برگ های پاییز - قسمت 28

شيدا در حال برداشتن چاي و قهوه بود كه خانم رستمي او را ديد.  اين زن كه طبق روال بر كار خدمه نظارت مي كرد ، با ديدن دو فنجان در دست دختر به او گفت:

-       خانم شريف، چاي يا قهوه؟ ( ابروهايش را بالا برد) شما عادت به مصرف هر دو نوشيدني داريد؟!

شيدا با خنده به فنجان ها نگاه كرد:

-      نه خانم رستمي، من فقط چايي مي خورم اين قهوه مال دوستم سوديه كه آنجا (با دست زاويه ي تاريك سالن را نشان داد) نشسته، ببخشيد.

با دور شدن دختر، خانم رستمي كه منتظر ورود رئيس بود، زير لب تكرار كرد:

-         سودي! سودي!

و مي خواست به آن سمت برود اما با ديدن ساعت بزرگ سالن به سمت درب ورودي برگشت.

سودي كه هنوز داشت پن كيك بد مزه اش! را مي خورد، با ديدن شيدا ، فنجان قهوه را گرفته و از او تشكر كرد. شيدا هنوز در فكر سوال وچهره ي متعجب خانم رستمي بود كه سودي گوشي موبايل نوكياي الماس خود را كه مي درخشيد بيرون آورد و با فشردن شماره يك آن، منتظر برقراري ارتباط شد:

-         هاي، مستر! … سلام عزيزم…. صبح زوده !آره ؟ تو لندن بله و لي توي تهران نه…. (شيدا ورود رامين به سالن را به همراه خانم رستمي ديد. رئيس در حال صحبت با تلفن همراه بود) خب من الان تو شركتم… تشريف بيارين… بله عزيزم، باي

رامين، شيدا را در گوشه ي سالن می بیند و مسيربازديد را به آن طرف می کشاند. با نزديك شدن رئيس، شيدا آماده ي بلند شدن بود كه صداي سودي را شنيد:

-         واي رامين، چه زود منو پيدا كردي!

در ميان نگاه حيرت زده ي كاركنان، دختر جوان رامين را در آغوش گرفت و بوسيد:

-         واي كه چه قدر تر و تازه اي عزيزم!

رامين كه لبخند مي زد، دست سودي را در دست گرفت:

-         دختر شيطون كي اومدي؟ و چرا بي خبر؟!

سودي كه تمام چهره اش شادي شده بود، خود را به او چسباند:

-        رئيس س! حوصله ي استقبال را نداشتم. مي دونستم كه فخري و اون دو تا ننر ميآن فرودگاه! براي همين ام يواشكي اومدم. ناراحت نشو!

رئيس بازديد را نيمه تمام گذاشت:

-          بريم دفتر

سودي در حالي كه بازوي مرد را چسبيده بود رو به خانم رستمي گفت:

-          بگين ساك منو بيارن دفتر

و از شيدا هم خداحافظي كرد. رامين به هنگام رفتن با دست اشاره اي به خانم رستمي كرده و ساك را در دست گرفت. نگاه رئيس براي يك لحظه در چشمان شيدا نشست. با دور شدن آن دو، خانم رستمي با سختي در كنار شيدا نشست:

-         واي از اين خانواده ي كمالي! چقدر پر افاده و مغرورند!

دختر از شنيدن اين حرف ها ترسيد و خود را به نشنيدن زد اما خانم رستمي داشت براي او درد دل مي كرد:

-        … سال هاست كه دارم براي اينها زحمت مي كشم، دريغ از يه سلام و عليك درست و حسابي! دختره انگار منو نميشناسه! يا اسممو بلد نيست! كوچولو بود كه برای باباش كار مي كردم. ميومد و دستم را مي گرفت و برام شیرین زبونی می کرد. حالا ميگه «بگين ساك منو بيارن دفتر!» درسته كه من كارمند اوگريه حرف مي زد) يه ذره حرمت، يه خورده … چي مي شد كه اسم منو صدا مي زد و مثل اون وقت ها بهم مي گفت: «خاله نم ولي (حالا داشت با بغض و نصرت!»

شيدا، دست هايش را دور شانه ي زن حلقه كرد. اين زن كه مظهر سرسختي و قدرت بود و همه ي كاركنان ازش حساب مي بردند، داشت گريه مي كرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...