برگ های پاییز - قسمت 32

 سکوت بی سابقه ی سالن غذاخوری، نشانگرِ حضور خانم فخری کمالی بود. رامین به اتفاق سودی وارد شده و به طرف میز مخصوص رفتند. توجه کلیه حاضرین به دختر جوانی که دوشادوش رئیس حرکت می کرد، جلب شده بود. رفتار خودمانی دختر، با متانت و وقارِ رسمی مرد، تضاد چشمگیری داشت. خانم رستمی به استقبال آن دو آمد و تا کنار میز همراهی شان نمود. میزمخصوص خانواده ی کمالی، این روزها مهمان ویژه ای به نام شیدا شریف داشت. رامین، مودبانه، سودی را در سمت راست خواهر بزرگترش نشانیده و با گفتن:

-      ببخشید، ملاقات با مدیر سازمان، برای نمایشگاه پائیزه است!

با آنان خداحافظی کرد.

نگاه شیدا، به رئیس و خانم رستمی، که او را بدرقه می کرد، دوخته شده بود. دختر کارمند، نادیده گرفتن اش، از سوی رامین، را باور نداشت. احساسات اش جریحه دار شده بود. صدای فخری، او را به خود آورد:

-       سودی جان، فردا شب، برای اومدنت، یک مهمونی مفصل  می گیریم، خوبه؟

این پیشنهاد با استقبال الیاس و پیروز روبرو شد. زمان صرف ناهار، با بحث در مورد مهمانان و نحوه ی پذیرایی به پایان رسید.

قبل از ترک سالن، قرار شد: الیاس برای شرکت در جلسه ی ساخت هتل، فخری را همراهی کند و پیروز و سودی، به خانه بروند. شیدا، خوشحال از تنها شدن و رهایی از دست برادران کمالی، در حال خروج از سالن بود که خانم رستمی او را صدا زد:

-         خانم شریف، من امروز خیلی کار دارم، رئیس برای کمک به خانم معماری، شما را پیشنهاد کرده، می تونین یه سری به دفتر رئیس بزنین؟

«چشم» ی گفت و به ساعت اش نگاه کرد، هنوز تا زمان حضور در آژانس، وقت داشت.در حالی که از رامین رنجیده بود، با آسانسور بالا رفته و وارد  دفتر مخصوص شد. صدای بلند هستی، او را به خنده انداخت:

-         چیکار می کنی دختر؟ تمرین تئاتره؟

منشی جوان با دیدن او به سوی اش دوید:

-         وای، شیدا جون تویی! (او را بوسید) نمی دونی که! دارم کارهام رو از بر می کنم! ببین! این دست نوشته های رئیسه، (کاغذها را به او داد) ببین! تا حالا این کارها را چند بار تمرین کردم ولی بازم میترسم خیط کنم!

شیدا، نوشته ها را خواند:

-         خب، رئیس که کارها رو برات راحت کرده، پس دیگه برا چی میترسی؟ بیا تمرین کنیم... من میشم رئیس و تو هم میشی منشی!

کوکب که به تماشا آمده بود، گفت:

-       خب برین تو اطاق رئیس

با اصرار هستی، به آنجا رفتند. شیدا، کیف اش را روی مبل گذاشت و در پشت میز مدیریت نشست. هستی، خودکار و کاغذ در دست، در جلوی میز ایستاد. تمرین شروع شد.

-     خانم معماری، پرونده شرکت کهکشان سبز! قرار ملاقات با مهندس ابریشمی برای چهارشنبه ساعت 11، تماس با بانک تجارت و پیگیری وام، دریافت صورتحساب هتل کیش، آقای غلامی تا یک ساعت دیگه، گزارشات مالی ماه قبل را بیارند! تماس با چاپخانه ی حنیف در مورد چاپ آگهی تور کویر، خانم رستمی، سالاد اولیویه را از لیست غذاهای شب حذف کنند.    

-         چشم قربان، الساعه!

هستی، می خواست برای اجرای دستورات بیرون بدود که فریاد شیدا و خنده ی کوکب او را متوقف کرد:

-         فکر کردی اینجا پیست دومیدانیه! خانمانه راه برو دختر!

 رئیسِ نمایشی، با حرکتی مردانه و خشن، تلفن را برداشت و دستور قهوه داد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...