برگ های پاییز - قسمت 30

برادران سودی از آشنائی او و شیدا حیرت زده شدند. عبدالی در حال ورود به اطاق، مورد پرسش پیروز قرار گرفت:

-         آقای عبدالی، مستخدم ما کجاست؟

-         برای چی قربان؟

-         خب، برای پذیرائی. برای آوردن قهوه و...

عبدالی قیافه ِی مظلومانه ای به خود گرفت:

-         متاسفم آقا، طبق دستور مدیر عامل، فقط اعضای هیات مدیره اجازه دارند، مستخدم شخصی داشته باشند. (زیر نگاه خشمگین آنها با شیطنت ادامه داد) مدیران واحدها باید مثل بقیه ی کارمندان از سرویس آبدارخانه ی عمومی استفاده کنند.

انفجار خشم الیاس موجب هراس عبدالی گردید. او با مشت های گره کرده فریاد زد:

-         مدیر،مدیر، بسه دیگه. چرا، ...چرا خودش مستخدم و راننده و دم و دستگاه داره؟!!

سودی با خونسردی جواب داد:

-         دارندگی و برازندگی! ناراحتی؟ برو برای خودت کار کن!

جواب دندان شکن خواهر، برادر را به سکوت وادار کرد. عبدالی خودش را از معرکه کنار کشیده وقصد خروج داشت که این بار شیدا به حرف آمد:

-         آقای کمالی، جناب ساوجی، خودشان هم آبدارچی و مستخدم ندارند. آقا تراب و آقا داود هم جزو پرسنل شرکت نیستند. پرداخت حقوق آنها با خود مدیره. درسته آقای عبدالی؟

ورود ناگهانی خانم کمالی، مانع از خروج عبدالی گردید. خانم رئیس، با اشاره ی دست برادرانش را که به سوی او می آمدند، عقب رانده و با آغوش باز به طرف سودی رفت:

-    مارماهی! باز که بی خیر اومدی! (سودی را سخت در آغوش فشرد) عزیز دلِ من! ...(لحظاتی طولانی و با چشمانی بسته، خواهر کوچکش را در آغوش، نگه داشت) کی اومدی؟ بی خبر! ...چرا ؟ (به چشمان سودی خیره شد) من باید آخر از همه بدونم که تو اومدی!

-         یه دفعه شد! دلم (خود را از بغل خواهر بیرون آورد) هوای اینجا روکرده بود.

-         از دست لردها! فرار کردی؟

-         گندشون بزنن، اون انگلیسای از خود راضی رو؟... برن به جهنم! مادر ج..

سخن پیروز، گفتگوی خواهرانش را قطع  کرد:

-         شادی جان! حالا ما ...

ابن بار نوبت سودی بود که با لحن تمسخر آمیزی، صحبت او را برید:

-         آقا بِی بی!چی شد؟... فخری، شده شادی!؟

و خنده ی بلندی را سر داد. پیروز، دست به سینه، رو به روی سودی ایستاد و با نیم نگاهی به لب خندان اما چشمان آتشین فخری، گفت:  

-         یادت رفته!نه؟ مگه بچه بودیم، تو خونه خواهر را شادی صدا نمیزدیم؟

-         اوه، درسته! یادم رفته بود! بیا اینجا بِی بی! مثل اینکه بزرگ شدی.

-         آره، سودابه خانم! بزرگ شدم دیگه...

فخری، آرام و با محبت به آن دو نگریست و با دیدن الیاس، در کنار شیدا گفت:

-         مگه شماها کار ندارین،... عبدالی، این آقایون چرا بیکارند؟ (با تحکم داد زد) برین سر کار

سپس دست سودی را گرفته و او را با خود از اطاق بیرون برد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...