برگ های پاییز - قسمت 35

شیدا با دیدن او به سرعت وارد اطاق شد و درب را نیمه باز گذاشت. احوالپرسی کوتاهی با اسماعیلی انجام داده و با توضیحات وی،  کار بر روی رایانه را آغاز کرد. در جایی که نشسته بود، گفتگوهای داخل راهرو را به خوبی می شنید. صدای رئیس را شنید:

-         آقا داود، پرونده... برو دنبالِ  بقیه یِ کار خیاط! ...تراب، تو هم با آقای اسماعیلی برو بیمارستان، خانم مردانی را هم ببرین و کارهای مرخص کردن خانم مرزبان را انجام بدین... بفرمائید داخل آقای کهنمویی!

چند لحظه بعد، مریم وارد شده و با ابلاغ دستور رئیس، به اتفاق اسماعیلی و تراب، دفتر را ترک کردند.

دفتر در سکوت فرو رفت. شیدا در حالی که به مجسمه ی کریستالی فکر می کرد، به مشکل رایانه پی برد. نصب برنامه ی ضد ویروس جدید، باعث به هم ریختگی سایر برنامه ها شده بود. ابتدا، برنامه ی مزبور را غیر فعال کرد و با تهیه ی کپی از برنامه ی حسابداری، دوباره ضد ویروس را فعال و سیستم را پاکسازی نمود. صدای باز و بسته شدن درب دفتر را شنید، با خود فکر کرد:

-          رئیس رفت بیرون!

حوصله ی امتحان دوباره را نداشت، دستگاه را خاموش کرد و از اطاق بیرون آمد. در جستجوی کلید برق بود که صدایی را شنید. گوش کرد، صدا از آبدارخانه می آمد. در حالی که ترسیده بود، به آن سمت رفت. در جلوی درب آبدارخانه، ناگهان با رامین روبرو شد. نگاهشان در هم گره خورد. لحظاتی در سکوت گذشت.

رامین، زودتر به خود آمد:

-         خانم شریف، من چایی درست کردم! اما توی اینجا، هیچ چیزی واسه خوردن نیست!

شیدا با شنیدن این حرف، لبخند زد:

-         می خواین از بیرون، براتون چیزی بگیرم؟

-         نه، نه، اصلا! همون چایی بسه.

رامین به داخل آبدارخانه برگشت و به سراغ یخچال رفت. شیدا با کمی تردید، وارد شد، کیف اش را بر روی کابینت گذاشته و از داخل آن یک سیب کوچولو، اندازه ی یک گردو، بیرون آورد:

-         بفرمایید، من فقط همینو دارم.

-         متشکرم، همون کافیه!

با سرعت سیب را گرفت اما آن را نخورد بلکه با اشتیاق بوئید و در دست اش نگه داشت. در وسط آبدارخانه، میز کوچکی با دوعدد صندلی قرار داشت. رامین، صندلیِ سمت چپ را بیرون کشید و تعارف کرد:

-         لطفا بشینید خانم شریف، الان چای حاضر میشه (تردید شیدا را می بیند) خواهش می کنم!

-         نه! شما بشینید، من، براتون چایی میریزم. 

شیدا، دست به کار شد، فنجان و نعلبکی ها را از داخل کابینت بیرون آورد و مشغول شستن دوباره آنها گردید. رامین، با تکیه بر کابینت، ایستاده بود و به او می نگریست. شیدا، شستشو را تمام کرده و در جستجوی پارچه ی خشک کن بود که رامین شروع به حرف زدن کرد:

-         شما، با دو جا کار کردن خسته نمیشید؟ یعنی، اینجوری کار کردن، براتون سخت نیست؟

شیدا، پارچه را پیدا کرده و در حال خشک کردن فنجان ها، پاسخ داد:

-         سخت؟ چرا، سخته ولی باید کار کرد، شما که بیش از من کار می کنید، شما، خسته نمی شین؟

رامین، چای خود را تغییر داده و هم عرض او ایستاد. با دیدن سایه روشنِ نیم رخ شیدا، جواب دادن را از یاد برده و محو تماشای  او گردید. شیدا، نگاه سوزان مرد را بر روی چهره اش احساس کرد. لرزش دست هایش شروع شد، به سختی، فنجان چای را پر کرد و با صدای مرتعشی گفت:

-         چای آماده است.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...