برگ های پاییز - قسمت 20

شيدا از خنده ي پسر جوان و لبخند الياس و پيروز، بي طاقت شده و با صداي بلند و محكمي جواب مي دهد:

-            خير آقا، من كارمند شركت خانم كمالي هستم.

آقاي هزاره كه از برخورد دختر خوشش آمده او را به سمت ميز هدايت مي كند و بسيار آهسته مي گويد:

-            آفرين دخترم!

سپس صندلي را براي شيدا بيرون كشيده و با احترام تعارف مي كند:

-            بفرمایيد

شيدا، تشكر كرده و مي نشيند.

-            دخترم، سِوگليم!

با صدای آقای هزاره، دختر جوان و چاقي با صورت گوشتالود وچهره ي خندان، از پشت صندوق رستوران بيرون آمده و به آنان مي پيوندد:

-            بله آتا

-            شما در خدمت خانم باشيد!

وخود به سمت مشتريان جديد مي رود. الياس و پيروز هم مي نشينند و سوگل ليست غذاها را به دست شيدا مي دهد و مي گويد:

-            خانم، مثل اينكه پدرم با شما آشنائي قبلي دارند! (مي خندد)، آخه منو فرستادن خدمت شما!

مجيد هم اين كار را براي دوستانش تكرار كرد. الياس سفارش ميگو با پاستا، پيروز سفارش بيفتك و سالاد قارچ را داده و منتظر انتخاب شيدا بودند، دختر با نگاهي به سوگل گفت:

-            من غذاي مخصوص سوگل را انتخاب مي كنم!

سوگل با شنيدن نام خودش، نگاهي مبهوت به شيدا انداخت و او در ادامه گفت:

-            سوگلم! از آقاي هزاره در مورد اين غذا بپرسيد!

 پيروز كه دوباره كتابچه ي غذا را از دست مجيد بيرون كشيده بود، چندين بار ليست را مرور كرد و در آخر آن را بست و روي ميز انداخت:

-            توي منو كه چنين چيزي وجود نداره!

مجيد هم در مقابل نگاه های پرسشگر الياس شانه بالا انداخت. سوگل در جستجوي پدر، او را صدا زد. مجيد، برگ سفارش دوستانش را به مستخدم سپرد و آقاي هزاره كه از پله ها پائين مي آمد، با سوال دخترش در مورد انتخاب شيدا روبروشد. آقاي هزاره، با شنيدن سفارش دختر جوان، با خنده اي بلند، «چوخ ياخچي» گفته و براي او سر تكان داد. با شادماني دستش را به گردن سوگل انداخته و او را به طرف آشپزخانه برد.

 تا آماده شدن غذاي اصلي، نان سنگك داغ با پنير گردوئي ليقوان و سبزي تازه و پس از آن شورباي سبزيجات بر روي ميز چيده شد. پيروز كه از نوع پذيرایي راضي به نظر مي رسيد، پي در پي مجيد را صدا مي زند:

-             مجيد اين پنير عاليه! ميشه براي صبحانه سفارش بدم؟

-            مجيد، شوربا فوق العادس!

-            مجيد! بايد يه شعبه بزني تو لوس آنجلس، معركه ميشه!

شيدا از هر يك از غذاها مقدار كمي را مي چشد. الياس كمتر به غذا توجه داشته و بيشترين دقت را در پذيرايي از دختر به كار مي برد.

با گذشت بيش از نيم ساعت، آقاي هزاره و سوگل در حالي كه سه نفر از مستخدمين و سرآشپز، غذا در دست، به دنبال آنها مي آمدند، از آشپزخانه خارج شدند. غذاي هر يك از پسرها توسط مستخدم بر روي ميز چيده شد ولي غـذاي مخصوص «سوگل» را آقاي هزاره و سوگل در مقابل شيدا قرار دادند. سرآشپز آذري با سبيل هاي پر پشت شاه عباسي، كلاهش را برداشته و به دختر جوان گفت:

-          بانو! بو غذا بيوك ننم يادگاروسودو، بو غذا نو شاه اسماعيل بهادر اروادو، مخصوص شاه غيريري، يه يين، يه يين نوش جانيوز اولسون!

و به سوگل اشاره كرد. شيدا از همه تشكر كرد و با پرسيدن نام « قربان»آشپز و بلند شدن و بوسيدن ناگهاني دست پيرمرد، او را به گريه انداخت. آقاي هزاره كه احساساتي شده بود، نگاهي به ميزهاي ديگر انداخت و با شعف دست هايش را به هم زد:

-           بنازم كه چه خوش قدمي دختر! قدم خيري دختر! ببينيد، تمام ميزها پر شده!

 با رفتن آنها، الياس و پيروز ديگر تمايلي به غذاي سفارشي خود نداشتند. با بي ميلي ناهار مي خوردند و دائما به ديس غذاي شيدا نگاه مي كردند. بوي خوش غذا و نوع تزئين، عالي بود. دختر جوان كه از شوربا و نان و سبزي كمتر خورده بود،از غذاي خود لذت می برد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...