برگ های پاییز - قسمت 19

دختر جوان ناچار به رفتن شده و هر سه نفر، شركت را با اتومبيل جاگوار الياس ترك كردند. مراجعه به مراكز تجاري مشهور پايتخت در خيابانهاي ولي عصر و شهرك غرب سودي نداشت. آنان در سومين گشت، با نظر شيدا، وارد ساختمان تجاري توليپ سياه در ميدان ميرداماد شدند. پيروز و الياس با ديدن گالري جواهرات «گراند جيولر فيليپ دو شواليه»، آنجا را مكان مناسبي تشخيص داده و وارد شدند. از بين طلا و جواهرات گوناگون، پيروز پيكره ي ببر، الياس مداليوم ماري برژ و شيدا آويز ساده ي گل مينا را پسنديدند. الياس با ديدن سليقه ي شيدا از او خواست تا با انتخاب زنجير مناسب، آن را كامل كند.

دختر از ميان طرح هاي مختلف، زنجيري ساده و باريك را انتخاب كرد. پيروز خنديد:

-         شيدا، چه عروس كم خرجي هستي! باريكترين زنجير؟

 دختر با وقار پاسخ داد:

-          ظريف ترين!

-         بله، اوكي و آويز كوچك!

الياس با صدايي آهسته از شيدا درخواست كرد تا زنجير و آويز را در گردن خويش امتحان كند. دختر قصد خودداري داشت اما با ديدن نگاه هاي مدير و كاركنان گالري، از مخالفت دست برداشته و آويز را از روي روسري به گردن بست. دختر فروشنده كه براي خدمت در كنارش ايستاده بود، ناگهان روسري را باز كرده و او را به سمت الياس چرخاند:

-         آقا بسيار زيباست! البته زيبائي خانم! نه گردن آويز.

 الياس و پيروز به او خيره شده و شيدا زير نگاه هاي آنان احساس ناخوشايندي داشت. الياس، آويز را پسنديده و پيروز هم پيكره ي ببر را با زنجيري سه لايه خريداري كرد. مدير گالري با شنيدن نام كمالي و شركت كندي كاپيتال، از آنان با قهوه پذيرايي كرده و تا درب خروج آنان را بدرقه نمود.

با خروج از گالري، الياس رانندگي را به عهده گرفت و با طي مسافت كوتاهي وارد خيابان شريعتي شده  و در جلوي رستوران «بخارا» توقف كرد:

-           اين هم رستوران جديدِ دايي دوستم مجيد، من كه گرسنه ام (به ساعت اش نگاه مي كند)، وقت ناهاره! بفرمائيد.

شيدا با خود فكر كرد:

-           ماموريت اداريه و من با توجه به دستور اين عبدالي بي پدر و مادر مجبورم اطاعت كنم!

با پارك اتومبيل در كنار بوستان كورش، الياس به تندي و چالاكي بيرون پريده و درب سمت ديگر را براي خروج دختر جوان باز كردو شيدا پياده شد . گروهي از دخترها كه از پارك بيرون مي آمدند با ديدن حركات الياس، هورا كشيدند:

-           باريكلا! طرف جنتلمنه!

-           هورا، ماشينش بهتر از خودشه!

-           غش مي كنم واس سه ماشينش!

 پيروز در حالي كه لباس اش را مرتب مي كرد، خنديد:

-           اين دخترا آدمخوارند!

الياس دست دراز كرد تا به شيدا در عبور از پل كمك كند اما او با ناديده گرفتن اين عمل از روي جوي آب رد شد. رستوران تازه تاسيس، نماي جالبي داشت و ورود آنها با استقبال مجيد روبرو شد:

-         به به، چه عجب، از دست فخري خانم فرار كردين؟ مامي خواهر كجاست؟ اون قول داده بود (با دوستانش دست مي دهد اما شيدا توجهي به او ندارد) كه روز افتتاحيه بياد اما ديگه كي ميتونه خانم مالكي مولتي ميلياردر را ببينه؟ خوش اومدين. بفرمائيد گراند لژ دايي جان!

آقاي (هزاره)، دايي مجيد، با قد بلند و سبيل هاي باريك، جلو آمده و خير مقدم مي گويد. مجيد دوستانش را معرفي مي كند:

-         الياس و پيروز كمالي و اين خانم هم بايد دوست دختر (چشمكي به پسرها مي زند) جديد الياس باشه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...