برگ های پاییز - قسمت 26

-         زن عمو؟ اونم زن عموي آقاي ساوجيه؟

-        زن عموي حاج خانومه و از قديما دمخور هم بودن، ميشينن برا رئيس قصه ميگن، گاهي وختا رئيس وسط حرفاي اونا خوابه! (تراب مي خندد)

-         انشاءالله ازدواج كه كردند، خانم ، مادر را تر و خشك ميكنند.

-       اِي! شيدا خانوم!، خدا نخواد که خانم كمالي عروس حاج خانوم بشه! فك نكنم!.. اون ده تا امربر و کلفت ونوکر می خواد.اون و آشپزی استغفراله! غذاي باباي داود كلك بهتر از اونه!

-         آقا تراب، شما خبر داشتين .. كه … (تراب از آينه به دختر نگاه مي كند) … چرا براي من بليط كيش گرفتند؟

-       نه خانوم! من نمي دونستم كه هيچ، رئيسم خبر نداشت. فك كنم كار اين عبدالي و اين دو تا بچه پرروي دخ … لا ال… والا رئيس خيلي كوتا مياد. تا حالا كه داشتن تو خارج پول خرج ميكردن، بزرگه 8 ساله و كوچيكه 6 ساله كه فقط دلار ميخورن!

شيدا صحبت تراب را قطع كرد:« برين تو خيابون عارف، بريم بالا، نزديك حسينيه ي حجازي. آقا تراب نمي دونم چطوري ازتون تشكر كنم، خيلي زحمت كشيدين». تراب دور زد و كمي بالاتر ايستاد. شيدا شب بخيري گفت و با گرفتن نايلكس بستني پياده شد. 

 ***

طبق قرار، صبح زود همه ي كاركنان آژانس، جلوي بيمارستان جمع شدند. شيدا با موتور سيكلت آمد.اصرار دخترها و سفارش قبلی دکتر، کارساز گردید. مسئول بیمارستان اجازه ملاقات کوتاه در گروه های سه نفره را صادر کرد. خانم خانیان و دو نفر از دخترها بالا رفتند. راضيه كمي بعد رسيد:

-          سلام سلام، ببخشين 

گلرخ و راضيه و شيدا آخرين نفرها بودند. هر گروه بعد از عیادت به آژانس مي رفتند. در حالت انتظار، گلرخ گفت:

-          بچه ها عجب بستني خوبي بود، چسبيد ها! (به دور و بر نگاه كرد) اين آژانسِ ما نيومده؟ (صورت راضيه را كه ديد، خنديد) بابا، آقا تراب رو ميگم!

راضيه سر را نزديكتر آورد:

-          اگه خانم كمالي بفهمه كه با ماشين رئيس رفتي، بايد بري ابرقو!

هر سه خنديدند. چند دقيقه بعد، آنها نيز به طبقه پنجم رفتند. بخش بانوان. سميرا، با ديدن آنها گفت:

-          آژانس تعطيله ديگه!».

همكارانش او را بوسيده و جوياي حالش شدند و راضيه راجع به ترخيص اش پرسيد و او جواب داد :

-         دكتر كه صبح براي ويزيت اومد، رئيس ازش پرسيد…

گلرخ جيغ زد:

-          مگه رئيس صبحيه اينجا بود؟

-         بعله خانم، داشتم صبحونه مي خوردم كه رئيس با اين بسته شكلات ها اومد (روي ميز كنار تخت اش چند تا بسته شكلات ديده مي شد)، واي كه چقدر نازه! ( گلرخ، شكلات ها را زير و رو كرد) با دكترم صحبت كرد. چقدر بهش احترام ميذارن، خانم صدري ميگه! (با دست خانم مسني را در انتهاي سالن نشان داد) مادرش را هم به همين جا مياره و تموم مدت از بيمارستان بيرون نميره!

راضيه با شنيدن اين حرفها، بسته ي شكلات را از دست گلرخ گرفت و بوئيد:

-          واي رئيس، كشته مرده تم!كجائي رئيس كه آپانديسم، واي نه، قلب م تير ميكشه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...