برگ های پاییز - قسمت 17

اتومبيل بنز پليس در كنار تاكسي حركت مي كند و سرهنگي مسن، احترام مي گذارد:

-         كميسر خياط! تو مگه با زن نشسته نشدي كه هنوز تو خيابونا ولوئي؟

 خياط با تلفن صحبت مي كند:

-       سرتيپ شعباني! يه ماموريت بيروني داريم داداش! بليط استامبول واسه حاجيت! … 5 دقيقه ديگه تو فرودگام … یکی هم بیاد استقبالم داداش!… اين دفه افتادم تو خط جاسوسي از نوع تجاري… خدافظ!

داود خدا را شكر مي كند و خياط مي خندد:

-         احتمالاته كه توبياي!

داود با مشت بسته، چانه ي او را فشار مي دهد:

-          يني تو تنايي بري؟

-         آره ديگه؛ احتمالاته! ... دستور رئيسه! از فرودگا پياده گز كن داود كلك!

داود به التماس مي افتد:

-         خب تاكسي را بده من

-         كلك، رئيس آگاهي كل نتونست اين تاكسي منو بگيره، شرط بازنشستگي، گرفتن اين رفيق زبون بسسه بود كه 11 ساله با منه! به قول تراب، تاكسي دست عمم نميدم!

با رسيدن به فرودگاه، آنها از هم جدا شدند.

…..

بازديد تند و بدون لبخند رامين، كاركنان شركت را نگران ساخت. مسئولين هر بخش علت را نارضايتي رئيس، از آن واحد مي پنداشت. خانم رستمي نيز، عبور سريع و بدون احوالپرسي او را به دليل عصبانيت از روند كارها مي دانست. رامين، پس از اتمام بازديد تالارها و طبقات تجاري، وارد طبقه هشتم گرديد.

در اين فاصله ي كوتاه، اخبار مربوط به رئيس با سرعت مافوق نور! به تمامي بخش ها و كارمندان منتقل شده بود. رامين با قيافه ي گرفته و بي اعتنا به نقل و انتقال اثاثيه، وارد امور اداري گرديد. ايستادن رئيس در ورودي سالن و نگاه غضبناك او، موجب دستپاچگي مستخدمين و افتادن و شكستن شيشه ي ميز تحرير در حين جابجائي شد. تمامي بخش در سكوت كاملي فرو رفت. رامين دقايقي با نگاه خيره و ثابت به تابلوي بزرگ ديوار انتهايي مي نگريست.

افكار دور و دراز او با صداي محمود، از هم گسيخت:

-         جناب رئيس، گزارش فاپ آماده است.

رئیس به خود آمده و پاكت سربسته را از دستيارش تحويل گرفت:

-         از مندرجات پرونده خبر دارم، در بايگاني شخصي بماند

 و دوباره پاكت را به محمود بازگرداند. آنگاه بازديد دقيق و با تاني رئيس آغاز شد. دقت در كار پرسنل، تذكر به كارمند جوان براي استفاده از دستكش و ساق دست، تذكر به خانم ابطحي در مورد استفاده از مداد در نوشتن پيش نويس ها، بازخواست عبدالي در مورد چاپ گزارشات بدون دور ريز كاغذ و… ، كافي بود تا آرامش را از همه سلب كند.

پيروز و الياس، بي خبر از بازديد رامين، در دفتر كار عبدالي مشغول صرف چاي و شيريني هستند و شيدا نيز ساكت و آرام در كنار آنها بر روي مبل نشسته و در انتظار برنامه كاري از سوي مدير جديد بسر مي برد. پيروز، فنجاني از چاي و برشي از كيك را برداشته و به دختر تعارف كرد. شيدا ضمن تشكر، با اظهار بي ميلي، از گرفتن امتناع كرد اما پيروز با سماجت او را وادار به پذیرش نمود.

الياس كه در حال قدم زدن و خودنمایي بود، براي صحبت با برادرش به پشتي مبل شيدا تكيه زد و اين كار باعث تماس دست او با سر دختر گرديد. شيدا در اثر اين تماس، مثل برق گرفته ها از جا برخاسته و با خشم و غضب به الياس نگريست. او كه واكنش دختر را ديد، با لحن فروتنانه اي عذر خواهي كرد:

-         ببخشيد، ناخودآگاه انجام شد.

 دست هايش را به رسم هندوها بالا آورد. پيروز با ديدن اين صحنه برخاسته و گفت:

-         شيدا! پوزش برادرم را قبول كن او مثل بچه ها بيگناهه!

 حالت التماس و سر به زيري الياس ادامه داشت و اين كار در شيدا اثر كرد:

-         من مطمئن هستم كه اشتباه غير ارادي بود!

 لبخند شيدا و الياس با ورود رامين و عبدالي همزمان شد.

ادامه دارد ...

 

نظرات   

 
+1 # تشکر از نویسندهsahar در تاریخ: یکشنبه 06 بهمن 1392 ، ساعت 03:11 ب ظ
سلام سایت شما خیلی خوبه خصوصا برگهای پاییز من برا شما تبلیغ میکنم. :roll: :D
پاسخ دادن | پاسخ همراه با نقل قول | نقل قول
 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...