برگ های پاییز - قسمت 24

ساعت 6 بعد از ظهر، سميرا آماده براي جراحي شده بود كه پدر، مادر و برادرش، سراسيمه رسيدند. مادر اشكريزان از وضعيت دخترش با خبر شده و پدر با نگراني برگه ي (اجازه ي عمل جراحي) را امضاء كرد. با انتقال سميرا به اطاق جراحي، لحظات سختي بر خانواده و دوستانش گذشت. راضيه به شيدا گفت كه تا حالا رئيس دو بار با تراب تماس گرفته و جوياي حال بيمار شده است. عمل جراحي ظرف مدت نيم ساعت به پايان رسيد.

سميراي بيهوش به بخش منتقل و دكتر محققي، براي ملاقات او آمد.پس از خروج دكتر از سالن مراقبت هاي ويژه، مادر از حال دخترش پرسيد و دكتر با مهرباني حال او را خوب و رضايتبخش اعلام كرد:

-          … نگران نباشيد، دوست من دكتر عبداللهي يكي از بهترين هاست، (برادر ميانسال و نگران دختر از دكتر در مورد هزينه ي بيمارستان سوال كرد. دكتر لبخندي زد و دست بر روي شانه ي او گذاشت)، بابا جان، هزينه براي شما هيچي ( نگاه متعجب خانواده ي دختر را ديد و ادامه داد)… البته براي آقاي رامين ساوجي كه فرمودند:

-         بيمار از طرف منه و هزينه اش را خودم مي پردازم البته زياده!

و با خنده از آنان جدا شد. برادر سميرا با لحن بدي از راضيه پرسيد:

-         اين آقا كه دكتر گفت كيه؟

 تراب زودتر جواب داد:

-          رئيسشونه!

مادر در حالي كه اشكهايش را با گوشه ي چادر پاك مي كرد، براي رامين دعا كرد. سرپرستار بيمارستان، با اعلام اينكه بيمار تا فردا صبح ملاقاتي ندارد، از آنان خواست تا به خانه رفته و فردا صبح مراجعه كنند. در طبقه ي همكف ، همكارانشان دسته جمعي، در حال گفتگو با نگهبانان براي ملاقات سميرا بودند. با ديدن آنها به دورشان حلقه زدند. همه مي خواستند از حال او خبر داشته باشند. خانم ها، پس از اطلاع از حال سميرا، به اتفاق خانواده ي مرزبان، از بيمارستان بيرون آمدند.

-           نميدونيد چند بار با اين دكتر محققي تماس گرفتم، چند بار هم آقا تراب را گرفتم. وا، پس كو آقا تراب؟

اين ها را خانم مرداني گفت و همه در جستجوي تراب برآمدند و او را ديدند كه با كيسه نايلوني در دست، از آن طرف خيابان مي آيد:

-          خانوم ها شلوغ نكنيد! بستني براي همتون هست، صف واستين كه الان داود مياد و يه دونه هم براتون نميذاره!

او اولين بستني ها را به پدر، مادر و برادر سميرا تعارف كرد و بعد بين بقيه تقسيم كرد اما خريدش بيش از اندازه بود و به دربان و نگهبان و راننده هاي اورژانس هم رسيد. گلرخ با شيطنت به تراب گفت:

-            آقا تراب، حقوق يه ماهه رو دادي واسه بستني؟!

تراب موهاي فري اش را مرتب كرد:

-           نه آبجي! خرج از كيسه ي رئيسه! تراب و اين حرفا؟ مگه من ديوونم واسه اين همه دختر قاقالي لي بخرم! بخوريد و دعا كنيد تا رئيس زودتر زن بگيره و من راحت بشم.

خانم خانيان يا تعجب پرسید:

-            آقا تراب مگه قرار نيست رئيس با خانم كمالي ازدواج كنه؟

خانم ها براي شنيدن جواب تراب جلو آمدند. تراب، دستي به يقه كت اش كشيد:

-          والا خانم خاني! اگه صد تا فحش ميدادي بهتر بود، آخه جون من، حيف رئيسم نيست؟! انگور شاهاني نصيب شغال بياباني!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...