برگ های پاییز - قسمت 36

دو فنجان چای، بر روی میز کوچک گذاشته شد و آن دو، رو در روی یکدیگر نشستند. بار دیگر سکوت برقرار شد. شیدا، سر به زیر افکنده و به داخل فنجان نگاه می کرد و رامین، مات زده، به دستان کشیده ی دختر، خیره مانده بود. آرنج دست اش را بر روی میز گذاشت و آن را ستون صورت کرد. این حرکت و پایه های ناصاف میز، فنجان ها را به صدا درآورد و سیب کوچک قِل خورد و از لبه ی میز جدا شد. شیدا، «وای» آرامی گفت و به سرعت زانو بر زمین زده و هر دو دست اش را  به دور سیب حلقه کرد. واکنش رامین مشابه او بود و دست های او، دست های شیدا را در میان گرفت. بار دیگر نگاهشان در هم آمیخت. لحظاتی به همان وضع ماندند.

«شیدا!» ، این رامین بود که نامش را صدا زد. دختر، شنیدن نام خودش، از زبان او را، باور نداشت، سر به زیر افکنده بود و قدرت نگریستن به مرد را در خود نمی دید. برایش باورکردنی نبود. رئیس ی را که می پرستید، رخ به رخ او نشسته بود و گرمای نفس اش، صورت او را می سوزاند. با صدای دوباره ی او، سر بلند کرد، درخششِ قطره ی اشکی را در چشم های او دید. بی تاب شد و رعشه بر اندام اش افتاد. در این هنگام، صدای برهم خوردن درب ورودی شنیده شد و شخصی از داخل راهرو، او را صدا زد:

-          شیدا

رامین حلقه ی دستانش را گشود و شیدا، دست هایش را پس کشید! ناگهان راضیه وارد آشپزخانه شد:

-          تو اینجایی؟ ( رامین را فنجان در دست، در آن سوی میز، دید و دستپاچه شد) س س سل لام رئیس!

-         سلام خانم علمداری!

شیدا که آرامش خود را به دست آورده بود با حالت رسمی، تعظیم کرد:

-         جناب رئیس، چشم! آدرس خانم مرزبان را الساعه میارم خدمتتون!

رامین در حالی که جرعه ای از چای را می نوشید، سر تکان داد و به یخچال اشاره کرد:   

-         این، همیشه خالیه؟(نیم رخ اش به طرف دخترها بود)

-         نمیدونم قربان! معمولا ما از اینجا استفاده نمی کنیم.

-        هوم، باشه... ممنونم، تشریف ببرید (دخترها می خواهند بیرون بروند که او ادامه می دهد) خانم شریف! لطفا اون سیب رو با خودتون نبرین! («چشم» شیدا با گذاشتن سیب بر روی میز همراه می شود) متشکرم.

او پشت به آنان کرد و به طرف قوری رفت. راضیه دست شیدا را گرفت و او را از آشپزخانه بیرون کشید. از دفتر که بیرون آمدند، شیدا را سوال پیچ کرد:

-         آدرس سمیرا رو برا چی میخواست؟  چقدر خسیس! از یه سیبم نگذشت!، خب پول داره، بره برا خودش یه آبدارچی بگیره، یعنی چی؟ ...

رامین تا پایان شیفت دوم، در شرکت ماند و شیدا، موقع رفتن، در حالی که در ترک موتور می نشست، سایه ی او را در پشت پنجره ی طبقه ی بالا، تشخیص داد. 

***

واحد جدید، کار چندانی نداشت و بیشتر وقت اداری به مذاکرات خانم کمالی با الیاس و عبدالی و تماس های تلفنی آنان با شرکت دوریت و دان و شرکت ییلماز، گذشت. در ساعت اولیه ی صبح، شیدا، طبق دستور الیاس، با پرس و جو از هستی، از عدم حضور مدیر عامل، مطلع شده بود و با کسب این خبر، بلافاصله جلسه ی محرمانه ی سه نفره تشکیل شد.

