برگ های پاییز - قسمت 31

هستی، از پیدا کردن پرونده ی شرکت «گرین هلمز»، ناامید شده بود. تمامی کشوها را جستجو کرد، اما بی فایده به نظر می رسید. داشت به خودش ناسزا می گفت:

-         دختره ی دست و پا چلفتیِ احمق!

که ناگهان، رئیس را در کنار خود دید. رامین به اوخیره شده بود:

-        خانم هستی! بهتر نیست وقتی چیزی رو نمی دونی، سوال کنی؟...گریه هم نکن! منم اگه جای تو بودم نمی تونستم یه روزه همه چیز را یاد بگیرم، پس از این به بعد، سوال کن و یا بگیر! کشو سوم ، حرف g! (نگاه مات هستی او را به خنده انداخت، شمرده تکرار کرد) خانم هستی، پرونده اونجاست: کشو سوم، حرف جی

رئیس به اطاق اش برگشت و هستی، پرونده را به راحتی در میان پوشه های کشو سوم پیدا کرد. او شرمنده و سربه زیر وارد اطاق رامین شد. رئیس سرگرم نوشتن بود و توجهی به او نداشت. به میز مدیریت نزدیک شد و بدون گفتن کلامی، پرونده را بر روی میز گذاشت. دیدنِ دستانِ لرزان دختر جوان، رامین را  متاثر نمود. سر بلند کرد و گفت:

-        بنشینید خانم هستی(صندلی کنار میز را نشان داد) بنشینید(هستی، با ترس نشست و رامین چند لحظه سکوت کرد وسپس ادامه داد)... شما، مگه کار اشتباهی را انجام دادین؟ یا اینکه گناهی را مرتکب شدین(هستی، با خجالت سر بلند کرد و با چشمان غمزده اش به او نگاه کرد) خانم! چیزی نشده، شما وارد جایی شدین که هیچ چیزی راجع به کار اونجا نمی دونین، فقط همین... یه کمی شجاع باش! از حالا به بعد یاد بگیر...

رئیس، با زبانی ساده و بر روی کاغذ، وظایف منشی و همه ی کارهای دفتر را، یک به یک، برای او شرح داد و در پایان گفت:

-        خانم هستی! فقط یک چیز دیگر، لطفا دقت کنید که سر و وضع مرتبی داشته باشید. منظور من را درست متوجه شدید؟ آرایش غلیظ و نامناسب خیر! فقط لباس فرم بسیار تمیز و مرتب!... حالا، بفرمائید.

هستی، با خوشحالی از اطاق مدیریت خارج شد. برخورد مودبانه و لبخند جذاب رئیس، او را دلگرم کرده بود. می خندید و به طرف میزش می رفت که از دیدن تراب و کوکب، جا خورد. کوکب به چای روی میز اشاره کرد:«دو دفه س، این چایی رو عوض کردم، مگه نه تراب؟ (مرد راننده، سر را به چپ و راست تکان داد) ... کلاست، تموم شد؟»

-         آره کوکب خانوم! خوب بود، همه چی رو یاد گرفت ت تم!....

حضور سودی با لباس بلندی که جدیدترین مد اروپایی محسوب می شد و با کمی تغییر، حالتی پوشیده پیدا کرده بود، هستی را حیرت زده کرد. دیدگان مشتاق هستی، لبخند را بر چهره ی سودی نشانید. دخترِ لندن نشین، در حالی که با اطوار مانکن هایِ شویِ لباس، وارد دفتر می شد، با رامین که در حال خروج از اطاقش بود، روبرو شد. رامین به طرف او آمد:

-         سلام خانم کمالی، امری داشتید؟

-         یس مای لورد! من، امروز مهمان شما هستم!

-    بله خانم! شما مهمانِ شرکت خودتان هستید! اما متاسفانه من امروز باید برای قرار مهمی به سازمان برم، پس سعادت همراهی شما را ندارم! (با دیدن قیافه ی درهم دختر، دلش سوخت) ولی میتونم شما را تا طبقه ی پائین و سالن غذاخوری همراهی کنم (رو به هستی ادامه داد) خانم هستی! سفارشات چند لحظه قبل را مرور کنید و (به سمت تراب برگشت) شما هم با داود و محمود بیایید.

به هنگام خروج از دفتر، رامین، بار دیگر به عقب برگشت و به هستی گفت:

-          مورد آخر را، با خانم رستمی و شریف، در میان بگذارید

با بسته شدن درب، سخنرانی بلند کوکب برای معرفی خانم سودابه کمالی، شروع شد. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...