برگ های پاییز - قسمت 33

کوکب با شنیدن دستور، از حالت تماشاچی خارج شده و برای آوردن قهوه بیرون رفت. تنهایی، شیدا را در خود فرو برد. مات زده به لوازم روی میز نگاه می کرد، نگاهش بر روی مکعب کوچک کریستالیِ روی میز ثابت ماند. صندلی را جلو کشید، دست دراز کرد و مکعب را برداشت. در میان حجم زیبا و نورانیِ کریستال، مجسمه ی نیم تنه ی زنی زیبا به رنگ سیاه، خودنمایی می کرد. شیدا، زمانی طولانی به مجسمه خیره ماند، افکار زیادی از مغزش گذشت:

-          این زن کیه؟ کیه؟ ... چرا باید مجسمه ی اونو جلوی خودش بذاره!؟ چقدرم زیباس! لعنتی... 

با ورود کوکب، رشته ی افکارش گسست. کریستال را بر روی پایه ی چوبی اش قرار داد و از کوکب، به خاطر قهوه، تشکر کرد. هستی با دست پر وارد شد:

-         خانم ساوجی! بفرمائید، اینم پرونده ها، کارهاتونم انجام شد: قرار با ابریشمی، بانک، صورتحساب هتل، آقای غلامی، چاپخانه و حذف اولیویه!

شنیدن صدای مردی از داخل راهرو، هر سه زن را نگران کرد:

-          گل گفتی هستی خانوم! آخه، اولیویم غذاس! کشک بادمجون، از اون بهتره!

داود در حالی که می خندید، وارد شد:

-           سلام خانوما، بخشش از ماست!

هستی، هراسان به نظر می رسید اما شیدا با خونسردی از جایش تکان نخورد. کوکب، با قیافه ی ناراضی «ایش» ی کرد وگفت:

-           واقعا که! رفت و اومد تو، وقت و وعده نداره، آقا داود؟

مرد خوش خوراک، با شانه بالا انداختن و گشودن دست ها، به طرف کتابخانه رفت. درب کشویی پایین کتابخانه را باز کرد و برای جستجوی داخل آن، بر روی زمین نشست. تلفن زنگ زد، با اشاره ی شیدا، هستی گوشی را برداشت:

-           بله، بفرمایید (دستپاچه شد) بله قربان!... اینجا هستند. پرونده ی زرد... بله چشم.

داود، پرونده را پیدا کرد و بلند شد: «ما رفتیم» کوکب که بیرون رفته بود، با سینی چای وارد شد:

-           اِ، داری میری؟ تازه برات چایی آوردم»

داود لنگ لنگان به طرف درب رفت:

-           دستور شماره یکِ رئیس، موقع کار، خوردن ممنوعه!

دم درب، مکثی کرد و با ادب گفت:

-           خانوم ساوجی، با اجازه ی شما!

کوکب، تا خروج و بسته شدن درب، او را با نگاه تعقیب کرد و آنگاه به داخل اطاق برگشت. چهره ی ماتم زده ی هستی، او را به خنده انداخت:

-           چیه بابا؟ بُرخیدی؟(شیدا، از جایش برخاست) نترس، رئیس، اهل این حرف ها نیست. البته، داود کلک، بهش میگه اما می دونم که رئیس فقط می خنده!

بوق پیامک، شنیده می شود. تلفن همراهِ شیدا است. پیامک را می خواند و کیف اش را از روی مبل برمی دارد:

-         هستی جان، کارت خوب بود. اینقدر خودتو دست کم نگیر، همه ی کارها رو زود انجام دادی. فقط می مونه لباست! ترو خدا یه خورده به سر و لباست برس! (هستی را می بوسد) لباس فرمت رو که گرفتی، ببر خونه! شب میام بهت سر می زنم.

با خروج شیدا، هستی و کوکب هم از اطاق رئیس بیرون می روند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...