امروز خبری از حضور سودی در شرکت نبود و پیروز نیز برای اطلاع از مراحل چاپ خاطرات خواهرش، به بنگاه انتشاراتی اعزام گردیده بود. با پایان یافتنِ جلسه، افراد شرکت کننده، به اتفاق یکدیگر و با عجله، شرکت را ترک کردند. شیدا، ناهار را در تنهایی صرف کرد. او که از حضور نیافتن هستی در سالن متعجب شده بود، پس از بازگشت از سلف سرویس، تلفنی با او تماس گرفت. منشی مدیر عامل در حالی که می خندید با او احوالپرسی کرد:

-    ... شیدا جون! نمیدونی چقدر خوشحالم که اومدم پیش رییس! از صبح تا حالا، چند نفر بهم آموزش دادند! کوکب خانم، آقا داود، آقای معاون! و خود رییس! نمیدونی که چقدر ماهه!! (شیدا با تعجب می پرسد:مگه رئیس اینجا بود؟) اومد و رفت... وای خداحافظ، شماره ی رئیسه!

تلفن را که قطع کرد، به یک نقطه خیره شد و تا زمانی که خدمتکار بخش نظافت وارد اطاق شد، به حوادث روز گذشته فکر می کرد. خروج خود را به واحد حفاظت اعلام و از شرکت خارج شد. روز گذشته از همکارانش در آژانس خداحافظی کرده بود،

و برای رفتن به فرودگاه منتظر رسیدن ساک مسافرتی اش بود. آهسته به طرف بالای خیابان می رفت که صدای بوق موتور سیکلت او را متوقف کرد:

-         اِ، زهر مار! مگه نگفتم بوق نزن!

چمدان سرمه ای رنگ اش روی ترکبند موتور بسته شده بود و پشت موتور سوار نیز ساکی به همان رنگ قرار داشت. ساک را برداشت و بین چمدان و راننده نشست و ساک را روی پایش گذاشت:«برو ف..» بقیه ی کلماتش در سر و صدای موتور گم شد و موتور سوار که گویا از قبل، مقصد را می دانست، درجا دور زد و بدون رعایت مقررات رانندگی، وارد بزرگراه همت شد. مسیر انتخابی بسیار شلوغ بود و پس از گذشت 40 دقیقه به پایانه ی شماره 4 فرودگاه مهرآباد رسیدند. درست جلوی درب ورودی توقف کردند. راننده پایین پرید و طناب چمدان را بازکرد. شیدا، در حالی که آنرا با دستِ چپ، می گرفت، با دست راست ضربه ای به کاسکت او زد:

-         خداحافظ، با احتیاط برو بی کله! بهت زنگ میزنم.

با یکدیگر دست دادند و موتور سوار رفت. شیدا، نگاهی به اطراف انداخت و در حالی که زیر لب چیزی را زمزمه می کرد، ساک را به دوش انداخت و وارد سالن شد. تلفن همراه ش زنگ زد، راضیه است:

-    سلام، آره تازه رسیدم ترمینال 4... اوهوم!... خب، آره پرواز هما به کیش ساعت 5:45 ، پذیرش مسافر... وای راضی! نمی دونی که چقدر میترسم، آدم تو آژانس باشه و خودش یه دفه هم سوار هواپیما نشده باشه ... نخند!...خب، نوشته 6 ... اوهوم، دارم می رم اون سمت، آره همینجاس! چی؟ ... (بلیط خود را تحویل می دهد و ساک و چمدان را روی نقاله می گذارد) بله، درسته... نخند دختر! (با تشکر بلیط و کارت پرواز را می گیرد و از آن جا دور می شود. نفسی به آسودگی کشیده و می گوید) خب، به خیر گذشت! بقیه شو بگو... آها (بلندگو از مسافرین هواپیمایی هما به مقصد کیش دعوت می کند برای سوار شدن از گیت 12 استفاده کنند) آره، الان گفت. تو هم شنیدی؟ ... یه بار دیگه تکرار کن!... خب پس الان قطع می کنم و دوباره بهت زنگ می زنم.

پس از گذشتن از مراحل بازرسی و کنترل، وارد سالن انتظار می شود و دوباره با راضیه تماس می گیرد:

-         راضی، رسیدم (ناگهان، رامین را می بیند که لبخند بر لب، به او نزدیک می شود) وای، وای، وای! من بهت زنگ میزنم، خداحافظ!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...