برگ های پاییز - قسمت 29

دختر جوان او را تسلي داد:

-        خانم رستمي، شما براي ما مثل مادر ميموني، غصه نخورين،… همه، اينجا دوستتون دارن!

دقايق زيادي گذشت. زمان رفتن سر كار بود اما آن دو در سكوت كنار همديگر نشسته بودند. شيدا، دست هاي زن را همچنان در دست داشت. با محبت به او كه سرش را بر روي ميز گذاشته بود، نگاه مي كرد. با خلوت شدن سالن، رامین به آرامی در كنار زن نشست:

-         خانم رستمي!

شيــدا از حضور ناگهاني مرد جا خورد. خانم رستمي سر بلند كرد:

-         رامين جان،پسرم! نگران نشو، چيزي نيست يك كم دلم گرفته بود.

صورت رامين را لمس كرد:

-         پاشو پسرم، پاشو رئيسم!پاشو عزيزم! خوب نيست ترو تو اين وضع ببينند!

شيدا، حيرت زده صحنه را تماشا مي كرد. رامين بلند شد و گويا دوباره در جلد رئيس فرو رفت:

-         خانم شريف، كنار خانم رستمي بمانيد،... تا هر زمان كه لازمه!خداحافظ.

هر دو زن، به رفتن او مي نگريستند. آمدن و رفتن رامين مانند دارويي قوي براي خانم رستمي اثر بخش بود. مديره ي داخلي شركت، با گذشت چند لحظه، برخاست:

-           بريم سرِ كارِ زندگي، بيا بريم خانم شيدا شريف!

***

ساعت 10:20 صبح، برادران كمالي وارد طبقه ي هشتم شدند. اين طبقه بصورت سه واحد مجزا در آمده و بر اساس دستورات خانم كمالي، هر سه قسمت تحت نظر عاليه ي رئيس هيات مديره اداره مي شدند. تابلوهاي زيبايي كه بر روي هر درب ورودي نصب شده بود، موجب خوشحالي پسرها گردید. الياس و پیروز به همه جا سرک کشیدند. احترام و کرنش کارکنان، غرور آنان را ارضا می کرد. هر دو به دفتر کار پیروز وارد شدند.

الیاس بر روی صندلی مدیریت نشست:

-         شبیه دفتر تیلوره. اون بانکدار سوئیسی رومیگم که اون دفعه دیدیش. این طوری راه می رفت.

بلند شد و ادای آدم های چاقی را که به سختی راه می روند، درآورد. پیروز به حرکات او می خندید که ناگهان درب دفتر به شدت باز شد و دو عدد تی مخصوص کف شوئی با دو عدد لنگ خیس با به وسط اطاق پرتاب گردید. آب لنگ ها به سر و صورت آنان پاشید. پیروز به سمت پنجره فرار کرد و الیاس با نفرت به طرف کارگری که پشت به آنان ایستاده بود، فریاد کشید:

-         هی!

-         هی! ببین.

-         بهت می گم هی!

ظاهر شدن شیدا در کنار کارگر نظافتچی، خشم او را کاهش نداد. به سوی کارگر حمله برد اما با چرخش یکباره ی کارگرو دیدن چهره ی او فریادی از خوشحالی کشید:

-         وای سودی!

و خواهرش را که لباس کارگری پوشیده بود در آغوش گرفت. پیروز هم به آنان پیوست. تعدادی از کارکنان واحدها که فریادهای الیاس، آنان را بدان سو کشیده بود،با اشاره ی الیاسبه سرکارهایشان بازگشتند. پس از فروکش کردن احساسات اولیه، سودی، لباس کارگری را بیرون آورد.

شیدا که در گوشه ای منتظر ختم ماجرا بود، چندین پرونده را بر روی میز قرار داد و قصد خروج داشت که سودی او را صدا زد:

-         کجا دوست من؟

به طرف شیدا رفت و او را در آغوش گرفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...