.

بارانم با چشماني كه اشك در آن مي درخشيد اما فرو نمي ريخت ، با صدايي آرام گفت:

-            حاج آقا ازشما متشكرم. شما براي من استاد عزيزي هستين اما (صدايش قوت بيشتري گرفت) اما آيا رفتن و تنها گذاشتن مادري بيمار كه تنها من برايش مانده ام و شوهر و ناپسري اش او را ترك مي كنند (صداي گريه ي حاج خانم بلند شد) رواست؟ من …

صداي شكسته و گريه آلود انسيه كه با چادري سياه و به كمك سكينه در كنار تنه ي درخت انگور ايستاده بود، همه ي نگاه ها را بدان سو متوجه كرد:

-              دخترم، عزيزم، بارانم! خدا را به شهادت مي گيرم (سر به سوي آسمان بلند كرد) خدايا تو شاهد باش، من از اين عزيز دلم راضي ام. من از اين دختر گلم راضي ام (گريه اش شدت گرفت) خدايا تقاص خشم پدرم را از من بگير كه روزي هزار بار مردن را به تب اين دختر ترجيح مي دهم (ميرزا ابراهيم با صورتي غضب آلود و سياه سر به زير انداخت)، بارانم تو بايد با پدرت همراه بشي، من آفتاب در حال غروبم، آينده ي تو را فداي خودم نمي كنم. رفتن با پدرت براي تو آينده و براي او دلخوشيست. براي من نترس و نگران نباش، من در كنار خودم خواهرهايي دارم كه بيشتر از خودشان به من محبت دارند . محبت هاي صدف و اشرف و حاج خانم و مادر بهي براي من كم نيست. غصه ي من را نخور مادر. برو خدا پشت و پناهت. دعاي من هميشه برای توست.

انسيه با تكيه بر بازوي سكينه كه با پايي لنگان او را همراهي مي كرد، به سمت درب خانه برمي گشت كه حاج خانم برخاست و آن اندام بسيار لاغر را در آغوش گرفته و از خانه بيرون برد. بارانم بلند شده و درمقابل پدر ايستاد:

-              نمي دانم عاقبت من چه خواهد شد اما براي ماندن در كنار مادرم هيچ شكي ندارم. پدر، من دوستت دارم، باور كن (دستهايش را در يكديگر قلاب كرد) ولي مادرم، آه، اون به من نياز داره (صدايش اوج و فرود مي گرفت) مي دونم كه همسايه هامون فرشتن اما شبها كه مادرم از درد بيدار ميشه و دستهاي منو تو دستش مي گيره، كي ميتونه طاقت فشار اون دستها رو داشته باشه؟ كي ميتونه رعشه ي شديد مادرم را تحمل كنه؟ بله، حاج خانم و ننه صدف و اشرف خانم، با بقيه ي خانمها، براي من مادري و براي مادرم خواهري كردند اما آقا جون! (حاج خانم وارد شد و با چهره ي افسرده اي در ميان نگاه پرسان بقيه در كنار ننه صدف نشست). مادرم تنهاست. آيا او به اميد تنها دخترش هم نباشد؟ با رفتن من، از فردا هيچ مادري به فرزندش محبت نخواهد كرد.

همه ساكت به بارانم نگاه مي كردند . صداي هق هق اشرف خانم سكوت را شكست.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...