برگ های پاییز - قسمت 21

با خاتمه ي ناهار، شيدا گفت:

-          ببخشيد، من با دوستانم قرار دارم و بايد زودتر به نزديك شركت برگردم.

 الياس حركتي ناشي از ناراحتي كرد اما دختر در حال استفاده از تلفن همراه قديمي مدل نوكياي 1100، خود بود:

-          سلام، كجایي؟…. نه نه ،ميشه بياي شريعتي دم پارك كورش … آره قبل از همت…. تا 10 دقيقه … باشه.

 پيروز كه سالاد را زير و رو مي كرد، از او پرسيد:

-          حالا نمي شد نمي رفتي و با ما ميومدي مهماني منزل دوستم؟

صورت شيدا، حالت سنگي گرفت:

-           نه آقا! امر مشتبه نشه! من الان تو ماموريتم!

و مي خواست از جا بلند شود كه الياس جعبه ي گردن آويز را به طرف او گرفت:

-          شيدا، متشكرم كه آمدي، ميشه اين هديه را قبول كني؟

 پيروز دست از خوردن كشيده و سوگل و مجيد نيز  كه در حال سرويس دهي به مشتريان بودند، در ميان ميزها ميخكوب شده وبه آن دو نگاه مي كردند. سكوت يكباره ي سالن، توجه آقاي هزاره ، مستخدمين و مشتريان را بدان سو جلب كرد. شيدا، دستمال سفره را برداشته و با آن جعبه ي طلا را كه در جلويش قرار داده شده بود به عقب راند:

-           آقاي الياس كمالي، اين براي آخرين بار باشه، من از اين حركت ها خوشم نمياد، بهتره كه اين كادو را به دوست دخترهاي رنگارنگ ات بدي!

 و با حركت تندي كه موجب افتادن روسري اش شد، ميز را ترك كرد. الياس، مات و متحير به جعبه مي نگريست و در حال خشم، دست برادرش را كه براي تسلي به سوي او دراز شده بود، پس زد. با دندان هاي فشرده گفت:

-           آخرش قبول مي كني! آخرش هديه ام را با منت قبول مي كني!

 شيدا به جلوي ميز آقاي هزاره رفت و از او و مجيد و سوگل كه به طرف اش آمده بودند، تشكر كرد. در اين لحظه، رامين را ديد. رئيس كه نيم رخ اش به طرف او بود، با مرد عربي در حال گفتگو و صرف غذا بود. شيدا با حيرت گفت:

-           واي، رئيس اينجاست؟ خداي من، خداي من!

 آقاي هزاره كه او را در تشويش و ناراحتي مي ديد، با محبت او را بر روي صندلي نشاند:

-         چيه دخترم؟ تو مگه كار بدي كردي كه سرافكنده باشي، من دلم ميخواد سوگلم مثل تو باشه! اون آقايي را ميگي كه در حال صحبت با شيخ عبده هست؟ نگران نباش، اون گاهي وقت ها با آقا محمود مياد اينجا

ناله ي شيدا بلند شد:

-          واي، بدتر شد.آقاي مير اسلامي هم اينجاست؟

-          آره، خونه اش تو خواجه عبداللـهه، رئيس ات آدم با شخصيتي به نظر ميرسه. شيخ عبده، رئيس بانك ايران و كويته و مركز بانك اول پاسدارانه. مشتري خاص و دست و دلباز ماست. (با نگاهي به رامين)…   پس اين آقا، همونه كه خانواده كمالي را به اينجا رسونده!

سوگل، با همدردي و محبت، حال شيدا را پرسيد و او كه با صحبت هاي آقاي هزاره، روحيه اش را بدست آورده بود، دختر چاق و مهربان را بوسيده و با تشكر مجدد از آنها خداحافظي كرد. مجيد و دختر دائي اش، شيدا را بدرقه كرده و او در تمام مدت عبور، نگاه ش به رامين دوخته شده بود اما نيم رخ مرد همچنان ثابت ماند.

 شيدا، با رسيدن به خيابان نفسي به راحتي كشيده و در كنار پارك كورش، موتور سيكلت سوار را در انتظار خود ديد. در داخل پمپ بنزين جنب پارك، نفر ديگري هم به او و موتور سوار نگاه مي كرد، اين شخص تراب راننده رئيس بود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...