برگ های پاییز - قسمت 34

شیدا، پشت موتور پرید و با دو ضربه به کلاه کاسک راننده، داد زد:« برو دیر شد» در این هنگام، موتور سیکلت دیگری از پارکینگ بیرون آمده و با سرعت از کنار آنان گذشت. راننده ی شیدا، به دنبال او حرکت کرد. مسیر هر دو موتور سوار یکسان بود. وارد بزرگراه کردستان شدند. موتور عقبی، با سبقتی ناگهانی از موتور اولی رد شد.

شیدا، راننده ی عصبانی موتور سیکلت جا مانده را شناخت، دو ضربه بر کاسکت راننده زد و فریاد کشید:«احمق، اون داووده!» ولی صدایش در غرش موتورها گم شد. او برای ناشناس ماندن، روسری را مانند چریک ها بست و پیشانی اش را به پشت راننده، چسباند. مسابقه ی وحشتناکی آغاز شده بود. قبل از رسیدن به خروجی اول، داود، مهارت خود را به نمایش گذاشت و با عبور از لا به لای اتومبیل ها، از موتور سیکلت رقیب، جلو افتاد. پیشتازی او فقط تا دهانه ی تونل حکیم ادامه داشت و این بار، راننده ی شیدا، سبقت خطرناکی از سمت راست، انجام داد و در حالی که داود در بین اتومبیل ها گیر افتاده بود، با بوق ممتدی از او فاصله گرفت.

شیدا، نزدیک آژانس ضربه ی محکمی به کلاه راننده وارد کرد:«نیگر دار احمق جون!» با توقف موتور سیکلت، پیاده شد و در حال تعویض لباس، جیغ کشید:

-         کوفتی! این موتور سواره داود بود! اگه منو شناخته باشه (کیف بزرگ اش را از روی موتور برداشت و محکم بر سر راننده کوبید) وای، کارم تمومه! برو دیگه، خوش گوشت!

با دور شدن موتور سیکلت، شیدا، وارد پیاده رو شد و به سمت شرکت رفت. از داود خبری نبود. به سرعت وارد آژانس شد و در پشت میزش نشست. مشغول سلام و احوالپرسی با همکاران بود که متوجه چشم و ابرو انداختن گلرخ  و اشاره ی دست راضیه شد. به سمتی که آنها اشاره می کردند، نگاه کرد، تراب را دید. مرد تنومند، پشت به او و رو به خیابان ایستاده بود. با خود فکر کرد:

-           پس اونم اینجاس!

برای یک لحظه گرفتار خشم شدیدی شده و با عصبانیت شاسی نوبت را فشار داد:

-          شماره ی 128، باجه ی 8

پیرزنی لاغر و بلند بالا در مقابل او نشست. توجه اش به کار، معطوف شد. لبخند زد:

-         سلام خانم، شیدا شریف هستم. امرتون؟

-         سلام عزیزم!، من برای 23 مِی تا 15 جون، بلیط رفت و برگشت برای میلان، می خوام.

-         چشم خانم! چند لحظه اجازه می فرمائید.

 وارد برنامه ی پرواز هواپیماها شد، تاریخ را وارد کرد و منتظر ماند. در این لحظه، ایرن، او را احضار کرد:«شیدا، رایانه ی اسماعیلی هنگ کرده، برو بالا کمکش، راضیه را می فرستم جات» با عذر خواهی از مشتری، راضیه را جای خودش نشاند و خارج شد. هنگام بستن درب، به یاد تراب افتاد، از پشت درب شیشه ای، به درون آژانس نگاه کرد، خبری از مردِ راننده نبود.

از پله ها بالا رفت و وارد دفتر شد:

-          سلام مریم جان، خسته نباشی

از دیدن مرد جوانی که در کنار داود و تراب ایستاده بود، خشک اش زد. مرد را می شناخت، آقای «صابر کهنمویی» نامزد سابق خانم کمالی! مردهاسلام کردند و داود که قبل از ورود او مشغول صحبت بود، حرف اش را ادامه داد:

-      به جان تراب! موتوریه، یه لایی کشید،مویی! لامصب! انگار جت زیر پاشه! قیژژژ!! گفتم، رفت تو ستون تونل (شیدا بعد از احوالپرسی با مریم به طرف اطاق حسابداری رفت) حروم ز...

-         اِ، فُشِش نده، شاید آشنا در اومد!

-         نکنه پسرِ عمهِ مهوشته؟ فیل پُف!... آره...حرومز...

شیدا، دست اش بر روی دستگیره اطاق بود که تراب برای بار دوم، با خنده، حرف داود را قطع کرد:

-          نگو، جون کتی نگو! شاید طرف بعدا باهامون فامیل بشه ها!

 برگشت و نگاه خندان تراب را دید. دچار تردید شد:

-         نکنه تراب، موتوری رو میشناسه؟

در این هنگام، رامین وارد دفتر گردید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...