برگ های پاییز - قسمت 37

از دیدن رئیس دستپاچه شده است، زیر لب «سلام» می کند. رامین دست اش را به طرف او دراز می کند و شیدا از این عمل، غرق حیرت می شود، با خود فکر می کند:

-         دیوونه شده!یعنی چی؟

صدای رامین افکارش را برهم می زند:«بلیط و کارت پرواز!» منظوراش را دریافته و مدارک را به وی می دهد:

-         الان برمی گردم، لطفا بشینید!

به ردیف صندلی ها اشاره می کند. سپس کیف دستی اش را به او می سپارد و از سالن خارج می شود. شیدا هاج و واج مانده است، از حضور رئیس در این مکان سر در نمی آورد. کیف او را در بغل گرفته و بی اختیار می نشیند. تلفن اش زنگ می زند:

-       سلام راضی... آه نه،نه... باور نمیکنی! یه دفه رئیسو دیدم و شوکه شدم... نمی دونم... رفت بیرون (لحنش حالت التماس می گیرد) حالا چیکار کنم راضی! ... وای، نه، ببین میترسم دوباره بیاد، قطع می کنم... آره، رسیدم بهت زنگ می زنم.

چشم به ورودی سالن دوخته بود و پاهایش لرزش نامحسوسی داشت. از روی کیف دولا شد و سرِ زانوانش را لمس کرد. شادی و غمی غریب را در وجودش احساس می کرد و افکار گوناگونی مغزش را به درد می آورد:

-        شاید اومده برای کنفرانس چیزی بهم بگه!، شاید، شاید میخواد برم گردونه!، یا شایدم جای دیگه ای میره! چرا بلیطمو گرفت؟!

سرش را یکوری بر روی کیف گذاشت. دقایقی، همچنان به ورودی مسافرین خیره مانده بود که بازگشت او را دید. به سختی از جای برخاست و با آشفتگی موهایش را مرتب کرد. بلندگو، برای چندمین از مسافرین می خواست برای سوار شدن، به گیت 12 مراجعه کنند.

-         بفرمائید خانم شریف (به درب میانی که تابلوی شماره 12 آن روشن بود، اشاره کرد و کیف را از او گرفت) متشکرم، بفرمائید!

چند قدم بیشتر با درب فاصله نداشتند اما راهی بس طولانی برای شیدا به نظر میرسید. فردی که در کنار مسئول کنترل ایستاده بود و رامین را می شناخت، با احترام کامل، جلو آمد:

-         خوش آمدید قربان (بخشی از کارت های پرواز را جدا کردند) امیدوارم سفر خوبی داشته باشید.

درب خروج در حال باز و بسته شدن بود که صدای کارمند مزبور را که با بی سیم صحبت می کرد، شنید:

-         خادمی هستم، به رئیس ایستگاه و خلبان، اطلاع بدین که جناب آقای ساوجی، مدیریت شرکت کندی، جزو مسافرین هستند!

به طرف اتوبوس می رفتند که کارمند مزبور دوان دوان خود را به آنان رسانید:

-         جناب ساوجی، ببخشید قربان! آقای افشار، رئیس ایستگاه، خواهش کردند چند لحظه تشریف داشته باشید تا اتومبیل تشریفات را بفرستند!     

-         ممنونم، نیازی نیست! با اتوبوس میریم.

 اتوبوس، مملو از مسافر بود و بلافاصله حرکت کرد. شیدا، تازه دریافته بود که با رئیس اش همسفر شده است. هر بار زیر چشمی به او که ساکت در برابرش ایستاده و به باند فرودگاه خیره شده بود، نگاه می کرد. هواپیمای ایرباس، پذیرای آنان بود و به محض سوار شدن، سر مهماندارِ زیبا، به استقبال آنان آمد:

-       جناب ساوجی، سلام (لبخند زد و بلافاصله مورد کینه ی شیدا قرار گرفت) شفق هستم، سر مهماندار پرواز... ورود شما را، خیر مقدم میگم! (تمام مهمانداران در پشت سر او ظاهر شدند) بفرمائید قربان!

رامین، کمی متمایل ایستاد:

-         خانم شریف!خواهش می کنم بفرمائید!

شیدا، در حالی که زیر تیرِ نگاه مهماندار ها قرار گرفته بود، با متانت خاصی جلو آمد و با راهنمایی خانم شفق، در ردیفی که به مهمانان ویژه تعلق داشت، نشست و با لبخند ملیحی از سر مهماندار تشکر کرد. تلفن همراه رامین یکسره زنگ می زد و برای اولین بار شیدا دریافت که او دارای سه دستگاه تلفن همراه می باشد. رئیس از خانم ها پوزش خواست و به محض نشستن، پاسخگوی تماس ها بود:

-         بله، تراب... سلام، برو خونه و دم دست حاج خانوم باش!

-    بله، سخنرانی فردا؟ نه! قرار ما برای روز دوم همایشه! (دفترچه ی کوچکی را از داخل کیف بیرون می آورد و یادداشت می کند) ... محور سخنرانی: (چشم انداز توسعه ی صنعت توریسم) ... بله، در این مورد با نماینده ی شرکت در کیش هماهنگ بفرمائید، متشکرم.

به صفحه ی نمایش یکی از گوشی ها نگاه می کند و آن را به طرف شیدا می گیرد:

-         خط یک داوده و خط دوم خانم پییر خانیان، لطفا جواب بده. (به سایر تماس ها می پردازد)

-         سلام، بله... گزارش اون ...

شیدا، تماس خط یک را جواب می دهد:

-        بله بفرمائید، (از آن سوی خط، صدای مردد داود به گوش می رسد: الو، آقا رامین؟ شما؟) من شریف هستم آقا داود! کارمند آقای ساوجی (داود می خندد) بله رئیس دارند با تلفن دیگه ای صحبت می کنند... بله، گوشی! (رامین برای لحظه ای مکالمه اش را با طرف متوقف می کند: بره فرودگاه و بعد ببرتش خونه ی حاج خانم) فرمودند: برین فرودگاه و از اونجا تشریف ببرید منزل حاج خانم! خدا نگهدار.

خط دوم قطع شده است و او پس از مکثی کوتاه، شماره ی  خانم خانیان را می گیرد:

-        سلام ایرن جان، بله شیدا هستم... با رئیس تماس گرفته بودید، بله اینجا هستند (رامین دفترچه ی یادداشت را به طرف او می گیرد) فرمودند: یادداشت کنم! بله، ....تحقیق در مورد شرکت اسکاتلندی، بله می نویسم....(به سرعت یادداشت می کند) و در مورد محمد عثمان، بله( دوباره یادداشت می کند) ....بله، یه طومار شد، مرسی ایرن جان! خداحافظ و به بچه ها سلام برسون.

رئیس همچنان مشغول پاسخگویی به تماس های مختلف است، که با ورود کادر پروازی درب هواپیما بسته می شود و خلبان و همراهانش به طرف آنان می آیند. رامین، آخرین صحبت ها را کوتاه کرده و به احترام آنان می ایستد. مراسم معارفه را خانم شفق انجام می دهد. خلبان از حضور «مدیر منتخب و جهانی! توریسم» و آشنایی با ایشان اظهار خوشوقتی می کند و رامین در جواب، تلاش او و همکارانش، در خطوط هوایی را، عامل پیشرفت در این عرصه معرفی می کند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...