برگ های پاییز

 اتومبیل بی ام و (BMW) مدل 2013 با زیبایی خیره کننده و رنگ یشمی منحصر به فرد خود، پس از عبور از میدان ونک وارد خیابان ملاصدرا گردید. مسافرین منتظر خطوط تاکسی که در ضلع غربی میدان به صورت فشرده و در صف های طویل ایستاده بودند با تعجب به اتومبیل شیک می نگریستند. خودروی آلمانی به سرعت وارد تقاطع بعدی، خیابان شیراز، شده و با طی مسافتی کوتاهی قبل از میدان شیراز در جلوی برج جدید و سبز رنگ «آرش» ایستاد. مردی جوان به سرعت از اتومبیل پیاده شد و با قدم هایی بلند به سمت پله های ورودی ساختمان رفت. او با موهای مرتب و قامتی متوسط حدودا 30ساله به نظر می رسید.

وی با شتابی دیدنی از پله ها بالا رفت و در پاسخ به احترام و سلام نگهبان ساختمان که درب ورودی را برایش باز نگه داشته بود، به یک لبخند و تکان دادن سر اکتفا کرد. سرسرای ورودی برج بسیار شیک و مجلل بود.کاشی نگارهای برجسته با رنگ های خاص ایرانی در قابی از آجرها قرار گرفته و  مبلمان های رنگارنگ همراه با پیکره های سنگی محیطی چشم نواز را به وجود آورده بود. با ورود مرد جوان که با چشمانی تیز بین در شتاب و حرکت تند خود به پیرامونش دقت کامل داشت. کارمندان که در لباس های یک شکل سفید، به سر کار خود می رفتند، «سلام، صبح بخیر»ی گفته و تعظیم می کردند.

مرد جوان که خود لباسی در رنگ کرم و قهوه ای سیر پوشیده بود به سرعت جواب داده و بی اعتنا می گذشت. پرسنل بخش های مختلف ساختمان که در حال ورود به آسانسورها و رفتن به پله ها بودند، با دیدن او خود را عقب کشیده و راه ورود به آسانسورها را باز گذاشتند. اما مرد جوان به سمت پله های مقابل رفته و به سرعت و چابکی در پاگرد پله های زیرین ناپدید شد. پشت سر او، مرد تقریبا مسنی با جثه ای بزرگ و موهای فری که خط زخمی بر روی گونه راست داشت در کت و شلوار مشکی، با تانی می آمد. پرسنل برای او نیز راه باز کردند اما او در عقب ایستاد. چهار آسانسور همزمان باز شدند همه منتظر سوار شدن مرد مسن بودند. اما او همچنان ایستاده بود. با صدای بلند مرد: «یالا د سوار شید ...» همه دستپاچه به سمت آسانسورها هجوم بردند.

محوطه خالی شد. او به سمت آسانسور می رفت که با صدای «تالاپ» متوقف شد. زن جوانی در کنار او زمین خورده بود. دو نفر از خدمه با دیدن صحنه به کمک زن جوان آمدند. زن جوان سر به زیر از آنان تشکر می کرد:

-        آخ ببخشید، وای ببخشید.

محتویات کیف اش بر روی زمین پخش شده بود. مرد مسن پایش را بر روی شیشه کروی غلطان گذاشت. گویا شیشه عطر بود. خدمه جوانتر زانو زد و شیشه را از زیر پایش برداشت و گفت:

-         ببخشید آقا تراب

تراب با صدای عبوسی گفت:

-         زودتر بهش برسین

و به زن جوان اشاره کرد. آسانسور شماره 2 به پایین رسید و صدای زنانه و تند از داخل آن شنیده شد:

-         چند بار باید به شما تذکر بدهم. باید سر موقع پول برای بچه ها حواله میشد! ...

خدمه جوان با شنیدن صدای زن نالید:

-         وای خانم کمالی آمد

و با شتاب به کمک همکارش رفت و در این هنگام شیشه عطر از دستش رها شد و به سمت آسانسور شماره 2 رفت. درب آسانسور باز شد و زن میانسال و بلند قدی با مانتوی شیک و بوی عطر گرانقیمت بولگاری خارج شد. شیشه عطر به زیر پای خانم کمالی رفت و جیغ «وای» او در لابی پیچید! زن با پرتابی به جلو به صورت دمر بر زمین افتاد.

خدمه زن جوان را رها کردند و به کمک خانم کمالی شتافتند. نگهبانان و دو نفر دیگر از خدمه بوفه به کمک آمدند. آقا تراب ایستاده و دست بر کمرتماشا می کرد. زن جوان شیشه عطر را دید، به سرعت آن را برداشته و در داخل کیف اش گذاشت و از فرصت و سردرگمی دیگران استفاده کرد و به سمت پله ها دوید اما به شدت با سر به سینه مرد جوان که در ابتدای ورودی ایستاده بود برخورد کرد. با صدای «آخ آخ» زن، سرها به سمت پله ها برگشت، نگهبان چاق و کوتاه قد، با صدای بلند گفت:

-          آقای رئیس! گویا خانم کمالی غش کرده!

رئیس به زن جوان نگاه کرد که در حال مالش سر در برابرش ایستاده بود و بر روی سینه اش نامش دیده می شد:

-         شیدا شریف

شیدا سر به زیر از رئیس جوان عذرخواهی کرد:

-         ببخشید

رئیس:

-         طوری نشدین؟

لحن رئیس آرام و با محبت بود. با ورود دو مرد جوان دیگر صحنه شلوغ شد. هر دو بلند قامت و بسیار خوش پوش و در لباس های مارک دار جلب توجه می کردند. خدمه در مقابل تازه واردین سر خم کرده و با شتاب بانوی میانسال را از کف راهرو برداشتند. خانم کمالی ناله کنان سر بلند کرد و با دیدن آنها صدای «آخ، وای» اش بلندتر شده «آخ الیاس، وای الیاس». پسر جوان که از دیگری کوتاه تر اما مسنتر می نمود با خنده جلو آمد و دست او را گرفت:

-          وای خواهر چی شده؟

و جوان دیگر پیرو او دست در کمر خواهر زده و خدمه را عقب زد و گفت:

-          شادی جان، خواهر شیرجه زدی؟!

شادی با اخم و لبخند گفت:

-         شیطونی نکن.

در این میان، رئیس، بند کیف شیدا را کشیده و او را به داخل راه پله برد. با ایما و اشاره، جهت بالا را نشانش داد. شیدا، با تعظیم های پی در پی، پا به فرار گذاشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...