برگ های پاییز - قسمت 27

سميرا مشتي حواله او كرد:

-           نه بابا، خيلي مهربونه اما خيلي ام رسميه! آدم جرات نمي كنه بهش نگاه كنه!

خانم صدري، از آنان خواست كه زودتر بخش را ترك كنند. دخترها از بيمارستان بيرون آمدند. راضيه و گلرخ با اتوبوس واحد به سمت آژانس رفتند.

شيدا كه تنها مانده بود با تلفن همراه اش شماره گرفت:

-           كجائي … بيا، رفتند

موتور سوار هميشگي به فوريت ظاهر شد ، شيدا ترك او نشست و با ضربه اي به كلاه كاسكت اش گفت:

-           برو كندي!

موتور سوار حرفه اي با تکاف خطرناکی به راه افتاد. ساعت 7:10 بود كه او را كمي بالاتر از شركت، پياده كرد. شيدا كه از پشت سر به رفتن پرسر و صدای او مي نگريست، با خود گفت:

-           آدم نميشه! صد بار گفتم اگزوزشو درست كن، به خرجش نميره!

 به شركت كه رسيد، هنوز نگهبانان شب عوض نشده بودند. از درب كاركنان استفاده كرد و با ايستادن در مقابل دوربين دستگاه حضور و غياب و ثبت اثر انگشت وارد سرسرا شد. مي خواست بالا برود كه احساس گرسنگي كرد و به سمت سالن ارس رفت. سالن خلوت بود و فقط خدمه و پرسنل شيفت شب حضور داشتند.

از خلوتي آنجا استفاده نموده و ناخنکی به غذاها زد. برشي از كيك، يك قاشق مرباي به، يك تكه ي بزرگ خاگينه، كمي پنير، نان جو تازه، تخم مرغ آب پز و يك ليوان آب پرتقال، در سيني گذاشت و گوشه ي دنجي را انتخاب کرد و نشست. تازه داشت از صبحانه اش لذت مي برد كه وجود شخصي را در كنار خود احساس نمود. سر بلند كرد. دختر جواني، كه لباس جين بر تن داشت، از او اجازه خواست تا در كنارش بنشيند. شيدا، لقمه اش را فرو برد :

-            خواهش مي كنم

دختر كه خود را «سودي» معرفي كرد،ساك چرخدارش را  در كنار ميز قرار داده و براي استفاده از سلف سرويس صبحانه دور شد. شيدا به ساك نگاه كرد. پرچسب شركت هواپيمائي «بريتيش ايرويز» بر روي دسته ي آن قرار داشت. سودي، خيلي زود برگشت. بر روي سيني صبحانه اش فقط آب پرتقال و پن كيك شكلاتي ديده مي شد و با توجه به لاغري چشمگيرش، معلوم بود كه تحت رژيم غذائي قرار دارد.

شيدا، جرعه اي از آب پرتقال اش را نوشيد و مي خواست تكه كيكي  را كه در دست داشت، بخورد كه نگاهش به سودي افتاد. دختر جوان، با استفاده از كارد و چنگال، برش هاي كوچكي از پن كيك را بريده و بسيار آهسته و بی میل آنرا مي جويد، خنديد و در مقابل نگاه پرسشگر او گفت:

-            ببخشيد، شما با اين گونه غذا خوردن، انگار دارين چيز بد طعمي را مي خورين!

سودي كه به نظر دختر مستقل و خود رایي مي آمد، پاسخ داد:

-          براي تناسب وزن و اندام، بايد با احتياط غذا بخورم، براي همين، موقع غذا هي به خودم ميگم «واي چه بد مزه! واي چه بد طعمه!»، واسه ی همين هم زود از غذا سير مي شم.

هردو خنديدند و شيدا پرسيد:

-            يعني از غذا لذت نمي بري؟ …(دختر به علامت نفي، سر تكان داد) من كه عاشق غذام! ولي خب آنقدر در طول روز كار دارم كه تمام كالري ها را مي سوزونم!»

و بلند شد:

-            من ميرم كه برا خودم چايي بيارم، شما چيزي مي خواي؟

سودي با تشكر، درخواست قهوه كرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...