برگ های پاییز - قسمت 16

«ميس آن» با ارائه پيشنهادي  مبني بر خريد سهام شركت از سهامداران جزء، موافقت اوليه و مشروط خانم كمالي را جلب مي كند. الياس نيز درخواست مي كند تا حصول توافق موضوع كاملا محرمانه تلقي گردد. صرف غذا در ميان بحث و گفتگوي الياس و آن در مورد كالج (تاسيس) و دانشگاه هاي معتبر سوئيس به پايان مي رسد. خانم كمالي، طرح كامل پيشنهادي شركت انگليسي را خواستار شده و با ارائه آن توسط آقاي اخگري، مقرر شد، طرف ايراني ظرف مدت دو هفته پروژه را بررسي نموده ونظرات خود را در جلسه بعدي اعلام نمايد.

الياس نقش مترجم را براي خواهرش اجرا كرده و به خوبي از پس اين امر بر مي آيد. با خروج مهمانان انگليسي، خواهر و برادر در مورد پيشنهادات مطرح شده، بحث نموده و الياس با استقبال از اين مشاركت، روياي خواهرش را در شرف تحقق اعلام مي كند. فخري كه براي اولين بار، بدون حضور رامين در اين گونه جلسات شركت كرده، در ترديد به سر مي برد. پيشخدمت درخواست ورود پيروز و عبدالي را اعلام مي كند و با كسب اجازه، چند لحظه بعد آنان وارد مي شوند.

پيروز كه چندان راضي به نظر نمي رسد سفارش غذا داده و خانم كمالي با تلفن همراه تماس مي گيرد:

-          هلو سودي… يس! بله ببخشيد تازه جلسه تمام شده … آره، گزارش كاملي در مورد شركت دان و دوريت برايم بفرست … البته...  اما، به آدرس منزل … بدون فضولي براي رامين!… باشه عزيزم… خداحافظ

پيروز و عبدالي، با سرو غذا توسط پيشخدمت، از الياس در مورد نتيجه ي مذاكرات مي پرسند. او توضيحي سرسري مي دهد و در ادامه مي گويد:

-          هنوز خواهر جان دودل اند! بدون رامين سخته!

عبدالي با دهان پر جواب مي دهد:

-         آقاي كمالي، آقاي ساوجي كارمند خواهرتان هستند و اگر كاري هم مي كنند با نظر و دستور ايشان است اگرنه چه ربطي به ايشان دارد!

فخري در حال تفكر مي باشد كه كارت ويزيتي توسط عبدالي به ايشان تقديم مي شود:

-          ببخشيد خانم اين كارت آقاي «مهمت ييلماز» است، آن آقايي كه ...

با گفتن «هيس» از سوي فخري، عبدالي ساكت مي شود. الياس مي خندد:

-          واو، خواهر جان مثل اينكه يك قطار خواستگار داره!

پيروز ساكت و آرام غذاي اش را تمام مي كند. پيشخدمت توسط الياس احضار مي شود و عبدالي به سرعت غذاها را مي بلعد. مسئول سالن، صورت حساب 35 ميليون ريالي را تقديم مي كند. فخري صورتحساب را توسط كارت پرداخت كرده و از سالن خارج مي شوند. تاكسي كهنه اي درست روبروي درب رستوران پارك شده و راننده چاق آن با عصبانيت در حالي كه به زمين و زمان فحش مي دهد به موتور اتومبيل ور مي رود.

همزمان با خروج خانواده ي كمالي، اتومبيل گران قيمت سدان توسط مسئول پارك در جلوي درب مجموعه به آنها تحويل مي شود. راننده ي تاكسي استارت مي زند:

-           د روشن شو حيف نون!

الياس انعام خوبي به نگهبان و دربان مي دهد و حركت مي كند. تاكسي روشن شده و بدون نشاني از خرابي، مازراتي براق را تعقيب مي كند. راننده آينه را تنظيم مي كند:

-           د بسسه داود كلك!

از بس ساندويچ خوردي ما رو هم گشنه كردي! داود كه در صندلي عقب دراز كشيده، مي نشيند و گازي به ساندويچ مي زند:

-          خياط، جان من كيف مي كني؟ انگار هنوز تو آگاهي هستي (كيسه ي غذا را روي صندلي جلو مي اندازد) تعقيب و گريز! دسيسه و نيرنگ! حالا هم … خب بسسه اين مسير خونشونه برگرد بريم طهماسب سرا!

خياط بدون تامل دور مي زند:

-         داود كلك، بايد ببينم اين دو تا واسه كي كار مي كنن، احتمالاته ولي فك كنم واسه اين شركت رقيب عشقي مشكي شما تو استامبول باشه، درسته كلك؟

جلوي رستوران ترمز مي كند اما با ديدن حركت تاكسي ویژه ي مجموعه، دوباره  به راه مي افتد:

-         داود خان خوش خوراك، خوبه بابات كبابي داشته! ماشينم بوي كباب لقمه گرفت لا مصصب!… د اينا دارن ميرن فرودگاه، آره جون عممتون!

با تلفن همراه تماس مي گيرد. اتومبيل پليس راهنمايي چراغ زده و در كنار او دستور توقف مي دهد. خياط شيشه را پایين مي كشد و داد مي زند:

-          چيه سرهنگ؟ تو فقط بلدي ما رو بگيري؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...