برگ های پاییز - قسمت 25

مادر ساده دل سميرا، با شنيدن صحبت هاي تراب، پرسيد:

-             مگه رئيس ات مادر نداره كه براش دستي بالا كنه؟ كي بهتر از مادر ميتونه واسه بچه ش  زن بگيره»،

تراب پاسخ داد:

-             آخي ننه!، مادر داره، اونم چه گوهر مادري! ولي …( با افسوس سر تكان داد ) مادرش مريضه (دست روی دست می زند) ما كه ميريم خونه من ميرم مي خوابم اما اون تا ساعتاي زيادي پيش مادرش ميمونه، پاي حاج خانمو چرب ميكنه، دستشو ميماله، صورتش را كرم ميزنه، موهاشو شونه ميكنه( اشك توي چشمهاي تراب جمع شده بود و صداي اش رنگ گريه گرفت)… چيزايي رو كه دوست داره براش درست ميكنه، حاج خانومم كه روي تخت از صب منتظر رامينه! براش قرآن ميخونه هي …( اشك از گونه اش جاري شد) ...هي قربون صدقه ش میره

تراب براي پاك كردن اشكهايش دور شد. كارمندان كه اين رفتارها را راجع به رئيس خود شنيدند، ساكت مانده و به هم نگاه مي كردند. تراب زود برگشت:

-              خب، بريم ديگه، خانم شيدا و راضيه خانم با من ميان.

شيدا خواست حرفي بزند كه نگاه تراب او را ساكت كرد.« بقيه هم با آژانس برن خونه! پا حساب شركته». خانم خانيان، هنگام خداحافظي پاكتي را به دست خانم مرزبان داد. خانواده ي سميرا با وانت پيكان برادرش رفتند. آنها كه هم مسير بودند از تاكسي هاي جلوي بيمارستان استفاده كردند. گلرخ هم در كنار شيدا و راضيه ایستاده بود. تراب از كنار ماشين داد زد:

-              يالا سوار شين بريم، دربسته، دره بست!

 زني در حال عبور از عرض خيابان گفت :

-              وا! با بي ام دبليو و مسافركشي!… وا! پز عالي، جيب خالي! 

تراب و دخترها، تا چند دقيقه مي خنديد، تلفن همراه تراب زنگ زد:

-          سلام، سلام رئيس، …. بله اومدم بيرون …. دارم ميرم دختر مخترا رو برسونم … ببخشين عادته ديگه، … چشم … همه رو ميرسونم دم خونشون … باشه گوشي دستمه (تلفن همراه را زير چانه اش مي گذارد) اِ، كلك تو كجا بودي؟ جات خالی عجب بستنی ای بود!... بگو چشم، مي خواين از ننه باباشون رسيد بگيرم … ها ها ها… چي بگيرم … بستني نوني! اي ي ي، خواهرزاده ی کتی موشرابی! تو یه ثانیه مخ رئیسو زدی! از کجا بگيرم؟…واسه اينام بگيرم …. به رئيس بگو، اينا ليواني خوردن ها، فردا اسهال ميگيرن بيمارستان پر ميشه … باشه باشه، تو برو سر چارراه ،عمه كتي منتظره، كاسبيش خوب بوده

قهقهه هاي تراب و خنده دخترها تا رسيدن به پل امير بهادر ادامه داشت. تراب بعد از خريدن بستني، مسيرها را پرسيد و با سرعت حركت كرد. اول راضيه و سپس گلرخ را به مقصد رسانيده و به هر يك از آنان نايلكسي حاوي بستني داد. شيدا كه مسيراش طولاني بود، بارها عذر خواهي و درخواست كرد ،به علت دير وقت بودن، آقا تراب اجازه بدهد بقيه راه را خودش برود اما مرد، اين گفته را قبول نكرد.

ترافيك سنگين بود و شيدا براي شكستن سکوت، گفتگو را آغاز كرد:

-              آقا تراب، شما با رئيس زندگي مي كنين؟ آخه ، اينطور دستگيرم شد كه تو يه خونه هستين؟

-             بله خانوم، چند ساليه كه زير سايه ي حاج خانومم! خدا خيرش بده، واسه منم يه مادره. (دست چپ اش را به درب ماشين تكيه داده و يك دستي رانندگي مي كرد) آخِي! …ميدونين، گاهي وقتا  غصه ي رئيس رو مي خورم . صب تا شب، كاره و شبا هم ميره كاراي مادرو ميكنه. آخ نميگه! بعضي وختا تو روز،دو سه بار مياد خونه و برميگرده. تو خونه كه باشه همه ي كاراي مادرو خودش انجام ميده فقط روزا زن عمو پيششه.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

... چه بسا کسانی که آمده اند و جمعیت ها هلهله کنان به دنبالشان، مانند «مجیب الرحمان» در بنگلادش! ولی همان مریدان، چنانش کشتند که هر ذره اش افتاد جایی!
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...